زنگ تفریح همیشه میرفتم روی نیمکت گوش حیاط. همان نیمکت فلزی سرد که رنگش پریده بود. نه کسی دنبال من بود، نه من دنبال کسی. فقط نگاه میکردم بقیه والیبال بازی میکردند یا میدویدند. فکر میکردم تنها هستم. حالا که فکر میکنم، میفهمم آن موقع آرامش داشتم. فقط خودم و سکوت بودم و آن نیمکت