مرد جوانی بود که در محله ای تنگ و گمنام و بدمسیر با مادر پیرش در آپارتمانی کوچک میزیست خودش را در فکرها و اوهام و کتابها غرق کرده بود انگار غمخوار همه اهل جهان او بود یا خودش را برای امتحانی سهمگین آماده مینمود آهسته میرفت و می آمد و با کسی سر و سری نداشت یک مغازه کوچک عطاری داشت که از پدرش به او رسیده بود مادرش ازدرآمد اندک آنجا بی نیاز بود چون مستمری بگیر بود زن چاق و پیری شده بود کم حرف و بی دردسر بود شاید در طول یک سال آنها اندازه یک روز یک مادر و پسر معمولی حرف نمیزدند زن بافتنی میبافت و با گامهای آهسته در آن زمستان سرد و کشنده در آن کوچه هایی که آفتاب به تنشان نمیخورد مثل حلزون میخزید و گاهی نانی و چیزهایی میخرید به خانه دوستی که از خودش کم حرفتر بود سر میزد و بی صدا انتظار مرگی آرام را میکشید مرد جوان هم همینطور آرام به مغازه اش میرفت و طبق آموزه های مکتبی ناشناخته از گیاهان معطر تغذیه میکرد خوراکش شده بود چیزهایی که معمولا از زنبورهای عسل و بعضی حشرات انتظار میرود آنها را بخورند مخلوطی از چند گرد و چند عرقیجات و شیره فلان چیز برای روشن کردن چشمها یا گشودن چشمی دیگر که پشت پرده ها را ببیند یک مخلوط مخفیانه دیگر برای کم و کمتر کردن اشتها یکی برای آنکه رنگ پوست را روشنتر از رنگ پوست پیامبران کند یکی برای اینکه خوابهای عمیق و شیرین ببیندو در خواب از زبان آنانکه پشتشان به اوست رازهای مگو بشنود و دیگری برای از بین بردن شهوت به زودی با این رژیم او دست از دنیا شست و به دنیای نادیده ها و نا شنیدها مشتاق شد اتفاقاتی خواسته و ناخواسته دست به هم دادند و گویا غول چراغ جادو را بی آنکه بخواهد از خواب عمیقش بیرون کشیدند زنان زیادی شیفته او شدند.زنی جوان از مشتریان شیفته آن چشمان براق و پوست شفاف شده بود و میخواست راز آن همه درخشش را بداند حتی مشتاق بود که با پای خود به بسترش برود یا اورا به بستر بکشاند به زودی تعداد آن زنها زیاد شد حس میکردند در نگاه های عمیق و تا حدی متکبر او بویی هست که تعریفش سخت است
شاید او میتوانست کوه هایی از غم را از دلها بردارد آنها برایش هدایایی از خوراکی های خاص و گران وسکه هایه طلا و لباسهای آنچنانی می آوردند او حتی هدایا را نگاه نمیکرد زنهایی بودند که مشتاقانه تن عریانشان را به او در همان مغازه تنگ و کوچک نمایان میکردند به این بهانه که شکمشان درد میکند اشتهایشان زیاد است پوستشان پر از سلولیت است شوهرشان از کیفیت زندگی شبانه شان ناراضی است سرد شده اند دچار افتادگی شده اند عادت دردناکی دارند نمیتوانند آنچه از عشق میخواهند کسب کنند و ...اکثر بهانه های بچه گانه ای برای همکلامی با او بود و درد دیگری نداشتند حتی برای سردرد هم دنبال راهی برای نمایش جاهای پنهانشان بودند برای او هیچ جذاب نبودند چیزهایی از شیشه ها درمیاورد و با دستوری به خوردشان میداد و آنها پول گزافی میدادند او هرگز به این درجه از نفوذ و محبوبیت فکر هم نکرده بود به زودی دامنه شهرتش گسترده تر شد مشتریان عمدتا زنش که بیشترشان هم میانسال بودند چنان با آب و تاب از قدرت تشخیص و نسخه های چاره سازش تعریف میکردند که مردم گروه گروه از سراسر آن شهر سرد و یخ زده در آن زمستان طولانی به سمتش سرازیر میشدند و بی آنکه او چیزی بگوید از مشکلاتی حرف میزدند که معمولا باید به مشاورها و روانکاو یا روانپزشکها گفته شود یکی از آنها زن جوان و موبلندی بود که رفتاری سبک و خنده دار داشت حتی یک کودک ده ساله هم متوجه عقده های زیادی در حرفها و حرکاتش میشد آرایشهای زننده و رفتاری سبک و دور از شان پایین ترین افراد جامعه
. ادعا میکرد شوهرش به او بی توجه است قیافه اش هم بچه گانه بود اولین چیزی که به ذهن یک آدم دنیا دیده میرسید این بود که کدام شوربخت سبک مغز حاضر شده اورا به همسری برگزیند ؟گرچه زشت نبود ولی خبری از پختگی و متانت در او دیده نمیشد دائما چیزهای نامشخصی از کلماتی که باب دهانش نبود و معلوم بود از جایی شنیده و خوشش آمده میگفت چیزهایی شبیه دادگاه خانواده انحصار وراثت حضانت مننژیت!!فالوبک میگرن که خودش هم نمیدانست چیست درد او این بود که شوهرش از او بدن جذاب تری توقع داشت و میخواست با یک شربت یا جوشانده باعث رشد سریع و بی حد و اندازه برجستگی هایش طوری که در هیچ لباسی جا نگیرد شود مرد جوان با اکراه نگاهی به عریانیش کرد نه جذابیت خاصی داشت ونه عیب آشکاری به جای چیزی که باعث تغییری در شکل ظاهری بدن او شود برایش ترتیبی داد که کمتر حرف بزند و انرژیش از فک به مغز منتقل شود . زن باز نادانتری بود که از این زمستان طولانی خسته شده بود و از او میخواست دعایی بنویسد که هوا گرمتر شود او نیز با همان شوخ طبعیه پنهانش برایش قرصی داد و گفت ظرف سه ماه هوارا گرمتر میکند و او شادمان پول قابل توجهی برای این معجزه پرداخت کرد زن میپرسید نمیشود پول بیشتری بدهم و گرما زودتر بیاید مرد گفت آن پول بیشتر را میتواند به اداره گاز یا تورهای مسافرت به جنوب بدهد زنی بود که شوهر صاحب منصبی داشت میخواست پوستش چنان شفاف و درخشان شود که شوهرش جز او کسی را نبیند به او گفت که آن دختر جلف از معشوقه های شوهرش است و در راهروهای دادگاه قاپ شوهرش را دزدیده با همان هیکل مثل میمونش توانسته محبت شوهرش را جلب کند و حالا شوهری ندارد و منظورش از شوهرم در واقع شوهر این زن اصیل بود که اورا با پول ناچیزی بازی میداد .زن خوب و متینی از خانواده ای عالی و اصیل بود با هزار مراقبت و ترس پایش را به اینجا رسانده بود مبادا کسی از آشنایان اورا ببیند و مایه شرمساری شود . به او گفت که برای رسیدن به یک پوست شفاف باید رژیمهای سخت بگیرد و زندگی را بر خودش تلخ کند گاهی درخشش پاداش ایمانی راسخ و پرهیز از گناهان مشهود و نامشهود است به جایش میتواند با پول زیادی که شوهرش دارد تفریح کندو لذت دنیا را ببرد به مسافرتهای زیارتی و سیاحتی برود مثلا در این سرمای استخوان سوز میتواند در جزایر جنوبی تنی به آفتاب دهد و روح درگیر و آزرده اش را بنوازد زن گفت من خیلی حسودم این زندگی را آجر به آجر با هم ساختیم حالا که به جایی رسیده انصاف نیست شغال خور شود من دغ میکنم .جوان گفت میتوانم برایت داروهایی بسازم که بیخیال و شادشوی و بیعاری پیشه کنی چیزهایی که اشکت را در میاورد باعث خنده ات شود زن با چشم گریان مغازه اورا ترک کرد و با خود گفت دیگر به این مغازه نخواهم آمد زنهایی بودند که دختر هایشان را به مغازه او میاوردند و میخواستند دعایی بنویسد که بختشان باز شود او خسته شده بود از اینکه بگوید دعا نویس نیست و فقط شناخت ناچیزی از گیاهان دارویی دارد ولی وقتی بخت به آدم رو میکند مردم اورا خیلی خیلی بزرگتر از چیزی که هست میبینند زنها به معنای واقعی کلمه از بودن در مغازه او لذت میبردند و به آن لذت سریعا معتاد میشدند محبوبیتش داشت خیلی سریع رشد میکرد به زودی فهمیدند از او چیزی جز نگاه نافذ وزنگ روح نواز صدایش را نمیخواهند این شیدایی مثل هاله ای نامرئی دور آنها میپیچید و مثل ویروس به دیگر زنها هم سرایت میکرد زنهایی که اورا ندیده و اسمش را نشنیده بودند با نیرویی نامرئی چنان که گویا اختیار پاهایشان را نداشتند راه میفتادند و به مقصد نامعلومی حرکت میکردند و مغازه اورا می یافتند به زودی او صاحب ثروتی قابل ملاحظه شد مغازه ی همجوار که صاحبش بزازی مکار با بازاری راکد بود پیشنهاد شراکت داد و دو مغازه را که آنیکی خیلی بزرگتر بود یکی کردند تا مطب پزشک فروتن و حاذق برای پذیرش دردمندان سرگشته محیا تر باشد اتاقکی برای ویزیت خصوصی دکتر ساخت تا زنها را آنگونه که آنها میخواستند ببیند و خودش به اداره امور مالی که عاشقش بود مشغول شد انگار بار بزرگی از دوش زنان برداشته شد و احساس شادی و شعف آنها را فرا میگرفت. خودش دچار حال عجیبی شده بود که تقریبا هیچ چیز نمیخورد و بدنش از غذا بی نیاز گشته بود این حالت به مشتریانش هم سرایت کرد و برکت به شکمهایشان رسید و با یک لقمه کوچک تا ساعتهای طولانی سیر میماندند یک روز او تصمیم گرفت چند روزی به مغازه نرود و در خانه کنار مادر پیرش استراحت کند و بزاز طمعکار بر کرسی او نشست و چیزهای اندکی که آموخته بود را با خیل عظیم حیله هایی که بلد بود و چرب زبانی می آمیخت و زنان سرگشته را دست به سر کرد تا شریک جوانش بازگردد.وقتی خوابید حس میکرد صدای نفسهایش آن خانه را به لرزه در میاورد هنوز چشمانش گرم نشده بود که خوابهای عجیبی دید و صداهای عجیبی میشنید خودش را دید که از آن تن بیرون آمد و تا آسمانها بالا رفت صبح که شد خانه را بوی عجیب و تندی برداشته بود از دیوارهای اتاقش گیاه های ریز و زیبایی جوانه زده بودند شبیه هیچ گیاهی نبودند بو هر لحظه تندتر میشد و گیاهان با آهستگیه خوفناکی رشد میکردند تن او گرم بود ولی انگار مرده بود بو تا چند خانه آنورتر همسایه ها را دیوانه و هوای محله را با روش نامعینی گرم کرده بود همسایه ها میخندیدند و شاد بودند بی آنکه دلیل آن شادی را بدانند مشتریها با حالتی کلافه جلوی مغازه او تجمع کرده بودند پلیسهایی که برای جلوگیری از تجمع آمده بودند هم کلافه شده بودند نمیدانستند باید چه کنند زنها شروع به گریستن کردند و در نبود او در و دیوار مغازه را که بوی اورا گرفته بودند را میبوسیدند و تبرک میکردند انگار عزیزی را از دست داده اند یکی از زنها گویا بوی تند آن گیاه ها را فهمیده بود اختیارش را به پاهایش داد و هرجا پاهایش میرفت رفت بقیه زنها هم بی آنکه قول و قراری بینشان باشد راه افتادند و از راه های شیب دار و پر پیچ و خم که رفته رفته تنگ تر میشدند بی حس خستگی و ضعف گذشتند و رفتند و رفتند و پیچیدند و پیمودند تا جاییکه بو به شدیدترین حال خود رسید فهمیدند اینجا مقر قافله سالار کم حرفشان هست در جوار خانه او خبری از سرما و خستگی و گرسنگی و تشنگی نبود همسایه ها هم انگار مست شده بودند هیچکس سر کار نرفته بود با هر چیزی از قبیل قابلمه یا بشقاب و در چوبیه اتاق میزدند و میرقصیدند و میخندیدند صدای خنده ها هر لحظه افزوده میشد و به خانه های دیگر هم سرایت میکرد گیاه ها در ادامه رشد هولناک و آرامشان تمام اتاق او و سایر دیوارهای خانه را سبز و معطر به بویی اعتیاد آور کرده بودند بو مثل آب از منافذ ریز دیوارها گذشته و در خانه همسایه ها نیز از دیوارها گیاه ناشناخته رسته بود و میوه هایه خیلی ریز سرخ و زرد و نارنجی داده بود همسایه بالایی که بی نهایت سرسنگین بود و آخرین فردی که خنده اورا دیده بود هفت کفن پوسانده بود با سطل آشغالی در دست که بر آن میزد و میخندید و میرقصید به در خانه آنها کوفت وضع گیج کننده و باورنکردنی داشت با همان لب خندان و ظاهر نا آراسته از پیرزن پرسید در این خانه چه خبر است جریان این گیاه ها چیست و این بو از کجا می آید پیرزن خیلی آرامتر از چیزی که انتظار میرفت گفت گویا سینا مرده است و از او خواست به خانه بیاید و میت را ببیند مرد سابقا اخمو کمی از شنیدن فوت جوان بی آزار جا خورد و وقتی به اتاقش رسید اورا آرام و نورانی و آراسته خفته بر تختش دید بدنش گرم و زنده مینمود به مادرش گفت اینکه نمرده اگه مرده بود الان بدنش یخ بود پیرزن گفت هرچی صداش میکنم جواب نمیده شاید خوابش سنگینه ولی من مرده زیاد دیدم این اصلا شبیه مرده ها نیست سینا بی آنکه صورتش اندازه سر سوزنی حرکت کند با صدایی رسا و ضربان مانند گفت نه من نمرده ام همینجام در همین هین دسته بزرگی از نوازندگان قابلمه با آرامش گامها و تشتت در سرو صدا وارد شدند و بی هیچ هماهنگی بر جای جای جسم او بوسه میزدند و باز بلند بلند میخندیدند درست شبیه خنده دیوانه های مست در فیلمهای قدیمی خانه کوچک آنها و راه پله ها و سایر واحدها و پشت بام و کوچه و پشت بام و داخل خانه های همه همسایه ها پر شده بود از دیوانه های خندان که از آن آرامش و گرمایه نادیده زمستانی و حس سیری و سلامتی لذت میبردند و میخندیدند و کف میزدند و با هرچه دم دستشان میرسید سرو صدایی میساختند و شادی میکردند ریشه های گیاه ناشناخته خود را به گوشها و بینی و دهان سینا رساندند و تمام تنش را پوشاندند ولی صدای ضربان مانندش گاه و بیگاه می آمد از گرما و بویی که تولید شده بود درختان محله سریعا جوانه و بعد برگ و میوه دادند در شعاع پنجاه متری زمستان رفت و بهار آمد آن هم در کمتر از چند ساعت گیاه به خانه های اطراف هم میرسید انگار آن بو بود که آن را همه جا میپراکند و پیوستگی جسمی برایش لازم نبود و در هرجادیده میشد بر شدت بو می افزود کسی از همجواران آن گیاه دیگر در بند این دنیا نماند و از کار و خورد و خوراک گسستند سربازها ترک خدمت کردند و کودکان ترک تحصیل و شاغلان ترک شغل با خود میگفتند ما به منبع عظیم ثروت و رفاهی بالقوه رسیده ایم و از بند دنیا رسته ایم به کارهای ناچیز و پولهای اندک نیازی نداریم عاملی ناشناخته باعث میشد آنها بی نیاز از گفتار فکرهای هم را بفهمند و به توافق برسند از مشتریهای مغازه آن دختر جلف گویی که حاجت گرفته باشد از همان راه که آمده بودد برگشت و بیشتر از قبل آن بو را در شهر پراکندشهرت درختهایی که در دل زمستانی سرد میوه داده بودند به زودی پیچید و همه میخواستند به آن محله برسند و معجزه را باچشمان خود ببینند گیاه ناشناخته تقربا همه جای محله را در خود فروبرده و سبز کرده بود مثل یک یاقوت سبز در دل شهر یخ زده میدرخشید و اهالی بی خستگی به قابلمه نوازیه گوش خراششان که کم کم تحت تاثیر آن بو بر مغزشان با اصول موسیقی و نتها آشنا شدند و صداهای بهتری از قابلمه ها در می آوردند ادامه میدادند دختر جلف و سبک انگار از جنگی بیست ساله برگشته و بی نهایت متین و عاقل شد دست از کارهای کودکانه و رفتارهای زننده برداشت طرز گفتار و پوشش و ارتباطش با دیگران را به بهترین نحو ممکن تغییر داد عنان زندگی خودش را در دست گرفت و رستگار شد انگار از او فقط ظاهرش باقی مانده بود ساکن جدیدی برای خانه تنش آمده بود زن نادانتر پی به شوخی سینا برد و فهمید که تا سه ماه دیگر بهار می آید و هوا خود به خود گرم میشود و بسیار خندیدآن زن اصیل که سایه ترسناک دختر جلف از زندگیش کم شده بود نفسی به راحتی کشید و قدر زندگیش را دانست و فهمید که نباید شادیش را به رفتار شوهرش گره بزند مادرانی که دنبال داماد میگشتند به آرامش رسیدند و فهمیدند که ازدواج دخترانشان فقط یک مسئله جدید است که تا زمان معینی میتواند سختی مسائل پیشین را کم رنگ جلوه دهد بعضی هایشان واقعا دامادهایی پیدا کردند و مشتاقانه وارد مسائل جدید شدند و عده ای از آنها که با هوشتر بودند خود را بعنوان خدمتکار این بارگاه جدید تحمیل کردند و آماده دریافت نذورات دردمندان بودند حتی پیشبینی کرده بودند که پارچه هایی را به تن متبرک طبیب معجزه گر بمالند و به بهای گزافی به مشتاقان بفروشند در اینجا خبری از آه وناله نبود و زائرین باید میرقصیدند و آن هوای معطر را به ریه هایشان پر میکردند و شفا میگرفتند