ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

وقتی بابام فارسی حرف زد

یک خاطره کوچک و خلاصه از کودکیم برای دوستان ویرگولی .

وقتی بچه بودم خیلی برایم جالب بود که پدرم را در حال فارسی حرف زدن تصور کنم او برنامه های تلوزیون را نگاه میکرد اخبارها را گوش میداد حتی کتاب و روزنامه میخواند ولی هرگز در حال فارسی حرف زدن ندیده بودمش در عالم کودکانه ام دوست داشتم صدای او موقع فارسی حرف زدن را بشنوم او یک گرگ تنها بود از کودکی سخت کار کرده بود و محبت و استراحت ندیده بود حتی میگفت در دوازده سالگی آنقدر زیاد و سخت کار کرده بود که صورتش از فرط خستگی فلج شده بود و با دستمزدش توانسته بود زمین کوچکی بخرد و با کمک برادر۱۶ ساله اش برای پدر بی خیال و خوش گذرانش خانه ای بسازد. او حس یا توانائیه عجیبی داشت که قبل از حرف زدن میتوانست منظور آدم را بفهمد چند بار خواستم ازش بپرسم پدر تو بلدی فارسی حرف بزنی؟ ولی قبل از اینکه حرف بزنم فهمید و گفت برو بچه بالاخره یک روز استثنائی که شاد و مهربان شده بود فرصت را پیدا کردم و ازش پرسیدم. گفت بچه جان من سه سال در تهران زندگانی کردم و توضیح دیگری نداد من هم لابد با آن عقل پنج شش سالگی گفتم کسیکه سه سال در تهراااااان زندگانی کرده باشد حتما فارسی بلد است بالاخره یک روز خانواده عمویم از تهران به دیدن ما آمدند دخترش که خیلی تند تند حرف میزد پدرم را به رگبار بی وقفه ای از تعارفات فارسی بسته بود عمو حالت چطوره چرا نیستی چرا پیش ما نمیای و.... من چشمم به چهره و دهن او بود که ببینم چطور با برادر زاده اش فارسی حرف میزند ولی او چیزی نمیگفت فقط سرش را تکان میداد و میگفت خوبی. باشه😂که نمیدانم منظورش دقیقا چه بود فردا همان دختر عمو .پدرم را باز گیر آورد که عموووو عمو مارو ببر پارک و پدرم که اصلا از این اخلاقها نداشت که با بچه ها وقت بگذراند و جز کار و خواب از چیزی خبر نداشت توی رودرواسی دست او و خواهرم را گرفت که به پارک محقر سر کوچه ببرد با خودم گفتم حتما امروز مجبور میشود فارسی حرف بزند دنبالشان راه افتادم که آن لحظه تاریخی فارسی حرف زدنش را ببینم توی صف تاب بازی دختر عمویم با یک دختر فارس دیگر دعوایش شد آن دخترک برای شکایت پیش پدرم آمد که عموووو ببین دخترت نمیذاره من بازی کنم نوبت منه پدرم در یک لحظه مثل خطبای بزرگ چین باستان دست راستش را بالا برد و گفت نه! لحظه حساس و تاریخی ای بود توی دلم گفتم آفرین پدر قدرت نه گفتنت خیلی خوبه چهار بچه کوچک نادان چشممان به دست بالا رفته اش بود که خطابه آتشینش را ادامه دهد ولی داشت فکر میکرد که حرفش را پیدا کند و بعد از مکثی بلند گفت شوما و با دست راستش آنور را نشان داد ( یعنی شما وایستا کنار) اینا و با همان دستش تاب را نشان داد ( یعنی اینها سوار تاب بشن) بعدا😂😂پس یکبار کل سخنرانیه زیبایش را بررسی میکنیم

نه!! شوما اینابعدا

توی دلم گفتم عجب سخنان شگفت انگیزی گفتی پدر واقعا آفرین سه سال رفتی تهران زندگانی کردی که اینو یاد بگیری؟و الان حدود سی و پنج سال از آن سخنرانیه تاریخی پدرم که سه سال تمام در تهران زندگانی کرده بود میگذرد و من هنوز هم به یاد دارمش که چقدر با صفا حرف زد

باباتهرانتابستان
۰
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید