حالا من میخواهم از محله ها و اتفاقهایشان بنویسم ذهن من شفاف است و هرچه در قلبم است را مینویسم هیچ ترفندی در این نوشته نیست میدانم که سوادم و قدرت تخیل و اندیشه ام برای بیان مفاهیم پیچیده و سخت کم است وَ ؟ وَ ای وجود ندارد من فقط سعی میکنم حسی که یک لحظه از ذهن الکنم میگذرد را شکار و خوب تماشایش کنم و برای مخاطبی که نمیشناسمش وصفش کنم این کار هم سخت است .امروز یک حرف عجیب و باورنکردنی شنیدم و آن کشته شدن ۱۲ هزار نفر در شلوغی های اخیر است به نظرم شوخی می آید یعنی یک نفر از هر هفت هزار ایرانی یا معادل یک استادیوم فوتبال آدم .هنوز باورم نمیشود و این را اغراق آمیز میدانم بعضی ها هم از دوهزار نفر حرف میزنند که معقولتر است حتی یک نفر هم زیاد است چه به رسد به دو یا دوازده هزار نفر من دل دیدن جنازه را ندارم دو ونیم سال قبل هفدهم تیر ساعت چهار صبح با خبر مرگ برادرم از راه نانوایی به خانه برگشتم و یک جنازه واقعی را برای اولین بار در عمر ۳۷ ساله ام از نزدیک دیدم ترسناک نبود ولی غم سنگینی به دلم نشست خیلی سنگین او معتاد متجاهر بود و من هزاران بار آرزوی مرگش را کرده بودم ولی باز غم انگیز بود توی خواب مرده بود بعد از چند ساعت تشریفات اداریه گواهی فوت که با جیغ و داد و ماتم مادرم به تلخی گذشت و مثل گیجها خودم را پیدا نکرده بودم با برادر دیگرم با همین دستهایی که دارم تایپ میکنم جنازه اورا از همین اتاق برداشتم و توی کاور سبز مخصوص جنازه گذاشتم و با آسانسور پایین بردیم خیلی سنگین شده بود یک سنگینیه خاص و معروف که مخصوص جنازه هاست راستش دل من برخلاف هیکلم خیلی خیلی کوچک و ترسو است به قول دوستم یک موش در پیکر شیرم . تا مدتها چشمهای من غم بزرگی را نشان میداد و نگاهم مات و مبهوت بود .او در خانه خودش با شکمی سیر و بعد از یک عمر ویرانگری و آتش سوزاندن و دلی که از زندگی سیر شده بود آرزوی مرگ داشت مرد ولی ما حتی آن مرگ را هم نمیپذیرفتیم و زیر آوار بهت و حیرت مانده بودیم .بالاخره جوان و ۴۰ ساله بود مجرد و بی وارث از دنیا رفت .ولی حالا چه شده تصاویر آخر الزمانی و توصیف ناپذیر از صدها بلکه هزاران کاور سبز جنازه های کشته شده با تیر و ساچمه که اکثرشان نه معتاد بودند نه از زندگی سیر شده بودند .زبانم و قلمم قاصر است از این حجم وحشت. اگر آنجا بودم حتما سرم گیج میرفت و زانوهایم سست میشد و بغضم میترکید و نمیتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم .آنها جوان و پر از آرزو بودند همین دیشبش داشتند برای ازدواج و کسب و کار و آینده ای بهتر برنامه میریختند و رویا میبافتند ولی نمیدانستند اینقدر زود گذرشان به کاور سبز و کانتینر یخچال دار حمل جنازه بکشد .من پدری را میشناسم که در غم پسر جوانمرگ شده اش در یک ماه همه موهای سیاه سرش سفید شدند مادرهایی که چنگ به صورتشان می انداختند و شیون میکردند را دیده ام .در محوطه کهریزک به خانواده ها گفته بودند زیپ ترسناک آن کاورها را باز کنند و جنازه خودشان را شناسایی و ثبت کنند . آن لحظه را تصور میکنم و پاهایم سست میشود .اصلا کاری به حقانیت کارشان و مرثیه سرایی ندارم فقط آن لحظه را تجسم میکنم که یک مادر چطور... ؟؟ گریه ام میگیرد همین حالا .دنیا دور سرم میچرخد. دنیا چقدر جای زشتی میتواند باشد چقدر سخت چقدر تلخ که یک مادر یا پدر صدها جنازه را ببیند تا از بینشان جگر گوشه خاموش شده خودش را پیدا کند من دل دیدن یک جنازه را هم ندارم .باز آن لحظه را تصور میکنم . مادری چهل یا حتی ۳۵ساله وحتی جوانتر از آن را تجسم کنید که بهش گفته اند صدها جنازه را ببین و از بینشان جنازه جگر گوشه ات را پیدا کن او هم احتمالا به اندازه من ضعیف و بی دل و جرات است و حتی هیکل صد و ده کیلوئی ام را ندارد و ممکن است پنجاه یا شصت کیلو باشد با آن دستهای ظریفش .باید چه حس و حالی داشته باشد؟ چه دلی میخواهد آن زیپها را باز کردن. هر جنازه را که میبیند که پسر خودش نیست آن کور سوی امید در دلش زنده میشود ولی خودش هم میداند که فریبی بیش نیست باز نگاه میکند و نگاه میکند تا دیروز او حتی یک جنازه هم ندیده بود و تا آخر عمرش کابوسشان را خواهد دید ولی در وضعی نیست که به سلامت روان و کیفیت خوابش فکر کند و بالاخره پیدایش میکند بدترین اکتشاف دنیا را انجام میدهد حاصل عمرش را در کاور میبیند آنقدر خون ازش رفته که عین گچ سفید شده من آن لحظه را دقیقا در ذهنم میبینم انگار پتک به سرش میزنند آنهمه عشق آنهمه مراقبت آنهمه زحمت شب بیداری پوشک گرفتنها و از پوشک گرفتنش از شیر گرفتنش و به غذا افتادنش به مدرسه فرستادنش اولین مشقی که نوشت عکسهای لب دریا و مشهد و شیرازشان سبز شدن پشت لبش دنیا دارد دور سر آن مادر بیچاره میچرخد مادرها و پدرهای داغدار همدیگر را بی آنکه آشنا باشندبغل میکنند و های های گریه میکنند همه چیز تمام شده باید تا آخر عمر داغش را به دل بکشند این حال اینروزهای این خاک و مردمش است من یک مرثیه سرا نیستم برای حکومتها هم شیوه مردمداری و رواداری تدریس نمیکنم در هیچ تظاهراتی هم شرکت نکرده ام چون دلش را نداشتم .حتی اگر گربه خانگیم هم( دور از جانش و بلاتشبیه به جوانان نازنین وطنم) بمیرد دل ندارم جسدش را از زمین بردارم .این غم در سپهر این جغرافیای غمزده ثبت میشود در کلام و نگاه تک تک ما. گندم خاکمان که آرد شود و نانش را بخوریم از این غم بی نصیب نخواهد بود صداهایمان غمگینتر میشود ای کاش آمارها همگی دروغ باشد و فقط عده کمی که هرچه باشد همان هم زیاد است مرده باشند این نوشته هیچ نتیجه ای ندارد من ننوشتم که نتیجه ای بگیرم فقط دلم پر بود داشتم از غصه میترکیدم من شریک غم همه آن مادرها و پدرها هستم چیزی از سیاست و قدرت و مناسباتش نمیدانم امیدوارم اوضاع از اینی که هست بدتر نشود من تسلیمم به بن بست رسیده ام همین