حالا من داستان نازی را که کاملا رئالیستی و یک رئالیسم سطح پایین برای همه مردم است به صفحه جدید کشیدم (صفحات قسمت نوت گوشی معادل ۱۵ تا ۲۰ صفحه کاغذی است ) البته فکر میکنم شاید این نوشته بتواند در میان علاقه مندان به نویسندگی در تبریز دیده شود کسانی که هم مینویسند و هم نوشته های نویسنده های همسطح خودشان را میخوانند شاید یک جامعه صد نفری و سعی میکنم با پررویی ادامه اش بدهم و این کار واقعا ...واقعاچی؟ خودم هم نمیدانم. اشکالی ندارد حالا که در یک ظهر گرم و کشدار مردادی من در اتاق گرمم با صدای فن دراز کشیده ام و مینویسم او سر کارش است توی کارگاه ویفر پزی این سومین بار است که از آنها قهر میکند و باز به کارش برمیگردد این دفعه قهرش خیلی طولانی شد و سه ماه تمام بیکار بود دو سه هفته ای را در یک مغازه باگت فروشی کار کرد که او هم پولش را نداد. باید چیزهای خوب بنویسم .یکشنبه است نیمه اول مرداد و نازی حتما سر کار ویفر پزی اش و من در خانه دراز کشیده ام و به این نور دیوانه وار نیم روزی خیره شده ام آدم را یاد کتابهایی که در مورد انقلاب الجزایر نوشته شده اند می اندازد فکر کنم بیگانه آلبرکامو هم در همان باره؟ نه آلبرکامو آن کتاب را با محوریت یک قتل و بیتفاوتیش به مرگ مادرش نوشته بود یک جایش خیلی بامزه بود که پاسبان یک سیلی به گوش یک مرد که با معشوقه عربش دعوا دارد میزند و زن به او میگوید جاکش و آن مرد از پلیش میپرسد آیا قانون احازه میدهد به آدم جاکش بگویند؟ راستی کتاب خوبی بود و آدم را مجذوب میکرد ولی الجزایر همیشه توی داستانها سوزان و غرق درنور خیره کننده آفتاب آفریقایی بود. بعد از خواندن آن کتاب تا مدتها کابوسهایم هم در نور بسیار زیاد و بوی بندر و ماهی میگذشت . حالا یادم آمد کتاب دیگری هم بود از یک نویسنده فرانسوی دیگر که اسمش یادم نیست ولی اسم کتاب بر بلندیهای شهر بود در آن کتاب از جنایتهای بیشرمانه فرانسوی ها در الجزایر نوشته بود و از رویش یک فیلم هم ساخته بودند . زیدان افسانه ای و کریم بنزما هم اصالتا الجزایری هستند یعنی سه توپ طلا برای بازیکنانی با اصالت کشوری که توی فوتبال زیاد هم خوب نیست شاید یک مقداری بهتر از ایران. من یک تئوری توطئه داشتم که فرانسوی ها با نفوذشان در تشکیلات فوتبال جهان نگذاشتند هانری و انگولو کانته و امباپه توپ طلا بگیرند چون دوست نداشتند یک سیاه پوست فرانسوی برنده توپ طلا شود ولی سفیدها حتی اگر عرب هم باشند موردی ندارند بالاخره هر کسی برای خودش از این تئوریهای توطئه دارد مخصوصا آدمهای بدبینی مثل من. چه کسی باور میکند هانری با آن عظمت توپ طلا نداشته باشد و وینی و مودریچ و شفچنکو و اوون داشته باشند .گویا آنها ( الجزایریها)مغز خیلی خوبی دارند ولی توی کشور خودشان شکوفا نمیشوند وقتی مهاجرت میکنند به فرانسه و بچه هایشان آنجا زاده و به مدرسه میروند و حتی عربی را فراموش میکنند و فرانسوی حرف میزنند پیشرفت خیلی زیادی میکنند و زیدان و بنزما میشوند من در دوران تحصیل همکلاسیهایی داشتم که اصلا مغزشان زبان فارسی را درک نمیکرد و دائم عذاب میکشیدند وهمه آنها را کودن میدانستند ولی درکشان از ریاضی و حساب عالی بود و از خود معلم هم بهتر متوجه میشدند. یادم آمد یک داستان فرانسوی دیگر از نویسنده ای دیگر به اسم لویی فردینان سلین خوانده بودم و آن داستان اسمش سفر به انتهای شب بود یک کتاب خیلی سیاه و تلختر از زهر مار گویا گوشت تلخ بودن از خصایص این فرانسوی هاست آن نویسنده که پزشک هم بود زندگی بسیار تلخی داشت و خیلی دقیق و با جزئیات بدون سانسور آنرا نوشته و گویا در دنیا هم خیلی معروف و معتبر بود ولی بخاطر اشارات نژادپرستانه و ضد سیاه ها نه تنها بهش نوبل که حقش بود ندادند بلکه یک مدتی هم زندانی یا فراری هم بوده . من دارم ازداستان زندگی خودم و نازی دور میشوم و نمیدانم چجوری به آنجا برگردم .لازم نیست برگردم چون یاد آوریهایم از کتابهایی که خواندم هم جزوی از زندگی من است. ولی من نتوانستم همه آن کتاب را تا آخر بخوانم خیلی از کتابها را نصفه کاره رها میکنم هم در خواندن و هم در نوشتن یکی از آنها هم جنایت و مکافات از داستایفسکی است که واقعا عالی است کتاب ابله اش را هم نتوانستم بخوانم شاید آن اسمهای سخت روسی هم مزید بر علت باشند آگلافیا کیرستوفنا.راسکولنیکوف کریمووا.زامتوف.پرنس میشیکین و... دارم سعی میکنم به داستان زندگی خودم و نازی برگردم و در داستان گویی را باز کنم و واردش شوم ولی آن در لامصب پیدا نمیشود .حالا نصفه شب است و او با توله خرس وحشی و ویرانگرش در آن روستای پر از لک لک و دود پتروشیمی در آن خانه ویلائیشان که به شبکه فاضلاب وصل نیست و در حیاطش کمی گودی به چشم می آید و همیشه بوی فاضلاب به مشام میرسد و چندماهی یکبار پول به لجنکش میدهند که تخلیه اش کند و در دیوارهایش همیشه علائم رطوبت دیده میشود تنهاست خدا میداند دارد کتک میخورد یا به دستور توله زمین را جارو میزند یا برایش غذا میپزد .توله با او همانطور رفتار میکند که خانوم تناردیه نامرد با کوزت غریب و بی کس رفتار میکرد . اینها را خاله و عموهایش و آن دایی قرمساق پدرش یادش داده اند که مادرت را اذیت کن نگذار نفس بکشد .وگرنه بچه این چیزها را از کجا میداند من همین حالا هم نمیتوانم این چیزها را به مغزم به قبولانم که آدم میتواند مصاحب و همنشینش را اذیت کند. که چه بشود؟ آن هم مادری به آن مهربانی را . انسان چقدر میتواند موجود خبیث ونفرت انگیزی باشد آن هم در۱۳ سالگی اینهمه خشم و میل به ویرانگری از کجا می آید ؟ من دارم به این چیزها فکر میکنم و اینکه آیا ممکن است یکروز او نازی را بکشد؟ یا نقشه قتل مرا بکشد؟ چون با مادرش ازدواج کرده ام؟ نازی همیشه میگوید او یک بچه مظلوم است .مادر ها همینجوری هستند حتی مادر یک قاتل زنجیره ای هم فرزند قاتل و فاجرش را مظلوم و بی پناه میداند .در داستان جاودانه و محبوب ناتور دشت اثر استاد دیوید جروم سیلینجر افسانه ای پسر شری بود که در خوابگاه دبیرستان با دستمال خیس ضربات دردناکی به باسن هم اتاقیهایش میزد و میخندید ولی مادرش وقتی با راوی داستان هولدن کالفیلد که یکی از معروفترین شخصیتهای تاریخ ادبیات است .حرف میزند اورا بچه ای بسیار آرام و مظلوم معرفی میکند.حالا از خودم میپرسم آیا میشود با این مواد اولیه محدود و ناچیز به عمق اندیشه و داستان رفت؟ ممکن است نویسنده های قدرتمند و ناشناس یا گمنامی در تاریخ .نه لزوما خیلی دور .همین حوالیه زمانیه خودمان از دستمایه های ناچیزتری داستانهای خیلی عمیق و عالی پرداخته باشند که متاسفانه دیده نشده باشند فقط با کلمات و فکری سریع و سالم و عمیق. (مگر نویسنده ابزاری جز اینها لازم دارد؟) مثلا یک نویسنده از روستاهای اطراف لیما در پرو .حتما آنجا نویسنده های خیلی خوبی دارد مثل آن یارو که نوبل هم گرفت اسمش الان یادم نیست .چرا نداشته باشد ؟ یا همان الجزایر یا چین که خودش یک دنیاست یاهمین ایران خودمان ولی بعید میدانم نویسنده ای بتواند چیزی مثل جز از کل بنویسد و دیده نشود نوشتن آنجور داستانها مثل غنی سازی اورانیوم که در انحصار چند کشور خاص است منحصر به تعداد انگشت شماری از نویسنده هاست. گرچه اگر به منتقدها باشد آنرا هم لجنمال میکنند.طوری از روی شکم سیری حرف میزنند که انگار نویسنده های درجه یک مثل کرم توی هم وول میخورند و مثل موش تعدادشان زیاد میشود .داستان بی نظیری بود یک نویسنده خانگی یا ساده که روزمره مینویسد هزار سال آزگار هم نمیتواند همچون چیزی بنویسد یک داستان شاهکار و غافلگیر کننده بود .من آنرا به یک آدم ناجور در محیط کاری هدیه دادم البته پشیمان نیستم وقتی خوانده بودمش چه اشکالی داشت که به کسی هدیه دهم ؟ هدیه دادن کتابی که توانستی تا آخر بخوانی یک نوع تشکر از اقبال است که تورا به خریدن چنین کتابی رهنمون کرده .او در واقع رئیس ما بود در همان محیط کاری که با نازی آشنا شدم .دارم فکر میکنم به همه آدمها لقبهای بد میدهم در حالی که از نظر اطرافیانم من ناجورترین آدم دنیا هستم .او مرد بسیار قدرتمند و نترسی بود که خیلی رک و بی تعارف عیب آدم را میگفت و سرش داد میزد یک شیر در لباس انسان ولی حتما کتابخوان نبود و من یکهو فهمیدم دخترها برایش توی رستوران جشن تولد گرفته اند و چون رستوران به خانه مان خیلی نزدیک بود زود آمدم و آن کتاب ارزشمند را برایش بردم .آن کتاب برای من از همه کتابهایی که خوانده بودم حتی آناکارنینا و صد سال تنهایی و بیگانه و آبلوموف هم بهتر بود چون داستانش مال همین دوره زندگی خودم بود و راحتتر میفهمیدمش در آن کتاب همه حس ها را میتوانستی درک کنی معروفترین داستان در تاریخ استرالیا پر از ماجرا و غافلگیری و حرفهای فلسفی و تقریبا همه چیز .دراواخر آن داستان که خیلی پر هیجان و درگیر کننده بود از ماجراهای عجیبی در روستاهای تایلند حرف زده میشد و جالب است که همین حالا مستندی در مورد یکی از روستاهای اطراف بانکوک از تلوزیون پخش میشود .چه همزمانی عجیبی. حالا ظهر است در پیج تبریز اتفاقی صفحه یک دختر جوان را دیدم که نوشته بود دو رمان نوشته خیلی کنجکاو شدم که چه چیزی نوشته و دلم خواست رمانش را بخوانم و برایش پیام گذاشتم و این را ازش پرسیدم. آدم در کتاب خواندن نباید همیشه دنبال اسمهای بزرگ و آثار غول آسای نوبل برده و آنچنانی باشد ممکن است یک نویسنده آماتور در محله شما باشد که هیچ کس اورا نمیشناسد شما اثر اورا بخوانید و لذت ببرید چون مال یک تاریخ و جغرافیا هستید از یک هوا تنفس میکنید و دغدغه های مشترک زیادی دارید ولی یک شاهکار ادبی بین المللی که ۲۰۰ سال قبل نوشته شده الزاما با روح شما سازگار نیست همین کتابهای داستایفسکی شامل مرور زمان شده اند و مثل عتیقه با کهنه شدن ارزشمند تر شده اند و آن زمان او نویسنده ای فقیر بود که همان داستانهایش را با عجله و ترس و لرز هر هفته به روزنامه ها میفروخت تا به عنوان پاورقی چاپ شود بتواند پول اجاره خانه اش را بپردازد و شکم خودش و چند سر عایله اش را سیر کند و حتما پول ناچیزی میگرفت حالا همان پاورقی ها کتاب های آنچنانی شده وبه قلل رفیع عالم ادبیات تبدیل شده اند مثل کسی که صد سال قبل به پول یک کلیم زمینی در بیابانهای تهران خریده بود ولی حالا همان زمین با مرور زمان و تحولات تاریخی و گسترش شهر و دلایل سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و...دیگر به قیمتهای فوق نجومی رسیده و آن کیلیم برای نسل آن مرد کار چراغ جادو را کرده به پشتوانه همان ملک نوادگانش به همه آرزوهایشان میرسند در مورد آثار نویسندگان هم این مسئله صدق میکند احتمالا حالا وارثان قانونی نویسندگان بزرگی که صد سال پیش مرده اند مثل همان داستایفسکی و تولستوی و گنچارف و همینگوی و..دارند از حق مالکیت معنوی آن کتابها متنفع میشوند و لذتش را میبرند.من در اینترنت باچند نفر از اینجور نویسنده های گمنام آشنا شدم که نثرشان عالی بود یکی مرد جوان و معلولی بود که نثر بسیار گیرا و تخیل کنترل شده ای داشت و داستانش حال و هوای کافکایی را به ذهن متبادر میکرد او از آن نابغه های قدر ندیده بود به من میگفت هر موضوعی و هر چند صفحه خواستی فقط به من بگو تا در کمترین زمان برایت بنویسم و به اسم خودت چاپ میکنم و میتوانی پزش را بدهی کارش شبیه پایان نامه نویسهای نزدیک دانشگاه بود فقط لنگ پول بود همچنین یک خانم تقریبا همسن خودم اهل خوی بود که قلم او حتی از آن مرد معلول هم بهتر بود متنی شفاف تر از شیشه و بدون یک کلمه اضافه قدم زدنش روی برف را چنان نوشته بود که خودم را روی همان برفها تصور کردم او داستانهای کوتاه و عالی نوشته بود و حاضر بود به بهای ناچیزی بفروشدشان آن حال او مرا بسیار غصه دار میکرد خانمی با آن شخصیت و سواد و هنر با مشکل مالی بزرگی دست به گریبان بود و دیگری دختر ۲۳ساله ای از روستاهای آبادان بود که به صورت قراردادی میتوانست هر روز پنج داستان کوتاه ده صفحه ای برای پادکستهای ادبیه یوتیوب و اینستاگرام که کارشان داستان خوانی است تحویل بدهدو پول خیلی کمی بهش میدادند و تازه به من میگفت در هر زمینه ای بخواهی میتوانم برایت مطلب بنویسم و مرا واقعا متحیر میکرد که با آن سن کم آن همه حرف را از کجا پیدا میکرد .