ویرگول
ورودثبت نام
حسام
حسام
حسام
حسام
خواندن ۱ دقیقه·۲۴ روز پیش

صفحه اول خط اول

روی تخت، ۱۲ شب، تو به چی فکر میکنی؟ خوابم نمیبره، شایدم خودم نمیخوام بخوابم، دلم میخواد برم بیرون، دلم میخواد قدم بزنم اما باید بخوابم، بدم میاد از بایدا نبایدا؛ خسته کنندس، شایدم من زیادی لوسم، یه لوس خودشیفته؟ نمیدونم.

قبل اینکه بفهمم خودمو جلوی در اتاقش پیدا میکنم، ینی خوابه؟ کاش بیدار باشه. با چرخش دستگیره آروم داخل اتاقش میشم، قدمای آهسته، نوچ انگار خوابیده.

از پنجره اتاقش بیرونو نگا میکنم، کاش اینجا اتاق من بود، اینجا ماه داره، پووووووووووف چقدر قشنگه، روشن، سفید، ناز، دلم میخواد گازش بگیرم، کاش ماه بودم، اون بالا دور از همه، تیرگی آسمون شب بهم میومد؛ ولی تنهایی حوصلم سر میرفت، دلمم واسه این کره خر تنگ میشد، بزنم تو صورتش بیدار شه، الان وقت خوابه اخههه اه اه اههههه.

داستان کوتاهشب
۰
۰
حسام
حسام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید