ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۸ دقیقه·۱۸ روز پیش

زمستانی

من دارم تلاش میکنم از کلیشه های همیشگی نوشته هایم خارج شوم این خیلی سخت است همین که نوشتم این خیلی سخت است خودش از کلیشه های من است سی سال من به یک روش نوشته ام روشی که هیچ شناسنده ای ندارد ( کلمه شناسنده هیچ مفهمومی ندارد ) نمیدانم منظورم را چجور برسانم یک خرس بود که چندین سال داخل یک قفس نگهداری شده بود بعد غز آزغد شدن او نمیتوانست از اثر قفس در ذهنش خلاص شود و در طبیعت هم پر همان محدوده فرضی قدم میزد .انگار من شبیه آن خرسم دنیای کلماتم کوچک و محدود شده خدایا چرا من اینجوری شدم؟ ولی من ادامه میدهم در این ادامه دادن هیچ مزیت و فضیلتی نیست فقط از هیچکاری نکردن بهتر است کلیه ام از این یکجا نشستنها و اضافه وزن و هیچ کاری نکردن به فشار افتاده حالا من دارم دردش را احساس میکنم دارم به زندگی و گذشته ام فکر میکنم که کجای راه را اشتباه رفتم که عاقبتم اینجوری شد؟ به سوال خودم خنده ام میگیرد من همه جا را اشتباه؟ نه اصلا این سرشت من بود تنبل و بهانه جو اشکالی ندارد باز دارم همان کلیشه ها را مینویسم نمیتوانم غز آوار سنگین ناخودآگاه محدود و اونیستیک برخیزم اینکار خیلی سخت است اراده ای مرد افکن ( اینهم از آن کلمات مسخره و کلیشه ای در دایره لغاتم است) میخواهد.

اصلا آمده بودم چیزها یعنی ترکیبات و حالات جدید را امتحان کنم قصد داشتم به دل رئالیسم بزن یک واقع گرائیه خیلی شدید و سخت و تلخ؟ نه به نظرم حقیقت الزاما تلخ هم نیست بالاخره در این زندگی لذت و جوانی و عشق هم هست تلخی و درد و نارو خوردن و...هم هست من میخواستم در مورد سرما و گرگها و ده ها و سربازها و اسلحه ها و جوانی و چیزهای اینجوری دیشب برف قشنگی بارید آنهم بعد از مدتها انتظار من تمام روز را پر خانه مانده بودم ساعت حدود یازده شب برای پیاده روی بیرون رفتم بعضی ها برای برف بازی و پیاده روی و آدم برفی ساختن بیرون آمده بودند چند دختر جوان هم با ژستهای پرنسسی داشتند برای اینستا عکس مبگرفتند من هم زنجیر قشنگ و سنگین و دست سازم را توی دستم میورخاندم به من حس قدرت و آزادی خاصی میداد جان میداد برای از پادر آوردن یک سگ مزاحم البته در خیال چون سگ واقعی را با آن ضربات نمیشود دور کرد تا چهار راه پایین رفتم و یک بسته فلوکستین از داروخانه هریدم و برگشتم به نظرم پیاده رویه جذابی بود پنجره اتاقم را نبسته بودم و منظره برف زیر نور چراغ بلند پارک را نگاه میکردم قبلا اینقدر در مقابل سرما مقاوم نبودم حالا با میانسال شدن ترسم از سرما کم شده تماشای منظره برف که یکهو خیلی شدید شد لذت زیادی به من داد سرم را که روی بالش گذاشتم به خواب آرامی رفتم فکر کنم چیزهایی را در ناخودآگاهم تکان داده بود یاد قصه زیبا و دل انگیز و البته تلخی از مارکز افتادم اسمش رد خون رو برّبرف بود منظور از برّبرف چیزی تومایه های برّبیابان که میگوییم است منتها برف که ببارد میشود بر برف خیلی قصه جالب وجذابی بود یک دختر پولدار و اصیل زاده توی ساحل با دوستهاش شما میکرده که پسرهای جوان و پر شرو شور به آنها حمله بامزه ای میکنند و او وقتی داشت توی رختکن لباس عوض میکرد به تعبیر استادانه مارکز زیباترین راهزن تاریخ را میبیند و عاشق هم میشوند و ازدواج میکنند و برای ماه عسل به پاریس میروند ولی تیغ یک گل به انگشت دختر میرود و در آخر باعث مرگش میشود باید بخوانی که پی به زیبتائیش ببری صبح یک نفر که فهمیدم سرباز است چهارتا ادکلن صد تچمانی ارم خواست با موتور روی برفهای لغزنده و شل شده به آپرسش که نزدیک بود رفتم و پنج تا بهش فروختم دیدن یک سرباز پر روی برف برایم یاد آور خدکت جهنمیه خودم است اما آنها مثل آقازاده ها در بهترین شرایط ....حالا آن جای همیشگی در نوشته من است که هنوز شروع نشده فکر میکنم همه چیز را گفته ام و حرفی برای گفتن باقی نمانده ولی سعی میکنم ادامه دهم به این فکر میکنم که چجوری خودم را از آوار تنبلی و تسلیم به مرگی آرام نجات دهم دارم لشگریان مرگ را در اطراف خودم میبینم که هر روز حلقه محاصره را تنگ میکنند نوشتن تنها کاری است که دوست دارم انجام بدهم دوست دارم چیزهایی بنویسم از هیچ به جاهای رفیع برسم و از مرگ دور شوم از نوشتن هم مثل همه کارهای دیگر چیزی نمیدانم حتی حوصله چیز خواندن هم ندارم پس چه خواهد شد؟ دارم بهش فکر میکنم هوای سرد و مخصوصا برفی میل به نوشتن را در من تقویت میکند به این فکر میکنم چطور از فکر مرگ رها شوم؟ راستش نه من بهش فکر نمیکنم ولی از جایم هم تکان نمیخورم انگار مرا با میخ به این رخت خواب بسته اند پس این سرمای قشنگ چه میلی به نوشتن در من بر می انگیزد؟یاد نوجوانیم نه اصلا یاد سربازی؟ حرفش را نزن سراسر لجن بود پس یاپ چه؟ پدرم وقتی که مجرد بود و من هنوز نبودم او مرد زحمتکش و یک گرگ تنها بود من تنهایی را و خیالات و اوتیسم و بد دلی را از او به ارث بردم شاید همه اوتیسمی ها بد دل و خیالاتی باشند شاید هم نه او ونه من اصلا اوتیسمی نبودیم ازخودم حدس زده ام پس چه میشود؟ آهان به آن سالها فکر میکنم زمستان واقعا پوستها را میکند مخصوصا ریدن خیلی سخت بود با آن آب یخ زده وای راست میگویم اصلا بی ادبانه نیست خیلی سخت بود همه جای آدم یخ میزد یک بار در کودکی نه چندین بار من بعد از دیدن فهمیدم آب یخ زده و فریادم به جایی نرسید از گوه چسبیده به کون هم خیلی متنفر بودم فکر میکردم آدم میمیرد اگر نشوردش مجبور میشدم با گلوله برفی پاکش کنم و همزمان از فرط سوزش یخ گریه میکردم راست میگویم اشک منبه همان راحتی در می آمد آن موقع ها آب گرمکن گازی که هیچ خود گاز هم نبود ما یک آبگرمکن مخزنیه گنده و استوانه ای داشتیم که با نفت کار میکرد و بعد از چند ساعت جانکندن کمی آب به اندازه مخزنش برای حمام و ظرف شستن گرم میکرد گاز که آمد زمستان دیگر آن تیغ و نیزه قبل را نداشت انگار رقیب سرسخت و بی رحم آدم یکهو سرطان بگیرد زمستان هم پیش گاز خیلی از تک وتا افتاد و حریفش نشد قبلا زمستان خیلی سخت میشد میتوانست آدم را کلافه کند یا حتی بکشد گرگها به شهر ها می آمدند البته من چیز زیادی ازشان نمیدانم حتما خیلی ترسناک هستند .پدرم میگفت یکبار در زمستان خیلی سختی که مزه اش زیر زبانش مانده بود دم غروب داشت از سرکار برمیگشته که میبیند زن جوانی با طفلی در آغوشش از حمام عمومی در آمده و جفتشان یخ زده و مرده بودند بیچاره ندانسته که نباید در هوای به آن سردی به حمام نرود و حتما خوب هم خودش را خشک نکرده و یکهو ظرف چند ثانیه اوضاع از ذستش در رفته و فهمیده همه چیز تمام است و با مرگی نه چندان سخت و تقریبا سریع و بدون خونریزی مرده .پدرم حتما هیچ کاری نکرده و به راهش ادامه داده و خودش را به خانه رساندهو فقط در یادش مانده که یک روز برای من تعریف کند .خود من سال ۷۸ که شیفت صبح بودم و داشتم به مدرسه میرفتم هوا چنان سرد بود که خس کردم میتوانم به راحتی بمیرم واقعا آن لحظه میشد مرد خیلی سرد بود یک چیز عجیبی حتی یاکریمها یخ زده و سنگ شده بودند و یک گربه یخ رده هم دیدم راستی چطور حیوانات بدون بخاری و در فضای باز زنده میمانند ؟ این قدرتیست که وحشی و بدچن ذهن بودن بهشان میدهد در دنیای آنها کلمه معنا ندارد پس با خودشان حرف نمیزنند و دقیقا در همان لحظه زنده اند فکر کنم همین نحوه عملمرد مغز را عوض میکند این قدرت وحشی بودن است چیزی که ما نمیتوانیم درکش کنیم .آن روز من میخواستم های های گریه کنم ولی نتوانستم چون باید خودم را به مدرسه میرساندم و بعد خیلی زود آن لحظات مرگبار را فراموش کردم؟ اگر فراموش کرده بودم که حالا نمیتوانستم بنویسم .بعد چه میشود؟ برای فرار از کلیشه ها من باید چیزهایی برای نوشتن پیدا کنم چیزهای خوب. هان یادم آمد در مورد زمستانهای قدیم که کون شستن کار سختی بود؟ نه به آنش کار ندارم به آهنگهای فرهاد کار دارم فکر کن جوانی اهل ادب توی اتاق قسنگش نشسته بوده و کتاب میخوانده و از رادیو ترانه ای از فرهاد پخش میشدمثلا او یک چاپخانه داشت و بر علیه شاه فعالیتهایی میکرد؟ نه به آتش کار ندارم یک کفاشی چیزی بود شاید هم .هرچیزی من فقط به آن لخظه سرد فکر میکنم که او خوشبخت بود و مجبور نبود در بیرون کار کند توی حجره خودش بود یک حجره آبرومند مثلا فرش میفروخت و لباسهای آمریکایی به تن داشت .باور کردنش سخت است ؟ نه چرا سخت باشد آن موقع همه میتوانستند لباسهای خوب بپوشند فکر کنم هنوز خبری از اباسهای ترک و چینی و حتی کره ای نبود و مردم به راحتی همان لباسهایی را میپوشیدند که اروپایی ها و آمریکایی ها میپوشیدند جوان قصه ما حتما یک والور قشنگ هم داشت که حجره اش را گرم میکرد و یک دستی به سر و روی فرشهایش میکشید و بعد؟ حالا او هفتاد ساله شده ودارد به آن زمستانهای سخت ولی اصیل و بامزه فکر میکند او که هیلی پیر لست من خودو با چهل سال سن رمستانهای خیلی اصیل را دیدم توی همین تبریز برفهای آنچنانی و سر انگشتهای یخ زده و تن های رنجیده آن موقعها زمستانها گاها شش ماه هم طول میکشیدند

اضافه وزنبرف
۸
۲
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید