ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamid
Hamid
Hamid
خواندن ۱۶ دقیقه·۲۲ روز پیش

واکیدی فیلی

شب را کلا نخوابیده بودم این عادت را از بچگی داشتم خواب نا منظم و زندگی نامنظم

مادرم میگفت برای همین هم هیچ گهی نشدی .ولی من راضی بودم شاید هم چاره ای جز راضی بودن نداشتم

از خانه بیرون رفتم که نان بخرم پاهایم انگار نمی آمد بی هدف و رمق راه میرفتم آخرین باری که قدرتمند و با روحیه راه رفته بودم را به یاد نمی آوردم.

روزگاری در زمین فوتبال از خود توپ بیشتر میدویدم مثل عقاب بالای سرش ظاهر میشدم و گلش میکردم حالا نای راه رفتن هم برایم نمانده بود

یک چوب خوشدست گوشه پیاده رو توجهم را جلب کرد .حسی به من گفت برش دارم این اواخر چشمانم خیلی یابنده و تیز شده بود چند بار از پیاده رو زنجیر و پول و کیف و دستکش و چیزهای دیگر پیدا کرده بودم .

چوب حدود چهل سانتی میشد رویش با خط قشنگی نوشته بود این چوب نکته اتفی در زندگی یابنده اش خواهد شد. منظورش نقطه عطف بود که خنده ام گرفت

حس خیلی خیلی خوبی به من داد گربه پلاسیده ای که انگار از دهن گرگ بیرونش کشیده بودند را دیدم بدترین چیزی که سر صبحی میتوانستم ببینم.

با سر چوب بی هوا بهش اشاره کردم و گفتم واکیدی فیلی .

وردی که ده سالی بود از خودم ساخته بودم و دکتر گفته بود نشانه یک بیماری روانی است که آن هم برایم مهم نبود‌. گربه اندازه یک سوسک شد فهمیدم این یک چوب جادویی است و واقعا قرار است نکته اتفی در زندگیم بشود

به نانوایی رسیدم حدود چهل نفری توی صف بودند باید دست کم دو ساعتی یک لنگه پا آنجا می ایستادم و قدم آهسته میرفتم .بدتر از همه اینکه باید مزخرفات مردم را میشنیدم مزخرفاتی در مورد فوتبال گرانی آلودگی هوا گراااااانی استارلینک نان های قدیم رمز ارزها گرااااااانی بی برقی بی هدفیه نسل جدید و...

یادم آمد چوبم جادویی است به طرف همه شان گرفتم و گفتم واکیدی فیلی و همه شان اندازه موش شدند ده تا نانی که به میخ زده بودند برای پیکهای اینترنتی برداشتم و توجهی به جلز و ولز آنها نکردم

با تمام توان عربده میکشیدند ولی ازشان یک صدایی شبیه صدای موش بیرون می آمد

یک موتوری آرام نزدیک میشد دست تکان دادم بیچاره فکر کرد میخواهم ازش چیزی بپرسم

با چوب بهش اشاره ای کردم و اندازه موش روی زین موتور شد نمیدانم چه بر سرش آمد که هنگام ریز شدن صدای خنده داری ازش بیرون زد

با دو انگشتم گرفتمش و روی کاپوت ماشینی گذاشتم موتور را سوار شدم به مشتری های نانوایی اشاره و بزرگشان کردم به موتور سوار گفتم موتورت را میذارم جلوی مسجد بیا بردار

یکی از مشتری ها که جوانکی بود خواست دنبالم بدود ولی با یک کف گرگی به پوزه اش غافلگیرو پخش زمینش کردم

دور شدم وموتور سوار را در فاصله ده متری به اندازه عادی برگردانم و موتورش را جلوی مسجد گذاشتم تا برش دارد

از مغازه کله پزی مردی پنجاه ساله و خوشتیپ بیرون آمد و به طرف ماشین آلمانی و لوکسش حرکت کرد سوار که شد اورا هم سوسک کردم

درِ ماشینش را بازکردم و سوار شدم و کلی با آن سفینه مجلل راندم حس بی نظیری بود و او هم صدای موش در میاورد گفتم چند میدی برت گردونم گفت چقدر میخواهی فکر کردم و گفتم من زورگیر و نامرد نیستم ده میلیون بده ولی راضی باش گفت راضیم راااااااضیم

جلوی یک عابر بانک پیاده اش کردم و از ماشین بیرونش گذاشتم شمار کارتم را دادم و گفتم ده میلیون بزن و بیا

درست همان لحظه یک سمند سفید و سبز پلیس از آنجا میگذشت خودم را توی زندان تجسم کردم او برگشت و با نگاه شیطنت آمیزی نگاهم کرد چوب را نشانش دادم که یعنی باز هم میتوانم سوسکش کنم حتی خود پلیسها را هم میتوانستم سوسک کنم و محدودیتی نداشتم

رفت وپول رازد پیاده شدم و اورا با سفینه مجللش به خدایه منان سپردم از خانه خیلی دور شده بودم با سنگکها در دستم ماشین دربست گرفتم و دم خانه پیاده شدم و ماجرا را برای مادرم تعریف کردم

باورش نمیشد لئو گربه همیشه خسته ام را سوسک کردم و او چشمانش چهارتا شده بود آنقدر هیجان زده شده بود که با همان لباس خانه آنهم از پله ها به خانه افروز خانم زن بیچاره ای که با مشکل اعتیاد پسر و شوهرش دست به گریبان بود رفت همان لحظه او قبل از در زدن مادرم در را باز کرده بود که برای نان خریدن بیرون برود صورتش از غم و حسرت و خشم مچاله شده بود و روح هر بیننده ای را آزرده میکرد. مادرم گفته بود نان لازم نیست ما خیلی خریدیم بیا بهت میدم .داخل آمدند و مادرم جریان چوب را برایش تعریف کرد و من اینبار خودش را کوچک کردم زن بیچاره از ترس کم مانده بود غش کند و من سریعا اورا به اندازه اصلیش برگرداندم مادرم گفت ذلیل شده منو چرا کوچیک کردی و بعد سه تایی از هیجان زدیم زیر خنده‌. مادرم گفت الان میریم خونتون و دوتا معتادایه تورو سوسک میکنیم و میندازیم تو قفس قناری که دیگه نتونن پیرت کنن و فقط میریم میگردیم و بعد از این آزادی

قلبم داشت تند تند میزد از سعید و پدرش خیلی میترسیدم ولی چوب و ورد به من قوت قلب بزرگی میدادند وقتی در را باز کردم هردوشان با حالت بدی افتاده بودند و ته ته بدبختی رانشان میدادند هردو را سوسک کردم و توی قفس قناری انداختیم یعنی اول دوتا قناری را آزاد کردیم که بروند برای خودشان بعد آنها را جای قناری ها گذاشتیم که نتوانند خوره روح افروز خانم رنج کشیده شوند.

البته چنان در خواب نئشگی بودند که ندانستند چه شده بعد مادرم اورا محکم بغل کرد و گفت آزادیت مبارک خواهر. زن بیچاره از شدت خوشحالی به گریه افتاد و ما به خانه برگشتیم بهش گفتم که ده ملیون پول بی زبان توی کارتم هست و ماجرایش را برایش تعریف کردم گفت اگه یارو کَنه باشه با پلیس میاد دنبالت و کت بسته میبرنت آب خنک خوری گفتم هیچ پلیسی نمیتونه منو بگیره من چوب جادویی دارم

یکی از دکمه های ماشینش ده تومن می ارزید مثلا دکمه شیشه بالابرش گفت حالا که اینجوریه بریم یه دوری بزنیم و با آن ده تومن برای خانه کلی حبوبات و برنج و میوه و گوشت و مرغ ‌ ماهی خرید.

ولی گفت هروقت ماشینش را جلوی مغازه مرتضی دیدی پولش را برمیگردانیم

وقتی به خانه رسیدیم آن جوانکی که چک افسری خورده بود با سه تا رفیقش جلوی خانه مان بودند که انتقام چک را بگیرند نمیدانم آدرس مارا از کجا پیدا کرده بودند

شیشه عقب ماشین نازنینم را با آجر شکستند و مادرم از ترس جیغ بنفشی سرداد

خودم را گم نکردم چوب را به طرفش گرفتم و خودش را سوسک کردم سنگ دیگری به چراغ عقبم زدند آنرا هم که قیافه خیلی خیلی ترسناک و شری داشت سوسک کردم آن دو تای دیگر خواستند فرار کنند که دنبالشان دویدم و سوسکشان کردم که برایم شر نشوند هر چهار تایشان را با چشمان عقابیم میدیدم و مثل آشغال از زمین جمعشان کردم و توی جیبم گذاشتم و بالا بردمشان

توی تشتی که مادرم روی اوپن گذاشته بود تا برنج خیس کند انداختمشان در آن حال هم تسلیم نمیشدند و فحش میدادند

گفتم میتوانم همینجا نفله تان کنم و کسی نمیفهمد و مدرکی ندارین آنکه از همه شرتر بود گفت قبل اومدن به خیلیا سپردم راه فراری نداری دوربین ها هم همه چیزو گرفتن

مادرم شنید و آمد سرش را یعنی کل هیکلش را زیر آب کرد تا به گوه خوردم بیفتد

درش آورد و گفت اینارم ولشون کنم تو سگ پدر رو ول نمیکنم کاری میکنم لات بازی از سرت بیفته حالا وایسا و ببین

.خواست دوباره فحش دهد که مادرم باز زیر آب بردش با یک کاموا که به پاهایش بست از آب چکان آویزانش کرد و گفت تا زمانی خسارت ماشین رو تا قرون آخر ندادین مهمون مایین

آنکه چک خورده بود گفت خسارت ماشین با دیه چکی که به من زده یر به یر میشه مارو ول کنید نذارین کار بیخ پیدا کنه

داشتم فکر میکردم حق با اوست و حتی بدترین اراذل و اوباش هم میتوانند حق داشته باشند و ما داشتیم از موقعیتمان سواستفاده میکردیم .با این حال لذت بهش بود و مجالی برای عذاب وجدان نداشتم

گفتم گیرم که ولتون کردیم چه ضمانتی هست که باز مزاحم ما نشین؟

مادرم تابه را روی گاز گذاشت و تویش روغن زیادی ریخت

گفت با این الوات دهن به دهن نذار الان چهار تاشونم سرخ میکنم میدم لئو بخوره که هم شرشون کم شه هم لئو سیر بشه

صدای گریه سه تایشان به هوا رفت معلوم بود حسابی ترسیده بودند یکیشان واقعا خودش را خیس کرد گفت حاج خانم به خدا من مث اینا نیستم اجازه بده به پدرم زنگ بزنم خسارت ماشین رو بزنه به کارتتون شتر دیدی ندیدی. اینارو سرخ کنید ولی من آدم شری نیستم

مادرم سریعا گفت شماره باباتو بده و شماره اش را گرفت و او با پدرش حرف زدو شماره کارت مرا داد و مادرم گفت بگو بیست تومن بزنه و او بدون بهانه آوردن قبول کرد بعد از رسیدن پول مادرم اورا به اندازه قبلی برگرداند و گوشش را با انگشتانش گرفت و خیلی جدی گفت بخوای گوه خوری بکنی چشماتو در میارم و او که معلوم بود حسابی ترسیده گفت نه نه و در ر باز کرد و به چاک زد روغن حسابی داغ شده بود و بویش خانه را پر کرده بود مادرم اندکی آب به آن روغن پاشیدکه حسابی خروشید و آن شرور آویزان را در دستش گرفت و گفت دوس داری همینجا کبابت کنم ؟ او هم مثل دوستش خودش را کثیف کرد و کم مانده بود از هوش برود

مادرم توی تشت انداختش و او با حال رقت انگیزی دست و پا میزد مادرم اورا در کف دستش گرفت و گفت فکر نکن طرف پیرزنه عاجزه من صدتا کفتار مث تو رو حریفم پدر من گنده لات بود برادرم تو درگیری مسلحانه با پلیس کشته شد اونیکی برادرم گاراژ داره کل خاندانتو میخره جای دسمال کهنه چرک دستشو میماله به هیکلتون بلایی سرت میارم که تا عمر داری دیگه لات بازی درنیاری تا آخر عمرت هر جا اسم اشرف شنیدی خودتو خیس کنی

مادر نزاده ماشین منو خراب کنه دوزاری.

من به شنیدن این حرفها از دهن او عادت داشتم واقعا خانواده و فامیل لات و نترسی داشت

پسره حسابی زرد کرده بود ولی از رو نمیرفت گفت دست بسته ها رو زدن هنر نیست پیر سگ راس میگی گندم کن ببینیم کی لاته مادرم خیلی جدی گفت گندش کن این بچه رو و بلافاصله بعد از گنده شدن با گلدان کریستالی زد توی سرش و پخش زمین شد گفت از رو میری یا نه؟

من واقعا برای دیدن آن میزان خشونت مناسب نبودم مثل پدرم آدم آرام و سربه زیری بودم اشرف واقعا داشت از قدرتش سواستفاده میکرد

پسره بلند گفت گوه خوردم.مادرم از پس کاپشنش گرفت و سوار آسانسورش کرد و همانجوری خیس و خونی توی محله ولش کرد من از آیفون میدیدمش

داشتیم به دردسرهای بزرگ نزدیک میشدیم با این رویه خیلی زود همه میفهمیدند داریم چه غلطی میکنیم و کارمان بیخ پیدا میکرد

آن پسر رفت و پشتش را نگاه نکرد مادرم بالا آمد و آن دوتای دیگر را با عصبانیت نگاه کرد کم مانده بود از دماغش مثل اژدها آتش بیرون بزند گفت خوب حالا اینارو سرخ کنیم بدیم لئو بخوره و آنها با صدای بلندعر میزدند ‌.مادرم گفت ولتون میکنم ولی یه کیلومتریه این خونه ببینمتون راستکی زنده زنده سرختون میکنم میدم لئو بخوره بعد رفتن آنها کلی خندیدیم جگر هردو یمان از خشونت افساررگسیخته هالیوودی حال آمده بود البته خال من چیزی میان عذاب وجدان و لذت بود و بلند بلند خندیدیم

اشرف گفت نشین پاشو بدیم ماشین رو درست کنن بعد یکی دیگه از اون ماشین خوبا رو واکیدی فیلی کن بریم یه دور بزنیم.جیگرمون بیشتر حال بیاد درست نزدیک تعمیرگاه یک ماشین از آن بهتر توقف کرد و ما واکیدی فیلیش کردیم و سوارش شدیم مرد خوب و معطری بود ولی حسابی ترسیده بود مادرم اورا در کف دستش گرفت و گفت اصلا نترس داداش جون یه دوری با ماشینت میزنیم و پست میدیم او هنوز به خودش نیامده بود که حرف بزند ماشین ابعاد غول آسایی داشت و از آنیکی هم بهتر بود از آن کوچه های تنگ و چرک و روغن گرفته بیرون آمدیم و به جای شیکی آن بالا ها رفتیم نزدیک یک رستوران معروف و خیلی اعیانی بودیم مرد نطقش باز شد تقریبا همسن مادرم بود گفت چجوری اینکارو کردین؟ مادرم ماجرای چوب واکیدی فیلی را برایش تعریف کرد مرد گفت اگر بخواهید چوب را با همین ماشین تاخت میزنم بی کلک و دروغ ولی مادرم قبول نکرد گفت چون آدم خوبی هستی هرکیو خواستی برات واکیدی فیلی میکنیم ولی چوب رو به هیچ خدایی نمیدیم .من بهش گفتم ولی معامله خوبیه ها این چوب معلوم نیس چقد کار کنه باتریش تموم شه و پیدا نشه خودش گم بشه ولی مادرم گفت من با یه حرکت پول این ماشینو در میارم بشین و نگاه کن گفتم چجوری؟ گفت تور آمریکا میزارم هزار نفر رو میبرم تضمینی تو خاک حاصلخیز آمریکا پیاده میکنم نفری دویست ملیون ناقابل به عبارتی دویست میلیارد چهارتا پول این ماشین مرد گفت آمریکا رفتن به این آسونی نیس واسه شما ولی من شهروند آمریکام پس بیاین شریکی کار کنیم مادرم گفت الان مارو مهمون نهار کن تو این رستوران اونجا ببینیم معاملمون میشه یا نه .مرد خوشتیپ و معطر گفت اتفاقا اینجا رستوران خودمه یعنی یکی از رستورانای خودمه بزرگم کنید بریم. وقتی وارد شدیم همه کارکن هایه رستوران مثل سربازهایی که فرماندهشان را میبینند خبردار ایستادند و او با گامهایی که مخصوص پولدارها بود و من از وصفش ناتوانم سر میز شماره یک که همیشه رزرو بود نشست و ما را هم به نشستن امر کرد من کمی با دیدن دم و تشکیلات او دلم خالی شده بود ولی چوب بهم قوت قلب داد مادرم هم همینطور انگار با یک دوست قدیمی حرف میزند غذای خیلی عالی و گرانی خوردیم مرد گفت رو پیشنهاد من خوب فکر کنید پنجاه تومن قیمت همین ماشینه زندگی شمارو زیر و رو میکنه نسیه رو بده و نقدو بچسب.

من به صبح زود که با آن حال مفلسانه پی نان میرفتم فکر کردم عجب روز شگفت انگیزی بود حالا با تصاحب یک سفینه مجلل اندازه یک بله گفتن فاصله داشتم

مادرم گفت با این چوب نه تنها این ماشین که همه ماشینای دنیا مال ماست هزاران کار میشه باهاش کرد ارزش این خیلی بالاتر از این حرفاس

مرد که فهمیدیم اسمش آیدین است گفت به حرفای پسرت فکر کن این یه قماره اومدیم و همین بعد معامله شارژش تموم شد نیم کیلو سبزی هم دست من نمیدن ولی شما ماشینتو گرفتیو پشتتو بستی تا ابد‌.

مادرم گفت رو اومد نیومد که نمیشه خونه ساخت اومدیمو تا قیام قیامت شارژش تموم نشد بعد یه چن وخ معلوم شد مرده هارم زنده میکنه آهن و طلا میکنه تا کره مریخ آدمو میبره اون وخ سوزشش واسه ما میمونه و کیفش واسه شما تازه تو این اصلا باطری نداره که یه چیز جادوئیه معلوم نی از دوره کدوم پیغمبری مونده

مرد گفت این ماشین با یه ویلا لب ساحل که دوبرابر این میرزه مادرم گفت این ماشین و اون ویلا نه به اسم امانتی مال ما چوبم دست ما فکر و کار از شما پولش نصف نصف مرد گفت این سوییچ ماشین چوبم دست خودتون برید یه دور بزنید تا ببینیم چجوری شراکت کنیم. بلند شدیم و شاد و شنگول سوار ماشین شدیم تا خواستم حرف بزنم مادرم با انگشتش اشاره کرد که سکوت کنم کمی جلوتر گفت نگه دار و هردو پیاده شدیم گفت این یارو از اون گردن کلفتاس همه جا شنود داره تو ماشین هیچ چی نگو ماشینم چارتا کوچه دورتر نگه دار که نتونه ردمونو بزنه بعد سوار شدیم و لذت ماشین گنده را در آوردیم همانطور که گفته بود ماشین را خیلی دورتر نگه داشتم و با تاکسی دربستی به خانه رفتیم اینجور ماشینها را کسی نمیتواند نزدیکشان شود در خانه حس کردم دلم برای آن لاتهای سبک وزن که مادرم حسابی کتکشان زد میسوزد ما به آنها ظلم کرده بودیم مادرم با من موافق بود و گفت وقتی حسابی پولدار شدیم از دلشان در میاوریم هنوز رد خون یارو روی پارکت بودو همان لحظه آیدین زنگ زد و نظر مادرم را پرسید گفتیم هنوز فکری نکرده ایم و تا شب ماشین را پسش میدهیم او پیشنهاد را باز بالا برد آن رستوران اعیانی که ارزشش صد برابر آن ویلا و ماشین بود را هم یکجا به ما میداد مغزم سوت کشید مادرم خودش را گم نکرد گفت ماشین را برات میاریم به حرفتم فکر میکنیم و جواب میدیم ما در مقابل او مثل مورچه در برابر فیل بودیم آدمهای آنجوری را نمیشود حتی از نزدیک دید ولی ما سوسکش کرده بودیم و حالا او منتمان را میکشبد که با ما معامله کند صدها نفر زرنگتر از ما توی رستوران و باغ و کارخانه های او دست به سینه خدمتش را میکنند ولی به سبب یک اتفاق حالا ما همقد او شده و از موضع برابر با ما حرف میزد به مادرم گفتم اگر این پیشنهاد رو رد کنیم تا آخر عمر پشیمون میشیم ولی او قانع بشو نبود

ببین فرهاد با این چوب همه دنیا مال ماست هزارتا ماشین حتی کشتی تفریحی هواپیما هلیکوپتر خونه کاخ به اینا فکر. کن ده بار مسافر ببریم آمریکا همه زندگیه اون مردو میخریم خرجش ده بار هواپیما سواریه

آخه چرا وقتی میشه نقدا صاحب همه چیز شد خودمونو بندازیم تو دردسر هر بار هزارتا مسافر از کجا پیدا کنیم ده هزار نفر که دویست میلیون پول داشته باشن اصلا تو ایران نیست

این فقط یکی از کاراییه که میشه با این چوب کرد میریم کلمبیا یک تن کوکائین میخریم کوچیکش میکنیم میبریم آمریکا دوباره گندش میکنیم میفروشیمش

وای مامان این فکرای خطری چیه دندون طمع رو بکش بنداز دور با اون رستوران هزار نسل بعدمون هم میتونن پادشاهی کنن

گور بابای هزار نسلمون رو این چوب نمیشه قیمت گذاشت فرهاد فکرتو خراب نکن به حرف ننه دنیا دیدت گوش بگیر نذار این گوهر شب چراغ لوطی خور بشه

با چوب یک اشاره به خودش کردم و کوچک شد انداختمش توی قابلمه بزرگی که همیشه تویش آش میپخت و توجهی به داد و قالش نکردم چوب را برداشتم و سراغ ماشین رفتم چقدر هیجان انگیز و بزرگ بود چرا باید این فرصت را از دست میدادم و به حرفهای یک پیرزن خرافاتی و بیسواد در همچین معامله بزرگی گوش میکردم؟

به آیدین زنگ زدم و گفتم من الان توی ماشین هستم بیا و جلوی رستوران ماشینت را تحویل بگیر در مسیر به مهاجران آمریکا و تجارت کوکائین فکر کردم همچنین یک فکر دیگر هم به سر خودم آمد و آن ورود به یک مغازه طلا فروشی و واکیدی فیلی کردن تمام طلاها بود ولی باز هم نمی ارزید چرا وقتی میشد بی دردسر صاحب رستورانی به آن عظمت شد ؟...به این فکر کردم که با همچین چوبی میشود همه را صاحب خانه کرد مثلا هزار نفر در یک آپارتمان صد متری در بالای شهر زندگی کنند و لذتش را ببرند توی یک آکواریوم شنا کنند با یک بلیط هوا پیما به هر جای دنیا هزار نفری بروند میشد یک دسته از نیروهای ضد شورش را سوسک کرد و کشور را از دستشان در آورد

عذاب وجدان
۶
۸
Hamid
Hamid
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید