بسیار باشکوه و رویایی بود و آن زن مهربان پسرک نحیف و بی دست و پارا مرد کرد .انگار داشت جانش بالا می آمد تمام خستگی ها و شکستها و تلخی ها و ناکامی ها را در آن بستر شاهانه جا گذاشت زن مهربانانه نگاهش میکرد و دست محبت بر سرش میکشید و اورا مثل یک کودک در آغوشش خواباند صبح که شد او هزار مرحله در معرفت و لیاقت و مردی پیش رفته بود و نگاهش نافذ و کلامش مردانه و گامهایش استوار شده بود باز به حمام رفتند و زن اورا مرد جوان صدا کرد و گفت تو دیگر از میان تیره بختان بیرون آمدی و من تورا مردی شایسته میخواهم
پس پدرم چه خواهد شد؟
تو آنرا میدانی
و خواهرم؟
او تیره بخت نیست به دیدنش برو
متینک مثل یک مرد پخته و شجاع صورت و دست زن را بوسید به خانه اش رفت خواهرش درخشان و آرام دیده میشد مثل این بود که میوه ای کال و ترش از عسل شیرین تر شده بود پدرش در خانه نبود و او نیازی به سوالها و حرفهای بی ثمر نداشت .خواهر درخشان و آرامش به زودی دامادی از میان خوبان بی نام و نشان یافت و او به نزد زن دل آرام برگشت زن اورا معتمد خود در تجارتخانه بزرگش کرد
ولی باز همه اش خواب بود دوباره در همان بستر محقر از خواب بیدار شد هنوز یک پسرک بود و مرد نشده بود ولی قلبش قوت گرفته بود فهمید که نیاز زیادی به تن یک زن مهربان دارد که سریعا مرد شود و مدت زیادی کام پلش را از او بگیرد باز سراغ کارش رفت مطمن و حواس جمع بود به کسی اجازه نمیداد با او بدرفتاری کند چون کارش را به موقع و درست انجام میداد فهمید که خستگی و ناخوشی و کم خوابی روزهای اخیر عامل این خواب و خیالهاست یک عطر گران برای خودش خرید و به ظاهرش رسید و فهمید باید برای جلب نظر زنها زرنگ و خوش سرو زبان باشد به دندانهایش رسید و سفید و براقشان کرد یاد خانم نظری افتاد او یک زن ۳۲ ساله بود که بچه ۶ ساله تی داشت و دوسال پیش همسرش فوت کرده بود خواست پیشنهادش را به او بدهد زیبائیه چندانی نداشت ولی بهترین گزینه بود که میتوانست اورا مرد کند نمیدانست چجوری جلو برود حرفش را بزند او تلفنچی رستوران بود و سفارشها را میگرفت وقت مناسبی گیر آورد که رستوران آرام و مسئول سالن که چشم دیدنش را نداشت پر مرخصی روزانه بود
وضع اعصاب و روانش خیلی بهتر از قبل بود انگار یک شبه ده سال بزرگ شده بود ولی او میدانست ارائه چنین پیشنهادی حتی برای سی ساله ها هم سخت است خودش را به شکل مار کوچکی تصور کرد که میخواهد سراغ گاو چاقی برود آنها دوسال بود که همکار بودند و جز سلام و خداحافظ حرف زیادی به هم نگفته بودند ولی نزدیک شد او مشغول مطالعه کاغذی بود .خواست دور شود ولی به خودش جرات داد و با صدایی کمی لرزان اسمش را به زبان آورد نگاه بیوه جوان چندان سخت نبود نشان میداد که در کوچک قلبش به روی یک مهمان مودب میتواند باز باشد
بله؟
میخواستم یه چیزی بهتون بگم
نگاهش کمی سنگین و پرسشگر شد ولی باز نمیتوانست عظم پسرک را بشکند
بگو
واقعا برام خیلی سخته امیدوارم درکم کنید
حالا کمی تعجب و شعف وشفقت با آن نگاه پرسشگر درآمیخته بود
مرخصی ساعتی میخوای؟
نه
فکر میکردم از نگاهم متوجه بشید
کمی خنده اش گرفته بود مثل آدمی که میخواهد بگوید تو دیگه از کجا پیدات شد.
نه متوجه نشدم
میخواستم یه ملاقات خصوصی داشته باشیم
حالا او خودش را شبیه آدمهایی که نقش یک بزله گورا بازی میکنند کرد
اووو چه جالب.باید رو پیشنهادت فکر کنم بعد شماره تلفنش را روی یک کاغذ کوچک نوشت و به او داد
چشمهایش برق زد و شب آنها با هم چت میکردند .خانم نظری نگران اسم و اعتبارش بود گرچه خودش معترف بود که هرگز کسی در زندگی اورا ندیده و جدی نگرفته اما آبرو تنها دارائیش است ولی قول داد یک روز همین نزدیکیها برای یک ساعت هم شده همسر او شود و آرزویش را برآورده کند و تنها خواسته اش از او رازداری بود و نه چیزی دیگر و واقعا هم در زمانی کم به قولش عمل کرد پسرک خیلی هیجان داشت خانم نظری به اندازه زن های داخل رویاهایش هیجان انگیز و باشکوه نبود ولی واقعی و دردسترس بود به او گفت هروقت شرایط محیا بود باز همسرش خواهد شد و چیزی نمیخواهد ولی متینک یک سکه طلای خیلی کوچک که جزو پس اندازش بود به او داد و تشکر کرد