ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

سیروس آهنی

در محله ما و درست خانه روبرویی مردی موسفید و عشق آهن آلات به اسم سیروس و ملقب به دلی سیروس( سیروس دیوانه ) زندگی میکرد که تمام شش فرزندش جز دختر کوچکش را به سروسامان رسانده بود و یکیشان شهید شده بود و با زن موسفید و مومنش که دختر عمویش هم بود زندگی میکرد او واقعا دیوانه آهن و چکش و ماشین و آهنگری بود از خیلی سال پیش یک ماشین واقعا قدیمی و آشغال باقی مانده از دوران چارلی چاپلین جلوی خانه اش بود و با ضربات چکش و تعمیرات بی فایده اش خواب ظهر را به چشم همه اهل محل حرام کرده بود دائم دل و روده آن عتیقه زشت را بیرون میریخت و باهاشان ور میرفت و در ده سال اخیر حتی نیم متر هم حرکت نکرده بود .زنش را بسیار کتک میزد اسم او خانم بود و اسم دوست صمیمیش که او هم در همان محل زندگی میکرد دختر بود یکی از زنهای همسایه که برای مرثیه به خانه شان رفته بود میگفت همه جای دیوارهای خانه شان پر از رد مشتهای سیروس است که میخواسته به خانم بزند و خطا رفته او کفتر باز هم بود و از دو جا در آمد داشت هم حقوق بازنشستگیش از اداره محیط زیست و هم حقوق بنیاد شهید و با ما گل کوچک بازی میکرد و گرانترین عطرها را استفاده میکرد چشمهای آبی و دماغی هم اندازه آرنجش داشت میگفت من بی پدر و مادر و مثل سگ زیر کامیونها و توی جوبها بزرگ شده ام و کارم گه بردن بود ما البته نمیدانستیم گه ها را چرا و به کجا میبرده ولی او در همان سن پیری بسیار قدرتمند و آهنی بود یک روز خانم به دختر گفته بود من به تهران برای ملاقت دخترم میروم و آنجا خواهم مرد بعد از من حواست به هلن باشد آن زمان هلن هنوز ازدواج نکرده بود و همانطور هم که گفته بود شد در تهران یک مینی بوس اورا زیر گرفت و کشت آن زمان دیه کامل هفت میلیون بود و دیه زن سه و نیم ملیون بود که سیروس گرفت و بلافاصله حتی چهلم زنش نشده یک کفتر خانه بزرگ روی پشت بام خانه یک طبقه اش ساخت و تعداد کفترهایش را بسیار بیشتر کرد بر خلاف ادعایش در کفتر بازی هیچ تبحری نداشت و بچه های سیزده چهارده ساله کفترهایش را بُر میزدند و او مثل بچه التماسشان میکرد که پسش دهند و آنها توجهی به التماسهایش نمیکردند بعد که دخترش هلن ازدواج کرد او در ۶۵ سالگی یک زن ۲۸ ساله که دو دختر دوقلویه ۹ ساله داشت گرفت که پانزده سال از پدر زنش بزرگتر بود .زنی بلند قد و زیبا رو بود که خیلی وقتها سیروس با کتک از خانه بیرونش می انداخت و روی صندلیهای پارک مینشست تا حرصش بخوابد و اجازه برگشتن بهش بدهد او میگفت سیروس بهش گفته در سه نقطه دیگر شهر سه زن صیغه ایه دیگر هم دارد بعد آنها صاحب یک بچه مشترک به اسم نیما شدند که از همه نوه های سیروس هم کوچکتر بود آن نیما بزرگ شد و به مدرسه رفت ولی نه سیروس آدم شد نه آن ماشین راه رفت ما از آن محله رفتیم و سیروس را که نوحه خوان شده بود در عزاداری ها میدیدیم او برای من نمونه یک آدم قدیمی و قدرتمند بود که از زیر کامیون و توی جوب خوابیدنها توانسته بود شغلی پیدا کند و خانواده ای تشکیل دهد و همانجور که عشقش کشیده زندگی کند و آخر سر هم در هشتاد سالگی مرد و بچه های گرگ تر از خودش یک پاپاسی به زن دومش ندادند و از آن خانه بیرونش انداختند

بنیاد شهیددیه زنمحیط زیستمینی بوس
۷
۲
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید