من یک ایده خیلی کوچک دارم برای یک داستان کوتاه البته باید گفت خیلی کوتاه این فقط یک ایده است که برای دیده شدنش چند خط نوشته بهش آویزان میکنم
سه تا گل رز زرد و سفید و سرخ توی یک گلدان در ویترین یک مغازه بودند و یک مرد تنها و فقیر که هیچکس اورا نمیدید با حسرت به آنها نگاه کرد و چشمانش بی دلیل تر شد گویا تنهایی بسیار به او فشار آورده بود .از آنحا رد شد یک شب زیبا و آرام زمستانی بود تا عید زیاد نمانده بود و او چند ماه پیش مادر پیرش را که تنها کسش بود از دست داده بود و غم زیادی در دلش بود از کنار مغازه ها و یک تالار و باشگاه گذشت و خیابان سه تکه بد قلق را رد کرد و بعد به پاساژی در آن ور خیابان رفت پسرهای جوان که کودکیشان را دیده بود و با پذرها و مادرهایشان همدوره بود دست در دست دخترها میرفتند و پسرهایی کمی بزرگتر از آنها پدر هم شده بودند ولی او تنهایی را برگزیده بود یا تنهایی تقدیرش بود تا آخرین مغازه آن سمت خیابان که حدود سیصد متر میشد رفت و دوباره همان راه را برگشت و همان خیابان بدقلق را رد شد و باز به همان مغازه رسید آن سه گل رز دیگر در گلدان نبودند و یک بوی شگفت انگیز از خود به جا گذاشته بودند او از نبود آنها غمگین شد و از آن مغازه به طرف بالا یعنی رستوران بزرگی که سالها در آن پیک بود و این اواخر اخراج شده بود رفت سه دختر قد بلند و زیبا و شیک پوش با لباسهایی آمیخته از سرخ و سبز و زرد و سفید دست در دست هم در همان پیاده رو راه میرفتند و او فکر کرد میشناسدشان قلبش به تپش افتاد مردهای شیک پوش و جذاب و پولدار زیادی در آن حوالی بودند سه تایش صاحبان همان رستوران بودند که ماشینهای خیلی عالی و لباسهای برند داشتند یکی از آنها که از همه جوانتر و مغرورتر بود از پی دختر ها می آمد سابقا اورا بسیار تحقیر کرده و نادیده اش گرفته بود حالا آن دخترها وسط آن دو بودند معلوم بود به آن جوان تنومند و شیک پوش با زنخیر طلای ضخیمی که به گردن داشت توجهی نکرده بودند و به طرف او آمدند چشمان مرد مغرور گرد و سرخ شده بود دختر زرد پوش که موهایی درخشانتر از طلا داشت گفت مارا شناختی؟
اوووووو خودشان بودند آدم شده بودند قلبش داشت به شدت میزد و حس میکرد زانوهایش سست شده اند
شما همون گلهایین؟
گل سفید گفت آره اشک تو جادوی مارو جنبوند
میشه دستتونو بگیرم؟
آره میشه چرا نشه ما مال توایم
مرد جوان ثروتمند با عصبانیت به آنها نگاه میکرد او از کسی سه هیچ باخته بود که حتی از غرور جواب سلامش را نمیداد با انگشتش به تو اشاره کرد و به سمتش فراخواند ولی خضور دخترها دل و جرات زیادی به او داده بود و اینبار او بود که صاحب گردنبد طلا را نادیده میگرفت
گل زرد گفت بیا قدم بزنیم سرور ما
گل سرخ گفت چرا مارو به خونت نمیبری که خونت بوی گل بگیره ؟ و او ؟ از آخرین باری که دختری را به آن خانه برده بود بیش از چهار سال گذشته بود دختری که پیش آنها مثل خاک مقابل گل بود هرکس آنها را میذید دهانش از تعجب باز میماند کسی که تا دیروز یک سگ برای همراهی نداشت حالا از حاکمان دبی هم خوشبخت تر بود وقتی به آپارتمان رسیدند همسایه تنومند و ثروتمندش که چشم دیدن اورا نداشت از دیدن آن سه در کنار او به خالی شبیه مرگ ماند زن زیبایش که بینهایت بهش افتخار میکرد مقابل آنها عروسک ارزانی ساخته شده در کارگاهی محقر در روستایی زشت به نظر می آمد همسایه دیگر که سابقا اورا بخاطر مجرد و بیکار بودن شماتت کرده بود آشکارا دهانش از دیدن آنها باز شد و نتوانست تا چند ثانیه ببنددش و اما در خانه او توانست هر سه شان را بغل کند ولی بسیار سبکتر از چیزی بودند که باید معلوم شد تنشان از گل ساخته شده و اندام انسانی ندارند و نمیتوانست ...در آن لحظه تلفنش به صدا در آمد همان برادر کوچک و مغرور بود
ببین بهت چی میگم خودت که میدونی دروغ تو کارم نیست از فردا میتونی برگردی سر کارت حتی میذارمت پشت کانتر یا مدیر سالن میدونی که دروغ ندارم
قبل از شما یه کله گنده پیشنهاد داد یکیشونو با یه خونه عوض کنم
باشه همین ماشین زیر پام
انگار بوی گل عقلتو پرونده مگه میشه آدم رو فروخت
گل سرخ گفت ولی ما که آدم نیستیم
گل زرد گفت راس میگه عمر ما هیلی کوتاهه
بعد او گوشی را قطع کرد بوی گل همه جا را در برگرفته بود و از ساختمان بیرون زده بود