بو من...
در پس این فاصلهها،
شدهام داستان هزار راوی
شدهام هزار راه نرفته،
هزار بغض نگفته در گلوی شب.
من را
پشت دیوار بلند این روایتها نگذار...
من هنوز
به صدایت بدهکارم،
به نگاهی که نیمهکاره ماند
در انتهای یک سلام خسته.
نباشی،
تمام شعرها گم میشوند
در کوچههای بیپایان "ایکاش"
و دلم،
میافتد به دست باد،
چون برگی که هیچوقت نفهمید
پاییز،
بیتو آغاز میشود.
من را بگذار
در گوشهای از خاطرههایت،
همانجا که لبخندت
برای لحظهای کوتاه
تمام زخمهای جهان را
فراموشم میکرد.
بگذار بمانم
نه چون گذشته،
که چون حقیقتی آرام،
بینیاز از روایت،
بینیاز از قضاوت هزار راوی.
بگذار بمانم
تا در شبی از همین شبها
اگر باد دوباره پنجرهات را کوبید
بدانی
کسی هنوز
از آنسوی دیوارها
دوستت دارد.