حالا ساعت دوی شب است و من در اتاقم روی تشک نازکم دراز کشیده ام ساعت حدود چهار ظهر بود که خواستم یک سفارش بردارم متوجه شدم برنامه مرا بخاطر نداشتن جعبه روی موتور پنجاه هزار تومان جریمه کرده است برایم خیلی سخت بود پول کمی که با آن زحمت به دست آورده بودم را پای جریمه بدهم قبلش اقساط عقب افتاده بیمه را واریز کردم که آن هم بخاطر دیرکرد شامل بیست هزار تومان جریمه شده بود و پول خیلی کمی توی حسابم بود همان پنجاه تومن جریمه را زدم تا حسابم باز شود و بتوانم باز سرویس قبول کنم دوازده هزارتوی کارت و کمی هم پول کاغذی برایم باقی ماند یک سرویس به جایی خیلی دور برداشتم به ۴۵ هزار تومان یک پرس غذا بود برای یک پرده فروشی وقتی بعد از زیر پا گذاشتن کل تبریز در هوای سوزان گرمتر از بندر عباس و آسفالت تفتیده ای که گرما را چند برابر تشدید میکرد به آدرس رسیدم مرد جوان و مغروری شبیه ناپلئون در مغازه پرده فروشی ای شبیه کاخ ورسای که با کولر گازی درجه یکش از زمستانهای تبریز هم خنک تر بود روی مبل شاهانه ای نشسته بود از آنجا که بیرون آمدم در گرمای باورنکردنی بیرون داستان آن خانوم جوان که برایم از تلگرام فرستاده بود را نگاه کردم چهارصد صفحه و اسمش اسطوره صبر بود او یک زن جوان ۲۴ ساله متاهل است که مادرش را از دست داده و آن داستان چهارصد صفحه ای را برای او نوشته متنش چندان پخته نبود ولی برای ۲۴ سالگی خوب بود دلم برایش سوخت و حالم گرفته شد اوبرای آن غصه بزرگ هنوز خیلی جوان است و خودش را با نوشتن آرام میکند .از گرما کلافه شدم یک سرویس دیگر خواستم بردارم ولی نتوانستم به خانه برگشتم و کمی از آن کتاب را خواندم و داستان ظهر بی پایان ام را برای او فرستادم لئو از گرمای طاقتفرسا به سرامیکهای خنک توالت پناه میبرد دم غروب هم آنحا بود و من توی خانه تنهابودم تصمیم گرفتم یک حال اساسی بهش بدهم و با آب ولرم حسابی شستمش کاملا شوکه شده بود و نمیدانست چکار کند درماندگی در چهره اش موج مکزیکی میزد و دهانش از فرط ظلمی که بهش شده بود باز مانده بود در عمر ۱۸ ماهه اش این دومین شستشویش با آب بود از فرط شوکه شدن ادرارش را رها کرد کاری که گربه ها جز در خاک نمیکنند ولی آب حسابی مشائرش را به هم زده بود دوبار با شامپو شستمش و کلی موهایش به دستم أمد و خوب خشکش کردم و تا چند ساعت مشغول لیسیدن خودش بوده که من ندیدم و باز سر کار کم درآمد و فقیرانه ام برگشتم و کل تبریز را زیر پا گذاشتم یکیش واقعا نوبر بود به جایی رفتم که واقعا ته ته تبریز بود و کوه را تراشیده بودند و آن کوه تراش خورده دیوار نیمه طبیعیه انتحای تبریز شده بود تابلوی تمام شد تبریز را باید بهش میکوبیدند از آنجا هم یک جوانک را برداشتم و به محله ای در نزدیکیهای خودمان آوردم تافوتسال بازی کند خامی و جوانی از کلامش میریخت به من میگفت دیرم شده باید پرواز کنی انگار دنیا لنگ فوتسال بازی مردن او بود درست مثل جوانی های خودم که همانقدر ساده لوح بودم .برای او این طرفها غربت حساب میشد مثل طرفهای آنها برای من مسیریاب مرا از راه هایی آورد که توی خواب هم فکر نمیکردم گذرم بهشان بیفتد بعد یک غذا برای محله ای آشنا بردم وقتی منتظر بودم که در را باز کنند یک دختر جوان و بلند با لباس خیلی راحت و بی حجاب در آن کوچه تنگ و بسیار تاریک با سیگاری در دست چپش نزدیک میشد صحنه غریبی بود به من که نزدیک شدیک پوک عمیق زد و سیگار را با یک حرکت سینمایی دور انداخت و گفت غذا مال من است گرفت و وارد خانه شد بعد چند سرویس دیکر زدم آخریش نه آدرس دقیق نوشته بود نه گوشیش را جواب میداد ده دقیقه ای آنجا علاف بودم پنج بار بهش زنگ زدمو جوابی نیامد. از عصبانیت گزینه تحویل دادم را زدم یک غذای گران قیمت بود وسوسه میشدم بخورمش یک مسافر قبول کردم جلوی یک مجتمع تجاری خیلی لاکچری یک دختر بهم زنگ زد گفت کجایی گفتم آنور خیابان بعد که متوجه شد جای ماشین موتور گرفته مثل دیوانه ها زد زیر خنده و برایش مهم نبود که من به خاطرش اینهمه راه آمده ام و سفر را لغو کرد بعد آن مرد جوان با شماره ای دیکر بهم زنگ زد که غذایم دیر شده دوست داشتم بهش فحش بدهم و کتکش بزنم گفتم آنجا باش تا بیایم جدی میتوانستم وارد درگیری فیزیکی شوم رفتم دیدم از آن بی خیالهای خونسرد است گفتم اینحا را ببین بیست و سه دقیق قبل من آخرین تماس را با تو گرفته ام ده دقیقه علاف تو بودم با بی حیایی گفت آن شماره من نیست حرصم صد برابر شد ولی چیزی نگفتم و برگشتم به خانه لئو هنوز بعد از نزدیک پنج ساعت داشت خودش را میلیسید یک جوری نگاهم کرد انگار میگفت بدشانسیهای امشبت کار من بود بدبخت. و بوی شامپو میداد برایش یک مشت از آن غذاها ریختم که بتواند مرا ببخشد . هنوز بوی تند ادرارش از توالت نرفته .بعد از خواندن کامنتهای طرفداران ترکتور و پرسپولیس بخاطر درکیری حقوقی این دو تیم دارم به جامعه ایران فکر میکنم یک جامعه عجیب و تحلیل ناپذیر و ناشناخته تا ابد .به نظرم از روزی که انگلیسیها با پول باد آورده نفت یک قزاق بیسواد را شاه کردند و سیاستهای کثیفشان را به دستان او در این کشور پیاده کردند اصالتها از بین رفت یک عده بی همه چیز مثل خود آن قزاق بیسواد بر مسند امور نشستند و از آنجا آبها گل آلود شد مجرم بر مسند مصلح نشست و خوبان همه دربند افتادند با چهارتا سنگ تخت جمشید برای خودشان تاریخی خیالی بافتند و خودشان را متمدن ترین و پیشرفته تر ین ملت دنیا دانستند و همه ثروتها را تاراج بردند و هر روز گردن کلفت تر شدند حالا در تهران محله هایی هست که برای اهل لس آنجلس و لندن و پاریس هم دور از تصور است و در عوض بسیاری از مردم این کشور در چادر و چپر زندگی میکنند اینهمه تفاوت برای چیست؟ آیا من توان تحلیل این مسائل را دارم؟ نه من آن را در خودم نمیبینم پس به نوشته کوچک خودم برمیگردم .نازی به من میگفت در کودکی میتوانست صدای حرف زدن اطرافیانش با خودشان را بشنود یعنی چیزی که در دلشان میگفتند و مادرش این را فهمیده و بالای سرش گوسفند قربانی کرده اند و دیگر آن حال او رفع شده است . بعد از ازدواج آنها اصلا از نازی حمایت نمیکنند و به حال خود رهایش کرده اند و به سلاخ دهر گفته اند گوشتش برای تو و استخوانش برای ما و آن سلاخ دهر به شکل همان توله خرس عینیت یافته است و هر روز کتکش میزند .گاهی وقتها با خودم میگویم به خانه شان بروم و در حالی که جوراب زنانه ای به صورتم کشیده ام اورا یک کتک حسابی بزنم یا دستهایش را ببندم و سوار ماشین کنم و با خودم به بیابانها ببرم و رهاسازیش کنم تا در طبیعت با خرسهایی مثل خودش آشنا شود و زندگی کند یا با پلیس به در خانه شان بروم و پلیس اورا به جرم ضرب و شتم مادرش چند ساعتی را در بازداشتگاه تاریک و نمور حبسش کند و حسابی بترساندش یا اورژانس اجتماعی اورا به جایی که بچه های اوباش را میبرند ببرد و آنجا از قلدرترها حسابی کتک بخورد و بادش بخوابد ولی نازی با همه این سناریوها مخالف است و میگوید او یک بچه مظلوم است چون نمیتواند حرفش را بزند و منظورش را برساند کتکم میزند البته او لال نیست ولی به نظر نازی آنجوری که باید ننیتواند حرف دلش را بگوید و آنها را در قالب مشت و لگد مطرح میکند و چیزهای اینجوری که همه مادرها در دفاع از بچه شان میگویند من برای او آینده مشخصی را نمیتوانم تصور کنم بعضی از بچه های اینجوری یکهو سر عقل می آیند و به کار و کاسبی میچسبند و گذشته را فراموش میکنند بعضیهایشان هم ممکن است خلافکار و مواد فروش شوند و هزار سرنوشت دیگر که نمیشود با قاطعیت گفت ولی به هر حال آینده او از الان من خیلی بهتر خواهد بود چون مثل من مظلوم و توسری خور نخواهد شد.حالا چهارشنبه است و برق قطع شده او دیشب پیش من بود با آن تیپ بدتر از منش یک عینک قرمز هم زده بود و خیلی بد دیده میشد من آن عینک را ازش گرفتم دید خیلی خوبی دارد و تصاویر را خیلی نورانی نشان میدهد کمی روی چمنها ولو شدیم و حرف زدیم گرما و بی خوابی و سختی کار قیافه اورا حسابی خراب کرده شبیه پیرزنها شده آمدیم توی خانه و دوش گرفت و من برایش چای و آب خنک و هندانه آوردم و شب که شد با موتور باز به پارک بزرگ رفتیم دیگر خبری از گرما نبود و چنان شلوغ بود که آدم فکر میکرد توی خانه ها کسی نمانده عده زیادی از جوانها والیبال بازی میکردند و چند نفری هم آهنگ میخواندند و بعضی ها هم آتش گیرانده بودند و بلال و جوجه میپختند آن پایین یک لقمه بزرگ سیب زمینی و تخم مرغ آب پز و چای خریدیم و خوردیم .در بالا هر وقت روی صندل مینشستیم چشمانش بسته میشد و خوابش میگرفت وقتی روی چمنها دراز کشیدیم نیم ساعتی خوابید بعد کمی با دستگاه های ورزش پارک بازی کردیم و ترانه خواندیم و سوار موتور شدیم و برگشتیم خودم عمدا راه را طولانی کردم که از مناظر شب تبریز لذت ببریم او روی موتور هم خوابش میگرفت به خانه رسیدیم و او خیلی زود خوابش گرفت و صبح بی آنکه من بدانم رفته بود دو ساعت زودتر میرود تا کلی پیاده روی کند مسافتی که من حتی با موتور هم خسته میشوم را پیاده میرود آنجا یکی از پایانه های تبریز است جایی که ماشینهای روستاهای اطراف نگه میدارند هم شخصی هم تاکسی و هم ون و اتوبوس .دائم میگفت خدایا دارم تاوان کدام گناه را میدهم نجاتم بده خدایااااا ....و این حرفها .اگر یک کار پر در آمد داشتم آن پول ناچیز کارگاه را بهش میدادم که دائم در خانه بنشیند و مجبور نشود تن به این کارها بدهد .یا بیاید ور دست خودم کار کند .طوری باشد که هفته ای یک بار توله اش را ببیند بتوانیم برای خودمان یک خانه هرچند کوچک بگیریم و راحت باشیم او آدم خوبی است مثل زنهای قدیمی بساز است یک لقمه نان و پنیر هم اگر سر سفره باشد میخورد و شکر میکند ولی ما روزهای خوبی هم داشتیم مسافرت رفتیم غذاهای خوب خوردیم تجربیات قشنگی داشتیم شوهرش با او مثل یک اسیر و برده رفتار کرده بود وباورش نمیشد یک روز ورق طوری برگردد که کسی با او با احترام و مهربانی رفتار کند و لحظات شادی را کنارش زندگی کند .امروز هیچ خبری از او ندارم حالا ساعت یک شب است در شغل فقیرانه ام به محله خیلی جالبی رفتم که هرگز فکر نمیکردم همچین محله ای در تبریز هم باشد محله سازمانی کارکنان راه آهن خانه هایش همگی ویلایی و یک طبقه و خیلی بزرگ با کوچه ها و خیالانهای بسیار فراخ و درختهای تناور و تپل کاج که شبیه کوچه های بازی جی تی آی بود در آن تارکی یک قطار مثل نهنگ ترسناکی که به قصد خودکشی به خشکی افتاده باشد به من نگاه میکرد و من آهسته از کنارش گذشتم و مسیریاب سخنگو دائم میگفت به راست برانید به مسیر خود ادامه دهید از خروجیه اول خارج شوید خانه ها آنقدر بزرگ بودند که فکر کردم باغستان هست .مرد جوانی با پسر کوچکش بیرون آمد ازش پرسیدم اینجا باغ است؟ گفت نه خانه سازمانی است و ما اینجا اجازه ساخت و ساز نداریم و برای همین از شصت سال قبل خانه ها همین شکلی مانده اند و ما فقط تعمیراتش رامیکنیم. وقتی از راه دیگری از آنجا خارج شدم فهمیدم فقط با اندکی خلاف آمدن در پیاده رو بسیار سریعتر و راحت تر میتوانستم به آنحا برسم و آن نهنگ اخمو را نبینم .یاد فیلمی آمریکایی افتادم که هواپیما در شبی ترسناک وسط اقیانوس سقوط میکند و قهرمان داستانش با بازی تام هنکس روی یک تکه چوب با چشم ترسناک نهنگی غول پیکر که بهش زل زده روبرو میشود او پنج سال تمام در جزیره ای ناشناخته تک وتنها ماندو با توپ والیبالیکه شبیه آدمک درست کرده بود ماند و دندان خرابش را با کفش پاتیناژ شکست و آخر سر با ریشهایی که به نافش رسیده بود خدمه یک کشتی اورا یافتند و بردند و فهمید که زنش که فکر میمرده او مرده با مرد دیکری ازدواج کرده و...و ای وجود ندارد جز آنکه آن فیلم را با پدرم میدیدم و او حالا پانزده سال آزگار است که مرده .آه پدر خدا تورا بیامرزد عجب مرد نازنینی بودی ...