وسط یه زمین بازی، تنها و تنها.
دلم برای اینجا تنگ شده، برای همه اسباب بازیام
تو بهم گفتی کسی رو نیارم تو زمین بازی
منم به حرفت گوش کردم
میدونی، گاهی سخته جلوی وسوسه وایسی
مثل مار میچرخه دور پاهات و میاد بالا، حس میکنی که داره میاد، داره میرسه به سرت، کی میدونه
شاید همینو میخوایم، که نیش بخوریم و همونجا بیافتیم
حرکت زهرش رو داخل رگامون حس کنیم، ببینیم که قلبمون از حرکت وایمیسته
با وجود همه این حرفا بازم به قولی که بهت دادم عمل میکنم.
روز های برفی رو میبینم، میشه برف بازی کرد، میشه آدم برفی ساخت اما در زمین بازی رو بسته نگه میدارم.
روزایی که بارونی هستن، خاکی که گِل میشه رو می بینم، دلم میخواد قدم بزنم داخلش اما در رو باز نمیکنم.
برمیگردم به راهرو، هنوز در هایی داریم که باز نشدن، من توی راهرو می مونم.
احترام و عشق ابدی برای تو