ویرگول
ورودثبت نام
دلسا نجفی
دلسا نجفی
دلسا نجفی
دلسا نجفی
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

🌾 روشنای در غبار✨️

🌾 روشنای در غبار ✨

باد عصرگاهی در کوچه‌های خاکی می‌پیچید. صدای برگ‌های خشک زیر پای رهگذران می‌آمد، و در دوردست صدای زنگ گوسفندها با آفتابِ رو به غروب در هم آمیخته بود.

در گوشه‌ی باغی قدیمی، دختری به نام نیرا نشسته بود. دفتر کوچکی در دست داشت، جلدش ترک‌خورده و رویش رد زمان مانده بود. مداد را آرام میان انگشتانش می‌چرخاند و زیر لب گفت:

«گاهی باید از میان غبار بگذری تا روشنایی را ببینی...»

از کودکی، نیرا دختری آرام اما مقاوم بود. همیشه وقتی چیزی در دلش سنگینی می‌کرد، سکوت می‌کرد، چون باور داشت سکوت می‌تواند شفا باشد. در سکوت، صداهای درون را بهتر می‌شنید.

او با سختی‌ها غریبه نبود؛ بارها زمین خورده بود، اما هر بار با لبخند برخاسته بود.

می‌دانست که زندگی همیشه ساده نیست، اما باور داشت خدا در هر سختی، دانه‌ای از معنا پنهان کرده است.

غروب، نور نارنجی خورشید روی موهایش افتاد. بوی خاکِ نم‌زده بلند شد و نسیمی آرام چهره‌اش را نوازش کرد.

در دلش حس کرد که دیگر از چیزی نمی‌ترسد؛ نه از فردا، نه از تنهایی. فهمیده بود انسان تا وقتی با خودش آشتی نکند، هیچ نوری نمی‌بیند.

او از جا برخاست، به سمت جاده‌ی خاکی قدم برداشت و دفترش را بست. هر قدمش میان غبار گم می‌شد، اما نگاهش به آسمان بود.

ابرها کنار می‌رفتند و نوار باریکی از نور طلایی در افق دیده می‌شد. همان لحظه در دل گفت:

«خدایا، من این‌همه غبار را دیدم، اما تو را هم دیدم… تو را در هر تاریکی، در هر شک، در هر اشک.»

لبخند زد، نه از شادی، بلکه از درک. چون فهمیده بود حتی در سختی، خدا همیشه نزدیک است.

گاهی لازم است راهی را تنها بروی، تا بفهمی نور واقعی در دل خودت است، نه در دیگران.

و هرکس که درونش را با ایمان روشن کند، دیگر از غبارهای بیرون نمی‌ترسد.

در آخر دفترش نوشت:

«زندگی همیشه روشن نیست، اما من یاد گرفتم در دلِ تاریکی هم دعا کنم.

خدایا، شکرت برای لحظه‌هایی که در سکوت گریه کردم و فقط تو شنیدی.

شکرت برای نوری که هر بار بعد از طوفان، از نو در من طلوع کرد.» 🌤️

داستان نویسیداستان کوتاه
۴
۰
دلسا نجفی
دلسا نجفی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید