ویرگول
ورودثبت نام
mahoor
mahoorبرایِ آن روحِ آرامی که در غوغایِ دنیا،صدای برگ افتاده را شنید و مرا یادِ خانه‌ای انداخت که هرگز نداشتم.
mahoor
mahoor
خواندن ۵ دقیقه·۸ روز پیش

قیمت یک "کجایی بابا" ، چند نام‌گمشده است؟

سلام؛

بگذارید ابتدا از سکوت بگویم ..‌.

از آن سکوتی که نه آرامش است و نه وقار..بلکه فریادی است که گلو زده شده و در دیوارهای سنگی .‌.‌. به دنبال راهی برای گریختن میگردد!

در آن فضای خاکستری و سهمگین .‌.

جایی که نور .‌. گویی از ترسِ برخورد با حقیقت ؛ لرزان بود و جسارت نمیکرد تا به گوشه‌های تاریک و نمور اتاق سرک بکشد؛

مردی ایستاده بود .‌.‌!

مردی که تمام جهانش..

تمام خاطراتش و تمام امیدهای به جا مانده از یک عمر زیستن..

حالا به یک تک‌ریزِ لرزان از امید بند شده بود…

آنجا .. در آن سردخانه‌ی شوم و خاموش؛ هوا بوی آهن می‌داد..

بوی تند و فلزیِ غیاب ..

بویِ غمی که در گلو مانده بود و هرگز به فریاد تبدیل نشد ..

بوی تن‌هایی که در میانه‌ی یک طوفان‌زمستانی، نفس‌هایشان را به زمین انداخته بودند و حالا .‌.‌.

در خوابی ابدی .. از گرمای جهان دور شده بودند.

مرد ؛ با پایی که انگار به زنجیرهای نامرئیِ اندوه بسته شده‌‌بودند … شروع کرد به گشتن !

او در میانه‌ی ردیف‌های بی‌انتها از پیکرهایی که چون برگ‌های زرد و خشکِ پاییزی بر زمین‌سرد ریخته بودند ،

به دنبال تکه‌ای از وجودش میگشت .‌.‌.

او هر تن یخ‌زده‌ای را که می‌دید.. با دستان لرزانی لمس میکرد انگشتانش روی پوست‌های بی‌روح میلغزید

و هر بار که حس میکرد این دست‌ها ..

این پیشانی ..

.‌.‌. این قامتِ "او" نیست ؛ تکه‌ای از روحش را در همان لحظه..

در میانه‌ی آن سرمای مطلق جا میگذاشت.

با هر نـهِ پنهان در دلش ..

با هر لمس‌ سردی که به حقیقتِ غریب بودنِ آن جسد ختم‌ میشد .‌.‌. مرد کمی بیشتر فرو میریخت

انگار دیواری در درونش میشکست و آوار میشد بر سرش .‌.‌.

در آن سکوت مطلق .. نامی را فریاد زد.

نامی که برای او تمام‌معنای هستی بود

اما حالا تبدیل به زخمی جاری در گلویش شده بود!

او فرزندش را در جایی میخواند که هیچ پنجره‌ای به سوی خورشید نداشت

و هیچ پرنده‌ای در آن سقف‌های سنگی پر نمیکشید …

فریاد میزد و میپرسید :

" سپــِــهر! بابا کجآیـی؟ .‌.‌. "

اما پاسخ .‌. تنها اکویِ غم‌انگیزی بود که از میانه‌ی جسدها برمیخواست و با لحنی تمسخرآمیز در گوشش زمزمه میکرد :

" دیگر کسی نیست... همگی خوابند…

همگی به خواب‌ابدی رفته‌اند... "

او با درماندگی .. تک‌تکِ صورت‌ها را میبوسید ؛

لبه‌ی لباس‌های غریبه‌ها را نوازش میکرد ،

و با هر جسدی که از کنارش میگذشت .‌.‌.

سال‌های عمرش را یک‌به‌یک از دست می‌داد.

زمان برای‌او متوقف شده‌بود اما اندوهش در هر ثانیه رشد میکرد

تا اینکه... در گوشه‌ی یکی از آن ردیف‌های لعنتی …

نگاهش به چیزی افتاد که قلبش را برای یک لحظه متوقف کرد؛

یک تکه لباس .‌.

یک حالتِ آشنا در پیشانی .‌.

یا شاید همان لبخندی که حالا در سکوت‌ابدی غرق شده

و در میانه‌ی یخ‌زدگی‌.‌.‌. منجمد شده بود ..!

مرد .‌.‌. با تمام توانش دوید ؛

دوید .. طوری که انگار میخواست با هر قدم،

زمان را به‌ عقب برگرداند

انگار میخواست با سرعتش .. مرگ را از مسیر بازگرداند.

آه.‌.‌. روی زانوهایش ؛ در کنارِ پیکری افتاد که تمام جهانش در او خلاصه شده بود ..

جوانی که بهار عمرش در همان زمستان‌سهمگین، یخ زده بود..

در آن‌لحظه ، تمام صداهای دنیا خاموش شد ؛

صدای باد .. صدای نفس‌ها‌ .. صدای تپش‌ها .‌.‌.

همه رفتند و تنها صدای‌شکستن یک‌قلب در سکوت مطلق به گوش رسید …

« صدای خرد شدنِ حقیقتی که دیگر هیچ راه بازگشتی نداشت. »

او پسرش را در آغوش گرفت .‌.‌.

چنان محکم ؛ چنان عمیق و چنان سهمگین .‌.‌.

که انگار میخواست با فشار بازوهایش ..

مرگ را از تن‌پسرش بیرون بیندازد .

او پسرش را رها نکرد .‌.‌.

حتی وقتی که سردی‌مطلق جسد .. چون سمّی یخ‌زده به استخوان‌های خودش سرایت کرد ؛

و تمام گرمای‌ تنش را ربود .. باز هم او را ول نکرد .‌.‌.

او را چنان به سینه‌اش میفشرد که انگار میخواست تمام ضربان‌های باقی‌مانده‌ی قلبش را ..

تمام خون‌گرم و لرزانش را …

به رگ‌های یخ‌زده‌ی فرزندش تزریق کند ،

تا شاید .‌.‌.

فقط برای یک ثانیه .‌.‌.

فقط برای یک پلک‌زدن .‌.؛

دوباره بوی نفس را در آن تن بی‌جان حس کند .

" پاشو پسرم... پاشو... ببین بابات اینجاست... من تو رو ول نمیکنم... هرگز... پاشو سپهرِ بابا… »

این زمزمه‌ها ، این التماس‌های خرد شده .‌.‌.

در گوش‌سرد پسرش پیچید …

اما باز هم، پاسخ .‌.‌. تنها سکوت‌ابدی بود .‌.

سکوتی که از هر فریادی بلندتر بود!

پدر .‌.‌. سر پسرش را روی شانه‌اش گذاشت و در میانه‌ی آن فضای خاکستری ؛ قسم خورد که هرگز او را رها نکند ..

او را چنان در آغوش گرفت که انگار میخواست او را از چنگال مرگ بدزدد و به خانه‌ای ببرد که هنوز ؛

بوی خواب‌های ناتمام …

بوی کتاب‌های نیمه‌باز … و خنده‌های قدیمی را میداد.

جسد پسرش در آغوشش سنگین بود …

اما این سنگینی ، از تمام غم‌های تاریخ‌ بشر بیشتر بود .

او را بلند کرد و در حالی که هر قدمش روی زمین …

صدای یک‌شکستِ بزرگ بود و از میانه‌ی آن ردیف‌های مرگ عبور داد .‌.‌.

رسید.. او را برد به تختی که هنوز بوی‌جوانی میداد .‌.

اما حالا بوی خون و سرمای زمستان را به خود پذیرفته بود .‌.‌.

او ساعت‌ها کنارش نشست ؛ در سکوتی که نفس‌گیر بود ..

و با لبه‌ی پیراهنش؛ لکه‌های خون را پاک کرد .‌.‌.

طوری که اگر آن لکه‌ها پاک شوند ..‌.

اگر این ردِ مرگ محو شود .‌.‌.

زندگی دوباره به آن چشمانِ شیشه‌ای و خاموش باز می‌گردد.

و حال ... هر شب !

در سکوتِ‌سهمگین خانه‌ای که دیگر هیچ صدای خنده‌ای در آن نمی‌پیچد و هر گوشه‌اش بوی فقدان می‌دهد .‌.‌.

پدر به آسمانی بی‌ستاره نگاه میکند و نام‌گمشده‌اش را زیر لب زمزمه میکند .

او هنوز هم .. در تاریکی‌شب .‌. حس میکند که بازوهایش دورِ پیکر پسرش حلقه شده است ؛

چون او هرگز یاد نگرفت چطور ول کند .

او در آن لحظه‌ی یافتن .‌.‌. بخشی از وجودش را در همان سردخانه‌ی خاکستری جا گذاشت

و برای همیشه تبدیل شد به مردی که در آغوشش .‌.‌.

تکه‌ای از آسمان را دارد ؛

اما هرگز نمیتواند دوباره به سوی آن پرواز کند .‌.‌.

سرمایِ شب .‌.‌. بوی خون ..

و نامی که حالا تبدیل به یک زخم‌ابدی شده ؛ برای همیشه در تار و پودِ زندگی این پدر گره خورد.

او حالا هر شب با خیالِ آن بغل‌ابدی میخوابد و هرصبح با این حقیقتِ تلخ و عریان بیدار میشود..

که سخت‌ترین نوع بغل کردن ؛ در آغوش گرفتن کسی است که دیگر نفس نمیکشد ..‌.


" ما تا آخرین‌نقطه از این‌مسیر ،

تا آخرین‌ کلمه‌ی این خشم ؛

پایش ایستادیم و تا ابد .. این همبستگی را به یاد خواهم داشت 🖤. "

_ مآهور.

دلنوشته
۳
۲
mahoor
mahoor
برایِ آن روحِ آرامی که در غوغایِ دنیا،صدای برگ افتاده را شنید و مرا یادِ خانه‌ای انداخت که هرگز نداشتم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید