ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

مین و شین

مین چادری داشت که خود زیر چادر دیگری بود و این چادر دو

جداره او حسادت و رشک خیلی هارا برانگیخته بود هنگام تاخت با اسب سیاه زیبایش زن و مرد فقیری را دید که گرگ گله شان را دریده بود و حال نذاری داشتند به مرد گفت زنت را به من بده که مرا بیشتر به کار آید من نیز تورا سکه زر خواهم داد که جان مسکینت را برهانی مرد فقیر که هیچش نمانده بود رضا داد و سکه گرفت تا بلکه خود را به جایی رساند و اجیر توانگری شود مین زن را که آشکارا شاد گشته بود روی اسبش نشاند و نامش پرسید و او او را نام شین بود .از دیدن چادر بزرگ مین که چهار سگ شیرکش پاسش میداشتند گل از گلش شکفت آتشی میان پاهایش دریافت که میل به کامدهی داشت مین به روغنی گران خود را بویناک کرد و چنان به او آمیخت که مین و شین شدند و شین دانست که پسری اورا به زهدان افتاد که بزرگ صحرا شود و هزار کنیز در گرمابه از شیر اشتر جان پر هنرش بمالند که بیشتر آساید .مین اورا که از گرسنگی زرد و ملول مینمود خوردنی های نیکو و شیر گوارای مادیان بداد و در بستری از دیبا و اطلس خفت تا استارگان به آسمان پدید گشتند از خاربوته های صحرا آتشی برافروخت و بزی را به سیخ کشید زن را بداد که طفلش به جان آید و چون بزرگان از خون تازه بز فرح یابد و استخوانش درشت باشد شین بسیار فرحناک و دلشاد بود دیری بود نیاسوده بود و جز خون دل خوراک نداشت ایزد را سپاس گفت که به یک آن اورا از دهان اژدهای فقر و مرگ بگرفت ودر بهشتی چنین امن فرود آورد مین را گرمابه ای نیکو از خشت و مس بود که به چشم برهم زدنی با خاربوته هاآتشش برافروخت و آبش خوش نمود و شمعش برافروخت و تنش بشست و شین بدان آب کرم بسیار برآسود و شوخ از تن بزدود و به خوابی خوش رفت چنین عزیز و شاد بود تا پسرش بزایید و اسمش نا گذاشت تا نایش زیاد باشد و در سختی از پا نیفتد مین به دیدن نا بسیار شاد گشت و خود را مردی بزرگ و توانگر پنداشت

زن مردچادرایران باستان
۰
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید