در کافه بغل محل کارم نشستهام. امروز برای کار نیامدهام. در شهر دور میزدم و میگشتم که راهم به اینجا خورد و تصمیم گرفتم در کافه بنشینم. بوی قهوه در همه جا پیچیده و رنگ دیوار یک دست قهوهای است، درست مثل درختان جنگل اما درون شهر و میان ساختمانها. نگاهی به فنجان خالی روی میز میکنم و چند لحظه به آن زل میزنم. قهوهام تمام شده و من پول آن را حساب کردهام. با خودم فکر میکنم یک فنجان دیگر بخورم. یک سکه از داخل کیف پولم در میآورم. با آن میتوانم کرایه تاکسی را بدهم یا یک فنجان دیگر بنوشم و از باقی پول داخل کیفم برای کرایه استفاده کنم. چند لحظه فکر میکنم. سکه را به بالا پرت میکنم. شیر یا خط میاندازم. سکه میچرخد، به آسمان میرود، هر بار میگردد، روی دیگری از خود را به من نشان میدهد. در اوج میایستد و بعد پایین میآید. دستم را جلو میآورم. سکه میچرخد، میچرخد، میچرخد. مسیرش کج میشود، به فنجانم میخورد، به سمت زمین میافتد، روی آن قل میخورد. دستپاچه میشوم و به سمت آن حرکت میکنم:(وای نه سکهام).
_بام
به پای گارسون میخورد. به آن سمت میروم.
-به نظر منم خیلی قهوشون خوب بود بیا بازم بیایم از اینجا بگیریم…بام…
به پای زنی با لباس شیک میخورد.
-بام…
به پای بچهای مدرسهای میخورد.
-بام…
به سمت در میرود.
-زینگ…
زنگوله در به صدا در میآید. در باز میشود و سکه خارج میشود. تمام وجودم را استرس فرا میگیرد. قلبم تند تند میزند. آه قهوهام دارد قل میخورد و داخل خیابان میرود. آههههه نه من نمیتوانم آن را از دست بدهم. باید آن را پس بگیرم.
-زینگ…
از در خارج میشوم. به دنبال سکه میدوم و …
-آه…جلوی پاتو نگاه کن…
-آه شرمندهام ببخشید.
به مردی برخورد میکنم. بعد سرم را میچرخانم و خم میشوم.
-بام
-بام
-بام
و سکه میچرخد و میچرخد و میچرخد و به سمت فاضلابی سر بسته میرود.
-آه نه سکهام باید آن را بگیرم.
سریع به سمتش میدوم. سکه به جلو میرود. از سرعتش کم میشود. به سرعتم میافزایم. سکه به فاضلاب نزدیک میشود. در چند متری سکهام که... سکه میافتد…
-آه نه خدا من قهوهام…
میایستم و کمرم را به عقب خم میکنم. به دور و برم نگاه میکنم. مردم بدون توجه رد میشوند. در ازدحام شهر گم میشوم. سرم را به سمت فاضلاب میاندازم. اخمهایم را در هم میکنم و بعد چیزی یادم میآید (آه خدا رو شکر کیف پولم هنوز میتوانم قهوه بخورم. حالا یک قهوه کمتر چه میشود؟). دست به سمت جیب کتم میبرم و دستم را داخل آن فرو میکنم. قلب میایستد. کیف پولم کجاست؟ قلبم به شدت تند تند میتپد. استرس میگیرم. چشمانم زمین را میخورد. بر پیشانیام عرق سرد مینشیند. این سمت و آن سمت، همه جا، همهجا را چک میکنم. به کافه برمیگردم. تمام اطراف را چک میکنم اما چیزی پیدا نمیکنم. و بعد خاطرهای به ذهنم خطور میکند…
-آه…جلوی پاتو نگاه کن…
-آه شرمندهام ببخشید.
آهههههه نههههه ای دزد بیشرف… بازدم عمیقی میکنم و به سمت فاضلاب میروم و از بالای آن به پایین نگاه میکنم. بعد سرم را به دور و بر میچرخانم و نگاهی به دور و اطرافم میکنم. از اینکه حتی برای پول تاکسی گدایی کنم شرم دارم. دوباره سرم را پایین میاندازم و سکه را از لای میلگردهای محافظ فاضلاب میبینم. آه عجب شانسی. این شهر یعنی…