ویرگول
ورودثبت نام
mahoor
mahoorبرایِ آن روحِ آرامی که در غوغایِ دنیا،صدای برگ افتاده را شنید و مرا یادِ خانه‌ای انداخت که هرگز نداشتم.
mahoor
mahoor
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

یِک‌شب ؛ روایت سایه‌های ارغوانی ..

ساعت به وقتِ یکِ شب...

همان لحظه‌ای که روزگاری نبض زندگی من بود و حالا، طناب داری شده که شب‌ها دورِ گلویم سفت‌تر میشود

آرام‌جآنم ؛ صدایِ تیک‌تیک ساعت را نمیشنوی؟ . . . این صدایِ خرد شدن ذره‌ذره‌ی روحِ ماهوری است که روزی میگفتی تمام دنیای توست …

امشب میخواهم برایت بنویسم؛ نه با جوهر.. که با خونِ دلی که در چشم‌هایم جمع شده و با کبودی‌هایی که حالا تنها رفیقِ شب‌های تنهایی‌ام شده‌اند ؛

کاش بودی و میدیدی که دنیای بعد از تو، با من چه کرد .‌.

کاش بودی و میدیدی که این تنِ نحیف ؛ چگونه زیرِ تازیانه‌های تقدیر .. رنگ عوض کرده است .

.‌.‌. تمامِ بدنم درد میکند ؛ یک دردِ عمیق و استخوانی که از مهره‌های گردنم شروع میشود و تا عمق جانم نفوذ میکند . . . اگر مرا میدیدی، شاید نمیشناختی ، بدنم حالا شبیه به یک نقشه‌ی جنگی شده است؛ .‌.‌.

پر از لکه‌هایِ ارغوانی و تیره‌ای که هر کدامشان قصه‌ای دارند

این نشانه‌ها .‌. این سایه‌های تیره که روی پوستم نشسته .‌. ردپایِ همان طوفانی است که بعد از رفتن تو به زندگی‌ام زد ؛

من از درون و بیرون ویران شده‌ام.

هر بار که میخواهم جابه‌جا شوم، ناله‌ای در گلویم خفه میشود چون بندبندِ استخوان‌هایم انگار از هم گسیخته‌اند

به چشمانم نگاه کن... اگر هنوز تاب نگاه کردن به آن‌ها را داری دیگر نشانی از آن برقِ همیشگی در آن‌ها نیست .‌.

دو کاسه‌ی خون، متورم و کبود... انقدر گریسته‌ام و انقدر هق‌هق‌هایم را در بالش خفه کرده‌ام که رگ‌های چشمانم شکفته‌اند .

اما .. آرامِ‌جآنم .. میخواهم از تیرِ خلاصی بگویم که امروز ظهر درست در وسطِ معرکه .. به قلبم نشست :)

آه از لـ‌ .‌.‌. آه‌ از آن .‌.‌. همان کسی که گمان میکردم سنگِ صبورِ تمام بی‌کسی‌هایم است .‌.

همان کسی که فکر میکردم اگر تمام دنیا مرا طرد کنند او آغوشش را به روی زخم‌هایم باز میکند .‌.

اما امروز... امروز ظهر او با من کاری کرد که دشمن با اسیرش نمیکند ؛


باورت میشود؟ او حتی یک کلمه حرف نزد .‌.

حتی یک سوال نپرسید ..

حتی وقتی لرزش دست‌هایم را دید، وقتی چشم‌های کبود و خونی‌ام را دید که از او التماس ماندن میکردند.. دلش نلرزید.

او در کمالِ خونسردی، با سکوتی که از صد هزار فریاد وحشتناک‌تر بود .‌. مرا تحویل جهنمی داد که از آن فراری بودم

او مرا به دست همان دیوارهای سرد و همان آدم‌هایی سپرد که بوی اجبار میدهند

او مرا فروخت :)) ..

آرامِ‌جآنم .‌. او در اوج بی‌پناهی، وقتی تنم از دردهای فیزیکی و روحی مچاله بود، او فقط مرا دیپورت کرد .‌.

مثل یک چیز بی‌ارزش، مثل باری که روی دوشش سنگینی میکرد ، مرا اورد و تحویل داد و بدون اینکه حتی پشتِ سرش را نگاه کند . . او هم رفت.

آری ! سکوت او هم در آن لحظه، بی‌رحمانه‌ترین موسیقی مرگی بود که تا به حال شنیده بودم

او شاهد ویرانی من بود .‌. شاهد این بود که چطور دارم زیر‌ بار این همه فشار له میشوم ؛

اما ترجیح داد فقط یک " تماشاچیِ بی‌طرف " باشد

و مرا به مقتلم برگرداند :)

آرامِ‌جآنم .. تو رفتی و با رفتنت، انگار به همه‌ی عالم پیام و خبر دادی که ماهورت دیگر کسی را ندارد

تو رفتی و انگار سپر مرا با خودت بردی.

حالا هر کسی از راه میرسد .. ضربه‌ای به این پیکر نیمه‌جان میزند

‘ یکی با زبانش، یکی با سکوتش و یکی با دستانش... ‘

من حالا اینجا .. در این اتاقِ غریب .. مصلوب ساعتِ یک شده‌ام ؛ با تنی که از درد به خود میپیچد و قلبی که هنوز هم با حماقتی بی‌پایان، برای تو میتپد

هر شب در همین ساعت، وقتی درد استخوان‌هایم و سوزش این کبودی‌هایِ لعنتی امانم را میبرد ؛ به گوشی خیره میشوم

هنوز هم منتظرم بیایی و با همان لحنِ همیشگی‌ات بگویی :

" تموم شد ماهِ قشنگم، من اومدم .. "

برگرد … نه برای اینکه این زخم‌ها را درمان کنی، که این تن کبود دیگر با هیچ مرهمی خوب نمیشود ..

برگرد تا فقط ببینی که وفاداریِ من به تو، چه قیمتی داشت ..

برگرد و ببین که چطور در ظهر یک روزِ تلخ، صبورترین آدم زندگی‌ام مرا به هیچ فروخت .. :))

" - بیا و بگو باز چه به حالت آمده .. "

1: 55 /

— مآهور

دردساعتدلتنگی
۰
۰
mahoor
mahoor
برایِ آن روحِ آرامی که در غوغایِ دنیا،صدای برگ افتاده را شنید و مرا یادِ خانه‌ای انداخت که هرگز نداشتم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید