سلام.
خیلی فکر کردم که مخاطب این نامه رو چه کسی قرار بدم ولی به نتیجهای نرسیدم!
پس بیمخاطب مینویسم و رندوم.
- نمیدونم از کجا شروع شد. انگار یه جایی توی مسیر، یه گره کور خورد به همهچی؛ به آینده، به کار، به خودم، به تصمیمهایی که گرفتم و به تصمیمهایی که نگرفتم.. از اون گرههایی که هرچی بیشتر میخوای بازشون کنی، سفتتر میشن.
هر بار فکر کردم " اینبار دیگه میفهمم، اینبار دیگه جمعوجور میشه "؛ اما فقط بیشتر توی هم پیچیده شد. حس میکنم مدتیه فقط دارم توی یه حلقه میدوم، بیاینکه بدونم کِی شروع شد و قرار کجاش تموم بشه.

راستش، بعضی روزها جدیجدی فکر میکنم من سهلانگارترین آدم روی زمینم! نه میدونم دقیقا کجام، نه میدونم دارم چیکار میکنم. فقط یه جورایی دارم ادامه میدم..
یهجور ادامه دادنِ بینقشه؛ انگار چشمهام بازه ولی دید ندارم. مینشینم به تصمیمهای گذشتهام نگاه میکنم، یکییکی.
یه جاهایی به خودم میگم:" کاش اون تصمیم رو نمیگرفتی . "
یه جاهایی هم میگم:" اگه اینو هم نمیگرفتی، شاید الان اصلا اینجا نبودی . "
گیر کردم بین دو تا صدای متضاد : - یکی که مدام سرزنشم میکنه، یکی که میگه « تو تقصیری نداشتی، تو فقط سعی کردی بهترین خودت باشی؛ همونقدر که بلدی . »

نمیدونم چم شده، واقعا نمیدونم. همیشه سعی کردم امید باشم برای همه! سعی کردم وقتی بقیه تو تاریکی بودن، من یهذره نور، یهذره لبخند یا یه کلمه دلگرمی باشم؛ یه جایی که بتونن تکیه بدن، حتی اگه خودم خسته بودم.
ولی حالا … حالا انگار اون نوری که تو چشم بقیه بودم، از خودم برداشته شده. انگار همهچی رو برای همه خرج کردم و خودم موندم توی یه اتاق نیمهتاریک، با دیواری که معلوم نیست چقدر ازم دوره.
یه جوری شدم که نمیفهمم، فقط میدونم خالیام. نه اونجوری که چیزی نداشته باشم، نه… بیشتر شبیه اینه که زیاد حمل کردم، زیاد کشیدم، و حالا دستهام دیگه چیزی برای نگه داشتن ندارن!

قبلا همهچی رو تو دفترم مینوشتم.
صفحهها شاهد شبزندهداریهام بودن، استرسهام، رویاهایی که هزار بار عوض شدن و هنوزم یهجور نصفهنیمه هستن.
اما این بار، ترجیح دادم اینجا بنویسم؛ شاید برای اینکه یه روزی که برمیگردم و این روزها رو مرور میکنم، بفهمم چقدر از پس طوفانها برآمدم، حتی وقتی خودم فکر میکردم دارم میبازم.
شاید میخوام یه نشونهای برای خود آیندهام بذارم؛ یه رد پا که اگر روزی گم شد، بدونه قبلا هم توی مه راه رفته و زنده مونده ..
چیز عجیبیه؛ با همهی این خستگیها، با این همه شلوغی توی سرم، هنوز یه گوشهای از ذهنم آینده رو روشن میبینه.
اما مشکل اینجاست : دیگه صبرم اون آدم قبل نیست. قبلا میتونستم بگم " باشه، میگذره، فقط باید تحمل کنم . " الان حس میکنم دیگه فقط تحمل میکنم؛ دیگه اسمش زندگی نیست.
انگار دارم برای این میجنگم که فقط « دوام بیارم »، نه برای اینکه « واقعا زندگی کنم » .

هر روز صبح بیدار میشم و یه لحظه خیره میمونم به سقف، و از خودم میپرسم:" دارم کجا میرم؟ برای چی؟ برای کی؟ . " جواب مشخصی ندارم. فقط میدونم یه چیزی ته دلم هنوز نمیذاره ول کنم.
گاهی فکر میکنم شاید مشکل از اینه که سالها خودم رو توی نقش " منبع امید " حبس کردم. همیشه باید محکم میبودم، منطقی، لبخند به لب، شنوندهی خوب.. همیشه یه جایی توی حرفهام یه چراغ روشن میکردم برای بقیه . اما هیچوقت جدی نپرسیدم: « خودِ من چی؟ من وقتی تاریکم، به کی تکیه میکنم؟ »
الان که دارم اینها رو مینویسم، حس میکنم یه آدمیام که وسط یه سالن شلوغ وایستاده، همه رو دلداری داده، همه رو بغل کرده، همه رو فرستاده دنبال نور خودشون، و وقتی سالن خالی شده، تازه فهمیده خودش تو تاریکی مونده !
با همهی اینها، یه چیزی هست که نمیتونم انکارش کنم :
من هنوز میخوام خوب باشم. هنوز میخوام نسوزم، نمیخوام تبدیل بشم به آدمی که از تلخی حرف میزنه، از ناامیدی.
فقط خستهام.
خسته از جنگیدنِ بیوقفه، از تلاش برای قوی بودن وقتی که درونم مثل شیشه ترک خورده. خسته از اینکه هر بار یهکم خودم رو جمع میکنم، انگار یه موج جدید میاد و دوباره همهچی رو میریزه بههم.
خدایا … واقعا نمیدونم چم شده، نمیدونم کجای مسیرم، نمیدونم چی کار باید بکنم.
فقط میدونم دیگه مثل قبل طاقت ندارم. نمیخوام فقط زنده بمونم؛ میخوام زندگی کنم.
نمیخوام فقط برای بقیه نور باشم؛ میخوام یه ذره از اون نور برسه به خودم.

اگه هنوز تو همهی این شلوغی و گره و مِه، چشمهات روی من هست ..
" کمکم کن "
یه نشونه، یه راهِ ریز، یه روزنهی کوچیک، هرچقدر هم که کم، فقط چیزی نشونم بده که بفهمم هنوز این همه جنگیدن یه معنایی داره، که این خالی شدن و این خستگی، تهش به یه جایی میرسه که بشه توش نفس کشید؛ نه فقط دووم اورد، که بشه توش واقعا زندگی کرد.
/ یازدهم اردیبهشت ماهِ چهارصدوپنج /
_ مآهور