صدای شرشر آب می آید! در این شهر بیابانی. شاید فواره ای است وسط حوض. از همان حوض های کوچکی که در زیرزمین ها به راه می اندازند تا هوا را خنک کند. ما که در زیرزمین نیستیم! حداقل چند متر از سطح زمین بالاتریم. حجم نور وارد شده از پنجره را نگاه کنید. علی رغم پرده های ضخیم و چند لایه همچنان راه خود را به درون اطاق پیدا می کند. نور برتر از آب است. از همه پرروتر ولی باد است. آن هم باد کویر. به هیچ جایش نیست که خاک و غباری که به هوا بلند می کند موجب آزار اهالی کویر شود. گیاهان را پژمرده کند، یا چشم و گوش حیوانات بی پناه را پر از خاک کند. انصاف نیست که باد این طور جولان دهد و کسی جلودارش نباشد. نگاه کنید که آب چه مؤدبانه در جویی جریان پیدا می کند و مزاحم کسی که نیست، به هر جا برسد خیر و برکت می برد. یا خاک، که سال هاست به زمین نشسته و منتظر بارانی تا سهم هر یک از دانه ها را برساند و ریشه ی آنها را در آغوش خود حفظ کند تا رشد کنند و دوباره بازتولید و ... . حالا باد بی شرم که پدرش گرمای کویر و مادرش سرمای کوهستان است این طور همه را عاصی کرده است.

درخت گفت من جلویش می ایستم. درختان صف کشیدند و گفتند ما را بادشکن بنامید. یک صف کافی نبود. صف هایی دیگر به پا شدند. درختان و بوته ها در قدهای مختلف کنار هم قرار گرفتند تا جلوی باد را بگیرند و کشت زارها از هجوم آزاردهنده باد در امان باشند. کفایت نکرد. باد ستون هایی از خاک به ارتفاع هزار متر بالا برد. این باد بی بُته از شاخه رس درخت خارج شد. خود را به آسمان پیوند زد. جایی که دست ما به آن نمی رسد. باد بی حیا، دانه های خشک مغز خاک را دنباله روی خود کرد. ای خاک، همنشین آب شو که سنگین شوی. به زمین سفت پناه ببر. از این باد جز بی معرفتی چیزی عایدت نمی شود. هر جا هوس کند رهایت می کند. هزار کیلومتر آن ورتر، بر سقف خانه ای، بر تاج درختی، حتی ابایی ندارد که تو را در ریه کودکی فرو بَرَد. او پای بند به قانون و اخلاق نیست. پای بند به هیچ چیز نیست. به کبیر و صغیر رحم نمی کند. فقط خراب می کند.
می گویند طوفان شن که به اقیانوس ته نشین شود منجربه تغذیه آب دریا به مواد آلی می شود. مگر دریا جلویش بایستد. هرچند آن طور آسمان را تسخیر کردند که بخش اعظم آن از دریا عبور می کند. طوفان های شنی که از آفریقا گذر می کنند و به اسپانیا و ایتالیا می رسند. و از صحرای عرب بلند می شوند و از خلیج فارس عبور می کنند و به سر اهالی فارس می نشینند. ولی این طوفان اجنبی نیست. برخواسته از همین سرزمین است. آنقدر موذیانه در وجود همه اجزای این سرزمین نفوذ کرده که بخشی از وجود همه ی ساکنین این دیار متشکل از آن خاک ریز و ناخوشآیند شده. ذرات کوچکی که حتی از پوست نفوذ می کنند و به سیستم عروقی وارد می شوند و از آنجا به مغز می روند و کنترل تعقل را بدست می گیرند. این بلایی است که خودمان بر سر خودمان آوردیم. از ماست که بر ماست. آنگاه که راه را بر آب بستیم و حکمرانی آب را بر این سرزمین محدود کردیم. آنگاه که به خاک آن طور که شایسته است احترام نگذاشتیم و او در انتظار پوسید. حزب باد حاکم شد. آنقدر طوفان بزرگ شده که دیگر نه آب، نه درخت و نه خود خاک توان رویارویی با آن را ندارند.هرچند خاک را همچنان در ویترین کرده و در آن هو هوی طوفان داد می زند "شما که به خاک علاقه دارید، حالا ببینید که چطور بر سر شما خراب می شود!"
این صدای شُرشُر آب از کجا می آید؟! فواره ای این اطراف سراغ ندارم. آب که به خاک برسد زندگی از سرگرفته می شود. خاک عادل است. آبی که به آن برسد را بسته به نیاز دانه ها بین آنها تقسیم می کند. خاک مثل مادر است. اول به فرزندان خود می رسد و بعد هرچه اضافه آمد را ذخیره می کند برای روز مبادا. این صدای آب از کجا می آید؟!