بیست و یکمِ اردیبهشت است ..
روزی که قرار بود با عطرِ بهار و طعمِ شیرینِ انتظار تمام شود اما حالا بویِ نا میگیرد و طعمِ خونِ شورِ گوشهی لبم .
همه چیز از همان ملودیِ اولِ صبح شروع شد، همان آهنگی که با هزار ذوق؛ وقتی هنوز چشمهایت طعمِ خواب میداد برایت فرستادم :)
میخواستم اولین چیزی باشد که میشنوی؛ اما حالا که شب از نیمه گذشته .. سهمِ من فقط یک سوالِ بیپاسخ است :
" گوش دادی؟ یا این هم لایِ آوارِ سکوتت یا شاید هم لایِ شلوغیهای دنیایت ؛ نادیده گرفته شد؟ "
دیشب کجایِ جهان ایستاده بودیم و امروز کجاییم؟ . . . دیشب که هر کلمهات شبیه به "درمان" رویِ زخمهایم مینشست؛ باور نمیکردم که امروز خودت بشوی "عاملِ درد" ؛تضادِ عجیبی است .. تویی که بلد بودی بندبندِ وجودم را آرام کنی؛ امروز با یک واژه’ تمامِ تار و پودم را از هم بپاشاندی:)
همهچیز زیرِ سرِ آن واژهیِ لعنتی بود .. آه از این واژه ..
" خـواهـِـش " .
چطور یک واژهی محترمانه میتواند اینقدر بیرحم باشد؟ :) چطور میتواند دستوپایِ ذوقِ یکنفر را ببندد و او را ساعتها در برزخ انتظار بنشاند؟ . . من از این واژه متنفر نیستم؛ اما از حالی که بعد خواندنش بر من گذشت؛ چرا …
امروز در خانهی ما؛ زندگی جریان داشت.. روتین همان بود .. عطر قرمهسبزیِ مامان کلِ فضا را پر کرده بود ؛ اما من حتی نفهمیدم کی ناهار خوردم؟ اصلا خوردم؟ من فقط داشتم حرص میخوردم.
از سرِمیز بلند شدم و با خشم؛ کیک میپختم تا یکم حالم عوض شود .. موادِ کیک را طوری هم میزدم که انگار دارم تمامِ بغضهایم را سرِ آن خمیرِ بیچاره خالی میکنم .
من کیک میپختم و تو " آنلاین" بودی ؛
من میسوختم و تو " آنلاین "بودی ..
من برایت طومار مینوشتم ؛ از بندبندِ وجودم مایه میگذاشتم .. از دردی که در قفسهیسینهام میپیچید میگفتم ..
" و تو تمامِ آن حجم از ابراز احساسات دلم را با یک جملهیِکوتاهِ سرسامآور تمام میکردی. "
در این میان؛ فقط دو نفر بودند که از پشتِ آن صفحهیِ شیشهایِ سرد .. لرزشِ دستهایم را حس کردند
یگانه و هلیا ..!
رفقایی که فرسنگها دور بودند اما صدایِ شکستنِ استخوانهایِ روحم را از من بهتر میشنیدند.. وقتی آنها بودند برای لحظاتی خندیدم، حرف زدم و سعی کردم فراموش کنم که چقدر از درون تهی شدهام :)
اما آن خوشی، فقط یک نقابِ نازک بود.. آنها بودند .. پابهپایِ اشکهایم، پابهپایِ لرزشِ فجیعِ انگشتانِ من ..
اما جایِ خالیِ تو؛ با هیچ حضوری پرنمیشد، تو نبودی و هنوز هم نیستی !
باید بودی و میدیدی .. دستهایم امروز به طرزِ وحشتناکی میلرزیدند؛ انگار تمامِ لرزههایِ جهان در انگشتانِ من جمع شده بود.
چشمانم — همان چشمهایی که میگفتی ملکِ شخصیِ توست و نباید ابری شود ، امروز آنقدر باریدند که سرخ و پفکرده شدند .. تار میدیدم، اما باز هم به صفحه زل میزدم باز هم گوشهی لبم را میجویدم تا طعمِ خون؛ یادم بیاورد که چقدر این بیتوجهیها درد دارد ..
وقتی دیگر نایی برایم نماند .. وقتی تمامِ دیوارهایی که با "او" ساخته بودم فرو ریخت! پناه بردم به حمام ..
آبِ داغ را باز کردم؛ آنقدر داغ که پوستم فریاد میکشید؛میخواستم بسوزم تا یادم برود قلبم چطور دارد در آتشِ سکوتت خاکستر میشود .
زیرِ آن بخارِ غلیظ؛ تمامِ آن چهار پیامِ کوتاهی که ساعت ۳ فرستادی و دوباره غیب شدی را مرور کردم.. وبعد..ناگهان آبیخ!شوکِ سرمایی که نفسم را در سینه حبس کرد ..
میخواستم منجمد شوم..
میخواستم این قلبِ لعنتی که هنوز هم؛ با تمامِ این دردها، برای تو میتپد، یخ بزند و دیگر هیچ حسی را نفهمد . . .
حالا از حمام بیرون آمدهام.
بدنم از سرما منجمد است اما سرم از فکرِ تو در حالِ انفجار .. چشمانم پفکرده و قرمزند و من در شوکی عمیق، به دیواری زل زدهام که انگار او هم از تماشایِ ویرانیِ من خسته شده است.
من نخواستم قوی باشم .. نخواستم خودم را جمع و جور کنم؛ من فقط فروریختم.
من لابلایِ اینهمه آوار گم شدهام.. چطور میتوانم به استقبالِ سالی جدید بروم؟ ..
من ماندهام و لبانی زخمی و گوشیی که در سیاهیِ مطلقِ خود، سردترین شیءِ جهان شده است ..
عقربهها به سرعت میچرخند، شب به نیمه رسیده، من تکهتکه شدهام، تمامِ اشکهایم را ریختهام، تمامِ راهها را رفتهام . . .
اما " او " او همچنان نیامده است ..
و این؛ غمانگیزترین جملهیِ بیست و یکمِ اردیبهشتی است که قرار بود زیباترین روزِ عمرم باشد .. :)

- اینها فقط کلماتی بودند که باید از روحم بیرون میریختند . . تا خفهام نکنند!
یک دلنوشتهیِ عادی و شاید موقت که احتمالا به زودی پاکش کنم :) .. اینا فقط یک سری کلماتِ پراکنده و یک دلنوشتهی کاملا عادی بود از همونایی که گاهی آدم مینویسه و بعد هم پاک میکنه .. پس لطفا کسی جدی نگیره و به کسی هم برنخوره
نخواستم خاطرِ کسی مکدر بشه؛ فقط خواستم کاغذ سیاه کنم ..
و اما.. یک تشکرِ خیلی خاص و از تهِ قلب از یگانه و هلیایِ عزیزم !
رفقایی که گرچه فرسنگها دور بودند، اما واقعیترین و نزدیکترین حضور را در ثانیههایِ لرزانِ امروزِ من داشتند .. مرسی که از پشتِ این صفحههایِ شیشهای؛ نذاشتید در تنهاییِ خودم غرق بشم .. مرسی که بودید؛ 💘
_ مآهور