ویرگول
ورودثبت نام
دلسا نجفی
دلسا نجفی
دلسا نجفی
دلسا نجفی
خواندن ۲ دقیقه·۷ ماه پیش

دایره نفرین

🖋️ داستان: دایره نفرین

شب تاریک بود... اما هیچ شبی تاریک‌تر از یک قلب شکسته نیست.

قلب، می‌تواند همه‌چیز را در خود جای دهد: درد، شادی، سکوت... و حتی جنون.

دختری بود. دختری که عاشق رنگ‌ها بود، عاشق زندگی، عاشق آدم‌ها.

اما روزی همه‌چیز تغییر کرد.

نامش ساشا بود.

با قلبی لبریز از عشق پا به دنیا گذاشته بود. زندگی‌اش ظاهراً خوب بود، خانواده‌ای معمولی، روزهایی رنگی...

اما کسی او را نمی‌دید. همیشه تنها بود.

همین تنهایی، همین بی‌توجهی، و آدم‌هایی که زخمش زدند، باعث شد دنیا برایش خاکستری شود.

دیگر رنگ‌ها برایش معنایی نداشتند.

افسرده شد. لحن حرف‌زدنش تغییر کرد. با همه سرد و خاموش شد.

آن دختر از درون مُرد... شاید برای بعضی عجیب باشد، شاید اصلاً کسی مثل او وجود نداشته باشد.

اما این فقط یک داستان نیست... این یک زندگی است. یک درد واقعی.

روزهایش بی‌روح بودند. شب‌هایش مثل سمی آرام در قلبش می‌چکیدند.

نمی‌توانست بخوابد.

چون شب برایش جایی پر از وحشت بود.

خواب، دروازه‌ای بود به دنیایی دیگر، اما حتی آن دنیا هم او را آرام نمی‌کرد.

تمام رنج‌ها در خواب‌هایش زنده می‌شدند:

تحقیر، ترس، فاش شدن رازهای درونش، دیدن عشقی که هیچ‌وقت به آن نرسید...

همین احساس‌ها روانش را خورد کردند.

بهترین روزهای زندگی‌اش تبدیل شدند به کابوس.

آدم‌های خوب هم درد می‌کشند. و گاهی این درد، آنها را تبدیل به چیزی می‌کند که دیگر «آدم» نیست.

ساشا شب‌ها که گریه می‌کرد، خودش را مقصر می‌دانست.

به خودش آسیب می‌زد، با اینکه هیچ تقصیری نداشت.

کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت.

حتی روان‌پزشک‌ها هم درکش نمی‌کردند.

تا اینکه یک شب... آرامش پیدا کرد.

قلبش ساکت شد. خوابید.

و خواب دید...

در جنگلی تاریک بود.

دورش پر از آدم‌هایی بود که در گذشته زخمش زده بودند.

در یک دایره ایستاده بود.

همه به او می‌خندیدند.

کتکش زدند. تحقیرش کردند.

ساشا نتوانست خودش را کنترل کند.

وقتی به خودش آمد، دید همه‌شان روی زمین افتاده‌اند.

خون همه جا را گرفته بود.

صدای جیغ در گوشش می‌پیچید.

در دستش چاقویی بود...

آن خواب، چهره واقعی ساشا را نشان داد.

اما...

در همان لحظه بیدار شد.

بله.

همه‌اش خواب بود.

خوابی در دل یک خواب.

اما بدنش می‌لرزید.

تشنج داشت.

و با صدایی بلند می‌خندید.

خنده‌ای که به آسمان می‌رسید.

جلوی چشمانش جنازه‌ای بود...

جنازه یک غریبه.

لح‌شده، غرق در خون.

قلب ساشا تند می‌زد...

و ناگهان...

باز هم از خواب بیدار شد.

خواب در خواب...

اما بعد از آن شب، بالاخره آرامش پیدا کرد.

روانش برگشت.

ولی چیزی که تا ابد در ذهنش ماند این بود:

آن فرد غریبه، و آن خواب در خواب... چه معنایی داشت ؟

داستان زندگیخواب
۱
۰
دلسا نجفی
دلسا نجفی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید