nima nozari·۱۱ روز پیشمعرفی رمان شهر؛ روایت سکهای که در فاضلاب افتادیک مرد معمولی در یک کافه با یک سکه نشسته و تصمیم میگیرد شیر یا خط بیاندازد تا قهوه بخورد یا به خانه برود.اما سکه از دستش میافتد. به پای…
nima nozari·۱۱ روز پیششهر/بخش 1/داستانک 1/شیر یا خطدر کافه بغل محل کارم نشستهام. امروز برای کار نیامدهام. در شهر دور میزدم و میگشتم که راهم به اینجا خورد و تصمیم گرفتم در کافه بنشینم. بوی…
nima nozari·۱۱ روز پیششهر/بخش 1/داستانک 2(مقدمه)/جنگلشهر تبری است که به ریشه درختان میزند. درختان میافتند. ساختمانها میرویند. برخی میروند بالا، برخی پایین میمانند، برخی همیشه درجا میزنن…