ویرگول
ورودثبت نام
mahoor
mahoorبرایِ آن روحِ آرامی که در غوغایِ دنیا،صدای برگ افتاده را شنید و مرا یادِ خانه‌ای انداخت که هرگز نداشتم.
mahoor
mahoor
خواندن ۷ دقیقه·۹ روز پیش

قیمت یک تار مو ، چند گور بی‌نام و نشان است؟

یک تار مو... فقط یک تار مو!

بگویید ببینم .‌.‌. ای مفلوک‌های تسبیح‌به‌دست که بوی‌خونِ دخترا به ریش‌هایتان پیچیده .‌.‌.

یک تار مو ؛ چند جسد می‌ارزد؟

یک‌‌تکه پارچه، چند قطره‌ی خون میطلبد تا شما بزدلان… احساس امنیت کنید؟!

یک "فریادِ آزادی" چند سال زندان.. چند ضربه‌ی شلاق و چند شب‌انفرادی میخواهد تا در گلوی‌سرخ ما خفه شود؟!

بگویید ببینم ... در این کشور خاکستری که حتی هوا هم بوی‌ سانسور میدهد ، چه‌کسی جرعت میکند به دخترانی تبریک بگوید که حالا در کفن‌های سفید؛ موهایشان را به باد سپرده‌اند؟

چه کسی جرعت میکند به مادرهایی تبریک بگوید که به جای بوسه بر پیشانی دخترشان… حالا خاک‌سرد و نمناک قبرستان را میبوسند و از ته‌دل ؛ فریاد میزنند :

" بــَـرگــــَـــرد ! " ؟

چه کسی جرعت میکند به پدرانی تبریک بگوید که حالا هربار به آینه نگاه میکنند جای خالیِ یک‌ تکه از روحشان را در چشم‌هایِ دخترِ غایبشان میبینید؟


— بیایید حساب و کتاب کنیم، ای حضرات پارازیت مذهب .. بیایید میان این خون‌ها چرتکه بیندازید .. لجن‌های ریش‌بلند..!

بگویید برای هرسانتی‌متر مویی که از زیرِآن پارچه‌های اجباری بیرون لغزید.. چندگلوله در سینه‌ی یک‌جوان‌ و نوجوان نشست؟برای هر لبخندی که بوی حــَــق میداد ؛ چند شب‌انفرادی و چند صدای باز و بسته شدن قفل‌آهنی فاکتور کردید؟ برای هر رقص آزاد در خیابان .. چندنفر را به خاک‌سیاه سپردید تا لرزش تخت‌هایتان را متوقف کنید؟

" بنویسید ..! "

با همان مدادهایی که قراربود مشق شب‌دخترانِ این سرزمین‌ باشد اما حالا با آنها باید وصیت‌نامه‌ی‌ غنچه‌های‌ جوان را نوشت!

با همان دست‌هایی که باید رنگ میزدند .‌.‌.

با همان انگشتانی که باید پیانو مینواختند .‌.‌.

اما حالا باید نام‌ لیست تلفات را ثبت کنند.

بنویسید که چطور یک ملت را به سوادِ ترس رساندید

بنویسید که چطور به‌جای کتاب ؛ سنگر یاد دادید.


امروز روز دختر است؟

کدام دختر؟!

آنهایی که حالا تنها نشانی‌شان یک سنگ سرد و بی‌روح در قطعه‌های دورافتاده‌ است؟!

یا دخترانی که موهایشان پیش از آنکه در باد برقصد.. در دستان خشن و لرزان یک چلغوزِ بزدل گره خورد و پاره شد؟!

دخترانی که حتی نامشان را در هیچ اخباری نیاوردید .. اما جای‌خالیشان در هر سفره‌ای.. در هر خنده‌ای و در هر تعطیلات.. مثل یک حفره‌ی‌سیاه ؛ تمامِ خانه را میبلعد .

شما از یک، تار مو میترسید؟

بله .. بله ..! حق دارید … باید هم بلرزید ؛

چون آن تار مو ، طناب‌دارِ تمام خرافات و تخت‌های لرزان و بی‌ارزش شماست …

شما نه از فساد میترسید و نه از کفر ..

| شما از " زن " میترسید ! |

از زنی که یاد گرفته ‌است به جای گریه در خفا، در خیابان فریاد بزند …

از دختری که فهمیده است نجابت در پوشاندن‌مو نیست .‌.‌. بلکه در نپوشاندنِ حقیقت است!

شما از زنی میترسید که میداند شما هیچ‌چیز نیستید جز یک‌مشت مترسک تو‌خالی که با نسیمِ خورشید آزادی، از هم میپاشید .

آه از این دخترانی که؛ جاوید شدند...

تصور کنید .‌.‌. دختری که شاید شب قبل از آن اتفاق ، با خودش فکر میکرد فردا چه لباسی بپوشد .. یا چه رنگ روبانی به موهایش ببندد ..؛

حالا او کجاست ..؟!

او حالا در سکوت‌مطلق خاک است ، اما موهایش... آن موهایی که شما میخواستید با زنجیر و شلاق مهار کنید .‌.حالا تبدیل به‌تارهایِ نامرئی شده‌اند که دورگردنِ شما پیچیده‌اند.

هر تار موی رهای ما .. یک طناب‌دار برای شماست … هر لبخندِ ما … یک خنجر است بر پیکره‌ی توهمات‌شما.

به این سگ‌های زنجیردار دین نگاه کنید ...

کسانی که تسبیح در دست دارند و خون بر سر !

شما که در نامه‌ی رسمی‌تان از حرمت میگویید … بدانید که هیچ حرمتی در دنیای شما نیست!

— حرمت برای شما یعنی ؛ سکوتِ ما ..

— عدالت برای شما یعنی ؛ مرگِ ما .. و بس!

شما نه تنها قاتل جسم‌‌ما … بلکه قاتلِ رویاهای ما هم بودید. شما میخواستید ما را در اتاق‌های‌تاریک ترس زندانی کنید .‌.‌. اما ما یاد گرفتیم که چطور از تاریکی ، خورشید بسازیم ..!


نگاه کنیـــد !‌!‌! خوب به چشم‌‌های‌ما خیره شوید .‌.‌.

در چشم‌های ما .. دیگر نه شوقی هست و نه برقی

فقط یک سیاهیِ غلیظ است؛ مثل همان‌شب‌هایی که بچه‌های ما را در کوچه‌های بن‌بست گیر انداختید و با " یا الله " گفتن؛ روی رویاهایشان آتش گشودید !

در چشم‌های ما، تصویر تمام‌دختری است که کشتید . . . ؛

تمامِ زنی است که زندانی کردید ،

و تمام مادری است که به خاک سپردید.

شما از رقصِ یک‌دختر در خیابان لرزیدید ،

شما از خنده‌هایی که بوی‌ زندگی میداد وحشت کردید ؛

اما نگاه کنید...

خوب و بادقت نگاه کنید به این ویرانه‌هایی که ساخته‌اید …

شما فکرکردید با کشتنِ ما .. حافظه‌ی این خاک را پاک میکنید!

آه .‌.‌. ساده‌لوح‌هایِ مفلوک! شما فقط یاد گرفتید چطور بذرِ تنفر را در هر ذره‌ی خاک بکارید.

حالا تعجب نکنید اگر این بذرها، تبدیل به شعله‌هایی شدند که تالارهای طلایی و قصرهای کثیفت‌تان را میسوزاند …

واقعا خنده‌دار است!

انگار میخواستید با آتش؛ یخ را آب کنید …

اما یادتان رفت که خودتان هم از جنس پارافین هستید!

شما میخواستید ما را پاک کنید اما خودتان در لجن‌زاری از خون غرق شده‌اید …

تبریک میگویم! بالاخره به پاک‌ترین شکلِ ممکن ؛

به کثیف‌ترین موجودات تاریخ تبدیل شدید .

حالا در همان لجن‌زار .‌.‌. به تماشای سقوطتان بنشینید ؛ چون هیچ تسبیحی .‌. لکه‌ی‌خونِ روی دستانتان را نمیشوید.

شما که از لذتِ مرگ میگویید

و از سعادت شهادت .. برای دیگران حرف میزنید

چرا خودتان نمیمیرید؟!

چرا این همه برکت را برای خودتان برنمیدارید؟!

آه .‌. ببخشید .‌. یادم رفت!

شما فقط بلدید از خون بچه‌هامون، نردبان بسازید.

شما پارازیت‌های‌ مقدسی هستید که روی فرکانس‌زندگی ما ، صدای ناله‌ی گورستان پخش میکنید …

آه..! شما انگل‌هایی هستید که از رنج مردم تغذیه میکنید و حالا که میزبان شما بیدار شده .‌.‌. باید آماده‌ی بیرون‌انداخته شدن باشید!

ننگ بر کلامی که از مروت با شما بگوید ،

ننگ بر دستی که بخواهد با قاتلان خواهران و برادرانم دست‌دوستی بدهد .‌.‌.

" ما نه فراموش میکنیم و نه میبخشیم ؛

ما هرگز نمیبخشیم. "

ما لای هر تار مویِ رهایمان ، خشمِ هزاران ساله‌ی زنانی را گره‌زده‌ایم که شما سعی کردید در تاریخ دفن‌شان کنید …

ما صدای تمامِ زنانی هستیم که زبانشان را بریدید ؛

و حالا ما با هزاران زبان .‌.‌. نام شما را در فهرست

رسوایی‌هایِ تاریخ مینویسیم!


امروز .‌.‌. روز دختر نیست

امروز .‌.‌. روز تجدیدِ عهد با خون است!

عهد با هر قطره‌ای که روی آسفالت ریخت و یخ‌ زد

اما از یاد نرفت …

عهد با هر دختری که در آخرین لحظه‌ی زندگی‌اش .‌.‌. به جای‌ترس‌… در چشم‌های جلادش زل زد و آزادی را زمزمه کرد

عهد با تمام آن‌هایی که در سلول‌های تک‌نفره ..

با ناخن روی دیوار نوشتند :

" زَن .‌‌. زِندِگی .‌.‌ آزادی .‌.؛

مــَــرد .‌. میـهـَـن .‌. آبادی .‌.‌. "

قسم به هر قطره خونی که روی زمین ریخت ؛

قسم به هر موی رهایی که در باد رقصید ؛

قسم به هر اشکِ مادری که در تنهاییِ شب .‌. روی عکسِ دخترش جاری شد ؛

که ما هرگز نمیبخشیم .‌.

ما هرگز فراموش نمیکنیم!

ما با هر لبخندمان .. با هر فریادمان .. با هر تار مویی که در باد رها میکنیم ؛ شما را به خاک‌سیاه میکشانیم ،

" شما که از لذت مرگ فرزندان ما میگویید، هم بدانید .‌.‌.

هر نفسی که میکشید .‌.‌. دزدی از حق‌زندگیِ آن‌هاست ؛

زنده‌‌بودن شما… بزرگ‌ترین جنایت این خاک است

و ما از هر ثانیه‌اش متنفر و بیزاریم ..! "

ما منتظریم .‌.‌.

منتظر روزی که توازنِ این زمین … شما را به همان جهنمی بکشاند که برای ما ساخته بودید …

منتظر روزی که هر تسبیحی که با آن خون ریختید ، تبدیل به زنجیری شود که شما را به زمین میکشد.

تماما خواهید شد!

مثل تمام کابوس‌ها که با طلوع‌صبح تمام میشوند …

و آن‌روز‌… نوبت ماست که روی ویرانه‌های ظلم‌ها و تفکرِ پوسیده‌ی شما ؛ بلندترین آواز آزادی را خواهیم خواند !

آن روز … دیگر هیچکس نمیپرسد :

" چند گلوله برای رقصِ یک‌تار مو ؟.‌.‌.

یا

بهای یک‌تار مو ، چند قطره خون است ؟… "

چون در آن‌روز .. تمام جسدهای‌تفکرات شما …

در زباله‌دانِ تاریخ دفن شده‌اند و موهای ما ، پرچم دنیایی خواهد بود که دیگر بوی باروت نمیدهد !

تا آن‌روز .. خشمِ ما .‌.‌. لالاییِ شب‌های‌لرزان شماست .

بترسید...

از دختری که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد .‌. بترسید ،

از زنی که یاد گرفته‌است با هر زخم.. قوی‌تر شود .. بترسید ؛

از ما که دیگر ترسی از مرگ نداریم ؛ چون شما زندگی را از ما گرفتید و ما حالا فقط آزادی میخواهیم.


" ما تا آخرین‌نقطه از این‌مسیر ،

تا آخرین‌ کلمه‌ی این خشم ؛

پایش ایستادیم و تا ابد .. این همبستگی را به یاد خواهم داشت 🖤. "

_ مآهور.

دلنوشته
۵
۱۰
mahoor
mahoor
برایِ آن روحِ آرامی که در غوغایِ دنیا،صدای برگ افتاده را شنید و مرا یادِ خانه‌ای انداخت که هرگز نداشتم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید