ویرگول
ورودثبت نام
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـت ت 1950
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

تقلا

این روزها، برخلاف همیشه، حس می‌کنم جلوتر از زندگی حرکت می‌کنم.
نه از سرِ شتاب،
از سرِ ناهماهنگی.
پیش می‌روم و ناگهان متوجه می‌شوم بیش از اندازه جلو افتاده‌ام؛
اینجا قرار نیست تند رفت.
اینجا باید آهسته‌تر از همیشه حرکت کرد؛
آن‌قدر آهسته که نفس‌ها قابل‌شمارش شوند،
و قدم‌ها، تابعِ نفَس.

هر قدم یک دم،
و قدم بعدی بازدم.

در این کندیِ تحمیلی‌ست که معلوم می‌شود
بدن، هنوز تسلیم نشده.
سیستمِ درونی بی‌وقفه کار می‌کند؛
نه برای معنا،
نه برای امید،
بلکه فقط برای ماندن.
هرچه بیرون کشنده‌تر می‌شود،
درون، تقلا می‌کند تو را نگه دارد.

ترس، دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود.
ترسی آرام،
اما ویرانگر:
ترس از روزی که جهان دوباره آماده‌ی زندگی باشد،
و این درونِ فرسوده
دیگر حتی توانِ تقلا نداشته باشد.

ما در چرخه‌ای عظیم
از فرسودگیِ ناهماهنگ گرفتاریم؛
جایی که زندگی جلو می‌دود
و انسان،
از درون
جا می‌ماند.

وبلاگتنفس
۵
۲
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ
ت ت 1950
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید