خوب حالا دوست دارم یک قصه کوچک از محله خودمان بنویسم.
یک دختر هست که اسمش سارا است بیست سالش هست مهربان و قشنگ و ریزه و باهوش هم هست او در خانه ای شاهانه زندگی میکند و آینده اش از هر لحاظ تامین است پدرش یک خانه پنج طبقه ساخته که یک واحد لوکس دویست متری اش را با همه امکانات و لوازم در اختیار او گذاشته و یک ماشین خارجی و زیباکه اکثر وقتها گوشه پارکینگ خاک میخورد و سارا چندان علاقه ای به رانندگی ندارد همچنین علاقه ای به لباسهای خیلی شیک و تمیز و آرایش و خودنمایی ندارد دانشگاهشان با خانه شان کمتر از پنجاه متر فاصله دارد او آنجا فلسفه غربی میخواند دوستان زیادی ندارد جز دختر خاله اش که در همان محله خانه محقر و فقیرانه ای دارند ولی درشت تر و سرزنده تر از اوست و گاهی با او طوری رفتار میکند که انگار مادرش است لباسهایش را انتخاب میکند موهایش را شانه میکند نصیحتش میکند آداب معاشرت یادش میدهد ولی او تقریبا علاقه ای به زندگی ندارد و آرام و بی هدف روزهایش را سپری میکند مهلقا برایش دوستی با پسرها را صلاح میداند ولی مادرش از این کار برهزرش میدارد خودش هم علاقه ای ندارد مهلقا فکر میکند او بخاطر ثروت پدرش و نازپروردگی پرنسس شده و میترسد دیگران بخاطر پول نزدیکش شوند حتی گاهی این احساس را در مورد خودش هم صادق میبیند اما سارا به خانه کوچک آنها میرود و از غذاهای فقیرانه شان میخورد و در شستن ظرفها و نظافت خانه و پاک کردن سبزی کمک میکند مهلقا از دکتر روانپزشک برایش وقت گرفته است فردا قرار است به مطبش بروند کارهایی که مادرش برایش نمیکند مهلقا انجام میدهد مادر سارا و مهلقا دو قلو هستند ولی بختهایشان خیلی فرق دارد همچنین پدرهایشان دوستان دوران کودکی بوده اند و بعدها همریش شده اند ولی پدر سارا وارد تجارت شد و از کارخانه ای که با هم در آن کار میکردند بیرون آمد اینهمه تفاوت در موقعیتها بخاطر آن تصمیم بیست سال قبل بود پدر مهلقا هنوز با موتور سفید و رنگ و رو رفته اش به همان کارخانه میرود و امید دارد تا سه سال بعد بازنشسته شود .مهلقا دنبال یک شوهر خوب و لایق است ولی سارابه تخت خواب گرم و نرمش دل بسته دوست دارد کسی کاری نداشته باشد و او همانجا بخوابد و تلوزیون ببیند و کتاب بخواند .حالا بعد از ظهر خردادی و خوش آب و هوایی است بعد از یک روز تحصیلیه سخت و سنگین به خانه برگشته و ناهاری که مادرش پخته را گرم کرده و مشغول خوردنش است صبح زود کارگری که از آشنایان یکی از اقوام است همه جای خانه اورا با چنان وسواس و دقتی نظافت کرده که همه جا بوی تمیزی و مواد شوینده گرفته نهار خیلی خوشمزه و معطر بود سارا به خوابی عمیق فرو میرود و خوابهای مشوشی میبیند در آن خواب مهلقا با صورتی دگرگون شده دو چاقوی بزرگ در دستانش دارد که به هم دیگر میکشد و تیزشان میکند و گربه سیاهی سارا صدایش میزند را تهدید آمیز و با غضب نگاه میکند در خوابش او گربه سیاه بیچاره و لاغری شده که ملتمسانه با چاقوهای در دست مهلقا نگاه میکند ولی زود میفهمد که خواب است و مثل یک فیلم ناشیانه نگاهش میکند مغزش ختی استعداد تولید خوابهای استادانه هم ندارد در همان لحظه گوشیش زنگ میخورد مهلقاست
میخوام بیام پیشت.
کجایی؟
نزدیک خونتون درو بزن بیام
حالا مهلقا در خانه شاهانه اوست انگار بشود در یک دقیقه از نیجر به سوئیس رفت حس عجیبی دارد سارا را بغل میکند و میبوسدش میداند که سارا از این کار خوشش می آید عطری که او دوست دارد را زده باهم به تختخواب میروند سارا سینه سفید و پرگوشت اورا دوست دارد و میبوسد و مهلقا دست راستش را میان موهای کوتاه و لختش میکند و به خواب میروند یک چرت کوتاه و شیرین میزنند
داشتم تو خواب میدیدمت میخواستی منو بکشی
عجیبه
داشتی دوتا چاقوی بزرگ رو تیز میکردی
فردا باید بریم پیش دکتر بهش همین خوابتم میگم
دکتر واسه چیه؟
همین بی حالیت سردیت شاید کم خونی یا یه چیزی تو مغزت درست کار نمیکنه حوصله نداری شاداب نیستی
تو دوس داری من شوهر کنم؟
نه دوس داشتم پسر بودم و خودم شوهرت بودم
من زنت نمیشدم
زن کی میشدی؟
شایدم من شوهر تو میشدم
اگه مرد بودی منو میگرفتی
حتما
پس واسه اینه به سینه من نظر داری
فقط سینت نیست همه جات خوبه .
چه شوهر ریزه میزه ای خدا رسونده.
تو قد بلند دوس داری؟
من پولدار دوس دارم
خوب پول دارم دیگه
آره ولی اونی که باید داشته باشی رو نداری
بعد محکم بغلش کرد و موهای لختش را بویید و بوسید بعد پیشانی و لبهایش را و بعد چشمهایش را باز چشمهایشان رابستند و به خواب رفتند
برات چای دم کردم
بیا با هم کتاب بخونیم
کتاب نخون پاشو یه حمومی برو به خودت برس اون لباس قشنگا که خریدمو بپوش
این دکتره کیه که میخوای منو ببری پیشش
روانپزشکه دیگه میگن کارش خیلی خوبه.
آخه من مشکلی ندارم برم چی بگم
بگو همیشه بیحالی سردی تنبلی بی هدفی
من بی هدف نیستم منتها هرچی میخوام رو دارم نیازی به تلاش نمیبینم
مشکل همین ندیدنه
بعد فکر کرد شاید پشت این اصرار مهلقا نیتی هست با این ترفند میخواهد اورا به آغوش کسی ببرد و دکتر کسی جز یک شیاد نیست و به خودش بابت این فکر شوم لعنت فرستاد
باشه هرچی تو بگی ایشالا که خیره
حتما که خیره