ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

جمعه نوشت

باز هم سلام به دوستان عزیز ویرگولی سعی میکنم خیلی مختصر با شما حرف بزنم و امیدوارم خوب حرف بزنم

شما سوژه هایتان را از کجا گیر می آورید؟ سر من پر غز سوژه هست ولی نمیتوانم مطلب را خوب بپزم که جلب توجه کند آفت بزرگ نویسندگی عجله و بی حوصلگی است نویسنده خوب یک سوژه را پیدا میکند و نیزه اش را درست در قلب سوژه فرو میکند و شش دانگ حواس و توجه و تمرکزش را صرفش میکند تا یک چیز به درد بخور از تویش دربیاورد خصلت من مثل گنجشک از این شاخه به آن شاخه پریدن است اینجوری داستان شکل نمیگیرد بعضی ها یک عمر را صرف یک داستان میکنند شاعری بود که یک عمر شعر گفت و هیچکس جدی نگرفتش ولی دست آخر با شعر شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد معروف شد و مردم شناختندش بازیگرها هم میتوانند اینجوری باشند ولی حرف ما در مورد نویسنده هاست چون خودمان را نویسنده میدانیم ولی آنها یعنی حرفه ای ها خیلی پرتلاش تر از چیزی هستند که ما حتی بتوانیم تصور کنیم عباس معروفی میگفت در بچگی کتابهای چخوف را میخوانده و‌ از رویش مینوشته آنقدر نوشته و نوشته که دستش راه افتاده دو هفته پیش به خودم گفتم آنقدر بنویس و خط بزن که بلکه قلم تو هم راه افتاد نوشتم آنهم خیلی تند و مسلسل وار تا به سه چهار هزار حرف میرسید میدیدم به دلم نمینشیند و پاک میکردم سی چهل تا مطلب نوشتم و پاک کردم تا به اداره فاضلاب رسیدم بدون هیچ فمری از ناخود آکاهم جوشید برای یک آماتور مطلب خوبی است ولی واقعا زندگی من و گنجه قصه ها و تصاویر و تجاربم برای نویسندگی مناسب نیست من فقیرانه تنها و گوشه گیر زیسته ام حرف کم می آورم داستانم شکل نمیگیرد به سر انجام نمیرسد باید آب ببندم تویش که خوشم نمی آید فکر میکنم نویسنده ها زندگی خیلی پرماجرایی داشته اند زیاد سفر رفته اند دوستهای زیادی داشته اند کتابهای زیادی خوانده اند و فیلم هم زیاد دیده اند و حافظه خیلی قویتری داشته اند و احتمالا دعواهای زیادی هم کرده اند شاید خنده دار به نظر برسد همیشه فکر میکردم نویسنده گی به دعوایی بودن ربط دارد من هیچوقت دعوا نکردم همیشه از حقم گذشتم و باخت دادم یک مرضی در فکرم بود که فکر میکردم دعوا کردن کار بدی است و باید همیشه باخت راست میگویم .دعوا آدم را بزرگ میکند اینکه بزنی بخوری آنور دعوا کردن را ببینی حق گرفتن را و حتی زور گفتن را بلد شوی آنجوری فکرت و شخصیتت بزرگتر میشود بعضی پله ها هستند که در ظاهر فقط یک پله اند ولی در واقع دری برای هزاران فتح بزرگ هستند در زندگی موانعی هست که رد کردن یا نکردنش سرنوشت آدم را عوض میکنند و آنجا شخصیت است که تصمیم میگیرد و راه را پیدا میکند اگر نباشد اگر ضعیف و سست باشد میمانی و مثل مرداب در خودت میگندی برای همین هم بعضی آدمها مثل مرداب عواطف و احساسات و عشق را میکشند و بعضی ها مثل رود میگذرند و زندگی میبخشند .من آن هوش را نداشتم که تصمیمات درست بگیرم خانواده و محیط مرا شجاع و مسئولیت پذیر بار نیاورد .خودم را سرزنش نمیکنم ذات من تنبل و کند بود اشکالی ندارد خیلی چیزها دست خود آدم نیست من به تقدیر راضی ام با همه ضعفها و سستسی ها لحظات خوبی داشتم چیزهایی دیدم و فهمیدم و نوشتم و خواندم سهم من از زندگی همینها بود باید به داشته و رسیده ها هم دلشاد بود اینها لطف خدا یا نصیب و قسمت بود

زندگیدعوانویسنده
۰
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید