ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۲۱ دقیقه·۱ ماه پیش

کریم

او مرد جوانی بود که دل به جاده زده بود.زادگاهش هیچ چیزی نداشت که به او بدهد چراگاه ها هر روز خشکتر میشدند گرگها یشان هم لاغر و نحیف طبیعت روی بدش را به آنها نموده بود خانه های کاهگلی و حقیر خالی از مردم شده بودند دهی که روزگاری اندکی بهتر از این بود در آن رفت و آمد و سرو صدایی بود حالا مثل تن رنجور یک بیمار سرطانی به نفسهای آخر رسیده بود جز چند پیرو پاتال و عده ای عاجز و کم عقل کسی آنجا نبود هرکه پای رفتن داشت رفته بود خود او هم عقلش کار نکرده بود که بتواند زودتر از این برود مادرش در ۸ سالگی او ناگهان ناپدید شده بود خواهرهایش را برده بودند بی آنکه کسی چیزی بداند و پدرش هم معتاد شده بود و طوری مرد که سگ میمیرد او در شانزده سالگی همه تلخی دنیا را چشیده بود ولی نمیدانست که تلخی چیست فکر میکرد زندگی همین است از رادیو صداهایه قشنگی میشنید ولی چند وقت بود که باطری آن هم تمام شد و دیگر نتوانست برایش باتری بخرد مدتها با جوشانده بد مزه کشک و نان خشکی که یکی از خیرین گاه و بیگاه می آورد گذران میکرد یکی از پیرزنهای روستا هم بهش برگه زرد آلو و گردو و بادام میداد او با این چیزها زنده میماند ولی حالا دل به جاده زده بود یک چماق توی دستش داشت دستهایش کاری و ضمخت بود از بچگی بیل زده بود چاه کنده بود درخت حرص کرده بود گندم درو کرده بود گوسفند چرانده بود به سنگهای بزرگ را با قدرت به سمت گرگ و سگ و شغال پرت کرده بود یکبار آنقدر محکم که کتفش درد کرفته بود از سرمای زمستان و تاریکی و گرما و عطش و بی پناهی نمیترسید اینجور آدمها پناه نمیخواهند خودشان پناه هستند با خودش میگفت چرا اینجوری شد؟ چرا اینقدر فقر چرا اینقدر بی مهری چرا اینقدر بی نصیبی نه این درست نیست او آنگونه که من برایش چیدم نباید دایره لغات و حسیات وسیعی داشته باشد حتما لباسهایش هم مسخره و پاره و به درد نخور هستند اسمش چه باشد؟ کریم خوب است؟ کریمها اکثرا جنگی میشوند قدش هم بلند باشد بعد چه میشود؟ او با یک چماغ و لباسهای ژنده و یک مشت گردو و بادام زرد آلو در جیب هایش به راه افتاده که به روشنایی برسد مال کدام زمان باشد؟ همین زمان خودمان؟ مثلا سال ۱۳۷۸ چطور است؟ با خودم به توافق رسیدم نه زیاد هم حس بدی نداشت میگفت شهر هرقدر هم بد باشد از زندگی من بدتر نیست حتی توی جوی آب هم بخوابم باز از آنحا بهتر است طبیعت فقیر و لخت و ناچیز بود او داشت پشت به خورشید قدم برمیداشت گامهایش استوار و بدنش قدرتمند بود یک چوپان آشنا را دید گله اش ناچیز و گوسفندهایش لاغر بودند سگش هم نای نگهبانی نداشت به چوپان سلام کرد چوپان مقصدش را پرسید گفت هرجایی جز اینجا چوپان گفت میروی که بروی؟ گفت برای همیشه اورا از کودکی میشناخت چهار سال از او بزرگتر بود گفت من کمی پول دارم بیا بهت پول بدهم یک هزار تومنی بهش داد چشمهایش برق زد او را محکم در آغوش گرفت اولین بار بود که کسی به او محبت میکرد یک قرص نان و کمی هم پنیر بهش داد و راهیش کرد یک خانواده با ماشین قشنگ قرمز رنگشان در آن مسیر میرفتند مرد نگه داشت یک مرد چهل ساله خوشتیپ با موهای جوگندمی پرسید این طرفها امامزاده میشناسی؟ میشناخت مرد به زنش گفت برو عقب بنشین و او را جلو نشاند گفت اگر مرا تا امامزاده ببری بهت پول میدهم مجبور بود راه آمده را برگردد گفت آخه ماشین شما خیلی تمیزه من بشینم توش بو میگیره مرد گفت اشکال نداره فکر اینا نباش ماشین بوی خوبی میداد تمیز و شیک بود تاحالا سوار ماشینی به این قشنگی نشده بود مرد پرسید داشتی کجا میرفتی گفت نمیدانم فقط میروم. زن لبخند زد مگه میشه آدم ندونه کجا میره ؟ من گشنم هیچی ندارم میرم یجا که غذا پیدا کنم کار پیدا کنم مرد گفت بهش ساندویچ بده زن از توی کیفش یک سادویچ در آورد خمیری از سس و سیب زمینی و مرغ بود تا حالا چنین چیزی نخورده بود زن گفت سالاد الویه هست بخور سیرت میکنه از فلاکس برایش چای هم ریخت ماشین از جلوی روسنای آنها گذشت گفت اینجا روستای منه مرد نگاه تاسف باری کرد زن گفت برق ندارین؟ گفت ما هیچی نداریم همه رفتن فقط چنتا پیرمرد و پیرزن موندن من هیشکی ندارم یه پیرزن بهم یکم خوردنی داد و راهیم کرد مرد گفت پدر مادرت چی شدن گفت وقتی هشت سال داشتم یه روز مادرم رفت و نیومد هیچ خبری نشد خواهرامم دزدیدن نمیدونم کی دزدید پدرمم دوسال پیش مرد من هیچی ندارم پدرم گوسفندامونو فروخت و زد سر سنجاق چاه کنی بلدم چوپونی هم کردم ولی اینجا کار نیست شاید تو شهر کسی پیدا بشه بهم کار بده مرد گفت میدونی امامزاده کجاس؟ آره چرا ندونم اینجا خونه منه اگه اینجارو نشناسم دیگه هیچ از راه های خاکی و خراب میرفتند دریغ از یک ذره زیبایی و آبادی تو امامزاده چه خبره؟ دنبال یه چیزی میگردم بهش میگن زیر خاکی تا حالا شنیدی؟. نه هیچی نشنیدم این طرفا هیچی نیست زن گفت نشونه اینجا رو یکی به ما داده گفته خاک این امامزاده شفا میده این دخترم مریضه کسی سر در نمیاره از دردش . پسر گفت این امامزاده زائر زیادی نداره اگه کاری ازش میومد وضع اینجاها این نبود. اون آدمی که میگم کارش خیلی درسته مارو از اونسر دنیا فرستاده اینجا گفته خاکش شفاس براش نذری آوردم ببین همه این پولا مال آقاس مرد با ناراحتی نگاه تندی به زنش کرد. زن گفت این آقا پسر که کاری نداره پسر خوبیم هست براش لباس و غذا میخرم میبرمش شهر میفرستمش استخر و سلمونی ایشالا سبب بشه این بچه نفسش پاکه دلش پاکه بلکه دعاش مشکل مارو حل کرد اسمتو نگفتی به ما. اسمم کریمِ خانم. آقا کریم تو دلت پاکه نفست پاکه برای این دختر من دعا کن ما دیگه نمیدونیم کجا بریم کریم مثل گیجها چیزهای نامفهونی زیر لب گفت نگاهش دو دو میزد اینور و آنور را نگاه میکرد مرد گفت اگه سیر نشدی باز ساندویچ بده بهت کریم گفت کوکاندارین؟ زن زود یک نوشابه مشکی که گرم شده بود باز کرد کریم گفت امام زاده اونجاس مرد گفت پیاده شو با ما بیا تنهامون نذار کریم بلد نبود در را باز کند زن زودتر پیاده شده بود و در را برایش باز کرد مرد هم پیاده شد چیزی که بهش امامزاده میگفتند یک بنای خشتیه محقری بود چنتا پارچه سبز از اینور و آنورش آویزان بود رفتند و دستی به بنا کشیدند زن تلاش کرد کمی خودش را منقلب کند مرد حس کرد جذبه و انرژیی در آن خاک هست فکر میکرد گیرنده های حسیش با دیگران فرق دارد گفت اینجا واقعا آرامش میدهد یک فاتحه زیر لب خواند و گفت امیدوارم حال دخترمو خوب کنی منم قول میدم زیر بال این طفل بیچاره رو بگیرم این به اون در آن اطراف یک ذره با صفاتر از روستای کریم بود چند تا درخت دیده میشد در خاکش هم چند خار بوته و سبزه بود قبرهای دیگری هم بودند یک کفتار از حفره ای بیرون آمد ولی بگیر نبود کفتار صداهای عجیبی میداد دختر مریض مادرش را محکم بغل کرد کریم چماقش را چرخاند مرد در دلش گفت اگر الان بخ‌واهد میتواند با همین چماق هرسه مارا شفای ابدی بدهد و لختمان کند ماشین را بردارد و برودبعد یادش افتاد این بچه حتی بلد نبود در ماشین را باز کند. یک پیرزن با لباسهای رنکی رنگی و محلی عصا زنان دیده شد از پشت درخت پیدا شد آمد برای گدایی زن سه تا هزار تومنی بهش داد پیرزن خیلی خوشحال شد چشمانش خندید دستهایش را به آسمان بلند کرد و چیزهای نامفهومی گفت و عصا زنان دور شد زن هم برای آقا یک فاتحه فرستاد و از دخترش خواست او هم فاتحه بخواند اورا محکم از پشت بغل کرده بود و چشمانش قرمز شده بود یک شب گربه ها درست بالای سرش با صدای وحشتناکی دعوا کرده بودندو او با شدیدترین ترسی که تاریخ به خودش دیده هراسان از خواب پریده بود و دیگر نتوانسته بود حرف بزند موهایش از ترس ریخته بود و حافظه اش را از دست داده بود و دائم خودش را خیس میکرد مرد گفت کافیه سوار شین بریم به کریم گفت بیا من تا شهر ببرمت بعد ببین چیکار میخوای بکنی کریم باز گیج بود چیزهای نامفهونی میگفت و به جاهای نامشخصی نگاه میکرد انگار پیش آنها معذب بود از درون داشت آب میشد ولی کفایت نداشت که حرفش را بزند هیچ تصویر مشخصی در ذهنش نداشت فقط میدانست که چاه کندن از دستش بر می آید میتواند توی شهر برای کسی چاه بکند و آنجا شکمش را سیر کند و یک جا برای خواب داشته باشد اگر این زن خوشبو راست گفته باشد و اورا به استخر و سلمونی بفرستد و برایش لباس خوب بخرد دبگر غمی برایش نمیماند او خانواده اش را از دست داده بود و ککش نگزیده بود دیگر فلک چه بازی میتوانست سرش بیاورد که ناراحتش کند او اصلا نمیدانست ناراحت یعنی چه . حالا شکمش از آن ساندویچ خوشمزه پر شده بود و گرسنه نبود مثل یک حیوان ترسیده دور دستها را نگاه میکرد و چیزی نمیگفت مرد گفت دوس داری با ما بیای تهرون؟ کریم یکه خورد اسم تهران تنش را لرزاند نگاهی از تعجب به مرد انداخت مرد گفت چرا چشات گرد شد بیا من زیر بالتو میگیرم بهت جای خواب میدم غذا میدم لباس میدم تو هم بمون برای من کار کن کریم با صدایی بریده و خفیف گفت چه کاری؟ واسه تو چه فرقی میکنه تو که داشتی میرفتی تو شهر غریب کار کنی بیا زیر دست من باش صاب کار از من بهتر گیرت نمیاد همه جوره هواتو دارم نگران چیزی نباش دیگه دوره گشنگی و بی کسی تموم شد کریم با این حرف آرامش و گرمی در دلش حس کرد انگار یک غمی از صورتش رفت بی هوا لبخند به لبش آمد مرد دست راستش را بر سر کریم کشید گفت تو مغازه بهت جا میدم غذا و حموم و لباس هرچی بخوای هست برات تلوزیونم میخرم تو تلوزیون داشتی تو خونتون؟ کریم گفت تو ده ما برق نبود ولی تو قهوه خونه شهر تلوزیون دیدم تو خونه عموم هم تلوزیون دارن یه رادیو داشتم تو خونه که باطریش تموم شده بود الانم یادم رف با خودم بیارم مرد گفت عب نداره من برات رادیو هم میخرم خلاصه پیش من جات خوبه بارا رو خالی میکنی و کارای مغازه رو میکنی کم کم را میفتی من میبرمت استخر و سلمونی و پارک وجاهای دیگه ببینم خوندن نوشتن بلدی؟ آره آقا ما کلا خانوادگی خطمون خیلی خوبه تا پنجمم درس خوندم . از آن جاده های خاکی و روستاهای بی رونق گذشتندوقتی وارد جاده آسفالت میشوند یک جوانی بساطی کرده و نوشابه و آب خنک و یخ و هندوانه و تخمه میفروشد مرد از آنجا برایشان تخمه و آبو نوشابه خنک میخرد وقتی به خانه بزرگشان در تهران میرسند شب شده مرد میگوید بیا اینجا بخواب خانه سه طبقه است و هر سه طبقه تکمیل است ولی خودشان در طبقه دوم زندگی میکنند قرار میشود کریم در طبقه پایین بخوابد چشمش از دیدن همچین خانه ای گرد میشود فرش را روی فرش انداخته اند حتی به دیوارهایشان هم فرش زده اند ارزش یکی از آن فرشها از ارزش کل روستای آنها بیشتر است مرد میگوید برو حموم خودش آب حمام را باز میکند اینجا خوب حموم کن من برات حوله و لباس راحت میارم لحاف تشک هم هست همینجا بخواب فردا میبرمت مغازه زن برایش غذا میکشد با آحیل و میوه و چای که خستگی از تنش برود در عمرش آبی به این گرمی و پرفشاری ندیده بود حسابی آب تنی میکند یک ساعت تمام شاید هم بیشتر مرد برایش یک حوله ضخیم و سبز آورده از آنها که میپوشند خانم خوش بو غذای زیادی پخته کنارش کوکا و سبزی با تربهای زیادو نان و ماست خیار گذاشته موقع غذا خوردن یادش می آید توی دهشان یک دختر دیگر را هم گربه ها ترسانده بودند پیرمرد لاغری که لباسی از پوست گوسفند داشت گفته بود بالای سرش گوسفند بکشند طوری که خون گرم گوسفند به صورتش بریزد اینجوری جنی که به تنش نشسته فرار میکند چون جن از خون گرم گوسفند میترسد از زیبایی آن خانه مسحور شده پر از فرش و مبل و چیزهای دکوری با خودش میگوید کاش بتوانم تا ابد اینجا بمانم گرنی آب خوب اورا سر حال آورده دوست دارد به چیزهای خوب فکر کند به چند روز قبل فکر میکند به خانه خرابشان به خرابی روزگارش به روزهای یخبندانی که مجبور بود پی گله برود به روزی که هوا آنقدر سرد شد که فکر کرد یخ میزند و میمیرد با بدبختی خودش را به خانه رساند و های های گریه کرد و کسی نبود که دلداریش بدهد به روزی که گرگ سیاه و وحشتناکی را روی دیوار دید و ندانست چجوری خودش را به خلا رساند و چند ساعت آنجا ماند تا گرگ برود حالا او در جایی بود که گرگی در آن پیدا نمیشد آدمها برای دیدن گرگها پول کلانی میدادند که به باغ وحش بروند و آنجا آنها را که خیلی کوچکتر از گرگهای ده آنها بودند در قفس پشت میله ها ببینند اینجا دیگر گرسنه نمیماند . به گلهای قشنگ قالی نگاه میکرد چقدر زیبا بودند از در و دیوار این خانه بزرگ امنیت و آسایش میریخت صبح که چماقش را دست گرفت و عزم شهر کرد در خواب هم نمیدید که شب را در همچین خانه ای آنهم در تهران بخوابد خدا برایش خوب خواسته بود چای و غذاو آجیل و میوه ها را خورد دیگر از این بهتر را در خواب هم نمیدید شکمش سیر بود هیچوقتی را به یاد نداشت که از این خوشبخت تر بوده باشد شب هم خیلی خوب و عالی خوابید صبح با صدای امیر آقا از خواب بیدار شد گفت پاشو سرو صورتتو بشور صبونه بخور ببرمت مغازه خانم خوشبو برایش سرشیر و عسل و چای آماده کرده بود خورد و همراه امیر آقا سوار ماشین شد و پرسید مغازه چیه؟ مغازه بارفروشیه از همه جا برام میوه میاد و منم میدم به خرده فروشها از این به بعد تو اونجا میخوابی البته عجله ای نیس که از امروز شروع کنی اگه خسته ای استراحت کن اگه دوس داری برو یه دوری تو تهرون بزن بعد بیا پیش من کریم باز گیج میزد باز با صدایی بریده بریده گفت نه منو ببر مغازه بعدا میرم تهرون رو ببینم یک میدان خیلی بزرگی بود قبل از آنکه آنها برسند کس دیگری در راباز کرده بود مغازه خیلی بزرگی بود آنجا چند نفر مشغول کار بودند مرد باتجربه وکاری بود که جای جعبه ها را مشخص میکرد سه جوان تنومند وقدرتمند کمکش میکردند در دفتر یک خانوم جوان صورت حسابها را مرتب میکرد و تلفنها را جواب میداد وقتی وارد شدند سریع بلند شدو سلام داد .امیر خان پشت میز بزرگش روی صندلی چرخدار مجللی نشست درست بالای سرش روی دیوار عکس یک مرد تنومند با لبه داری برسر که مشخص بود عکس پدرش هست دیده میشد توی یک قفس بزرگ هم طوطی سفید رنگی دیده میشد که انگار خوابیده بود از خانم پرسید بار همدان رسیده و او گفت نه هنوز به کریم گفت بشین رو صندلی من اینجا کار میکنم یعنی اینجا مال منه اگه بخوای شبا میتونی همینجا بخوابی اگه دوس داشته باشی همینجا بمون کارو یاد بگیر اگه خواستی یه وانت برات میگیرم بری بچرخی میوه بفروشی اگه اونم دوس نداشتی یه مغازه کوچیکی مبگیرم میوه بفروش خلاصه دستت بازه الان بشین و نگاه کن یا اگه خواستی یه دوری تو میدون بزن نگا کن ببین میدون چحور جائیه کریم گفت برم یکم بگردم دیروز چشمش چیزی برای دیدن نمیافت دیوارها زار میزدند درختان خشکیده منظره های حقیر و دلگیر حالا خدا اورا از برهوت به بهشت آورده بود یک خانم خوشبو و مودب برایش شام و صبحانه آورده بود با یک ماشین قشنگ شهر بزرگی را گشته و به مغازه بزرگی آمده بود اطرافش پر از ثروت و نشانه های تجمل بودند در میان دریایی از میوه ها و نعمتهای الهی بود چشمهایش از دیدن اینقدر زیبایی نورانی شده بود نور امید از میان خاطرات کج و خشن و ناجور راه به قلبش یافته بود هوای تازه ای در خانه روحش میخزید امید بهبود و نجات دیده میشد او هم میتوانست مثل آدم زندگی کند باید دو دستی به این شانس بزرگ میچسبید و ولش نمیکرد در طبقه پایین آن چهار مرد نشسته بودند و سیگار میکشیدند با نگاهی ترسنده ولی شاد از کنارشان گذشت مردد بود که سلام بدهد یا نه باز با صدایی آرام سلام کرد آنها هم خودشان را به نشنیدن زدند از کنارشان خزید و به نور جانبخش خورشید رسید ذرات نور خوشحالش میکردند انگار میتوانست نور را بخورد هر طرف را نگاه میکرد نعمت و برکت از در و دیوار میریخت یکی از آن چهار مرد صدایش کرد او سریع با گامهایی که آهنگ خرکت مشخصی نداشت به سویش رفت مردی سیو چند ساله با موهای کم پشت و خوشرنگ بود چیزی میان زرد و قهوه ای و چشمانی سبز با لهجه خفیفی که داشت پرسید اسمت چیه اسمش را گفت پرسید فامیل امیر آقایی گفت نه فامیلشان نیستم پرسید بچه کجایی گفت .گفت میوه میخوری؟ ندانست چه بگوید گفت یه موز به حساب من بردار و چون دید او مردد است خودش بلند شدو یک موز جدا کرد و به او داد گفت دستت درد نکنه و رفت بعد دوباره به نور خوشید رسید موز را پوست کند و خورد اینبار انگار نور و موز با هم قاطی میشدند و به شکمش میرفتند دوست داشت تمام میوه های آنجا را بخورد .یک بنز نارنجی بار سیب از تبریز آورده بود کارگرها سریع دورش کردند و جعبه ها را زمین می گذاشتند دوتا مرد تنومند و کت و شلواری که از قیافه شان خشم و جنگجویی میریخت و دست یکیشان تسبیح دانه درشت قرمزی بود و پای راستش را به تیر آهن سایه بان ایرانیتی تکیه داده بود با هم حرف میزدند او با ترس از کنار آنها گذشت مثل آهویی که از کنار دو شیر نر بگذرد میدانست آنها آدمهای ترسناکی هستند و امثال او را مثل یک حبه انگور میبلعند دو کارگر کوتاه قد با لباسهای خاکی داشتند با هم کشتی میگرفتند و بلند بلند رجز میخواندند و میخندیدند یک مرد بلند بلند با تلفن حرفرمیزد و فحش. میداد یکی داشت از مغازه ها جعبه های چوبی را جمع میکرد انواع میوه ها آنجا بود آناناس موز زرشک تازه مرکبات سیب سبزیجات و هرچیزی که به عقل برسد حالا داشت به حرفهای امیر خان فکر میکرد میتوانست برایش یک مغازه میوه فروشی بگیرد یا یک وانت بخرد که میوه بفروشد یا آنجا دم دستش کار کند گاهی برود و تهران را بگردد یا آنجا پادویی کند خلاصه امکان هر کاری برایش بود یک بارفروش که بار سیب زمینی برایش آمده بود به محض دیدن او گفت کار میکنی؟ از قیافه اش اورا مناسب برای خالی کردن گونی های سنگین سیب زمینی تشخیص داده بود ولی او باز منگ بود و مغزش یاری نمیکرد که در لحظه جواب درست را پیدا کند و بگوید باز با صدای بریده گفت چه کاری؟ مرد که انگار توی ذوقش خورده بود با چشمانش گونی ها را نشان داد گفت گونیی ۱۰۰میدم خودمم کمک میکنم فکر کرد اگر صد تا گونی پایین بیاورد ده هزار تومن کاسب میشود که پول خیلی خوبی بود به نظر نمیرسید کار خیلی سختی باشد او کارهای خیلی سخت تری کرده بود ارتفاع کفی بالا بود و شاگرد راننده آن بالا گونی ها را به لبه می آورد که او راحت بگیردشان گونی اول را با مهارت خوبی روی شانه راستش گرفت و جایی که آن مرد میگفت گذاشت باید دوازده قدم با گونی حرکت میکرد برای صد گونی میشد ۱۲۰۰ قدم با گونی و ۱۲۰۰ قدم بدون بار گونی دوم سوم و در دهمی از نفس افتاد ولی نفسی تازه کرد و ادامه داد به خودش میگفت اگر من نتوانم از پس اینها بر بیایم مرد نیستم و ادامه میداد در گونی بیستم لباسهایش خیس عرق شده بود تازه بدنش گرم شده بود میتوانست همه آنها را خالی کند یک ساعت بعد بعد از سه بار نفس تازه کردن هیچ گونیی نمانده بود مرد شش تا هزار تومانی چهارتا پانصدی و دوتا دویستی بهش داد و گفت دستت درد نکنه او یکراست به مغازه امیرخان برگشت دید که آن چهار مرد بار پرتغال خالی میکنند از کنار آنها رفت و وارد دفتر شد امیرخان نگاه تندی به او کرد و گفت هر وقت خواستی بیای دفتر اول در بزن و اجازه بگیر کجا بودی چرا این ریختی شدی گفت یه مرد بهم گفت بیا سیب زمینیا رو خالی کن هش هزارو چارصد بهم داد امیر خان خنده اش گرفت گفت برای روز اول خوبه داری باربر میشیا آفرین حالا برو پایین بارای خودمونم کمک کن بعدش برو استراحت کن وقتی به پایین رسید چیزی از بار مرکبات نمانده بود ده جعبه ای کمک کرد ناصر پازوکی گفت تو قراره با ما کار کنی؟ با اشاره سر گفت که یعنی آره گفت زبونم که نداری عب نداره خیلیا اینجا زبون نداشتن ولی حالا سخنران شدن تو ام یکی شون بعد بالا رفت و گفت بیا باهام در زدو تو رفت پرسید این پسره قراره با ما کار کنه؟ امیر آقا گفت این مهمون منه میخوام زیر بالشو بگیرم بلکه کاری یاد گرفت الانم هشت و چارصد کاسبی کرده از منو تو جلوئه بعد خنده قشنگی کرد از آن خنده ها که مخصوص آدم باحالایه پولداره ناصر هم خندید ولی خنده اش به آن قشنگی نبود صدای بلند و عحیب طوطی هم در آمد اولین بار بود که صدای طوطی را میشنید خیلی تعجب کرده بود که تعجبش خنده امیر خان را بیشتر کرد طوری که زن کم حرف و مقرراتی هم که گره ابرویش وا نمیشد هم لبخند زد از آن لبخندها که مثل سال کبیسه هر چند سال یک بار رویت میشوند ناصر پرسید الان چیکار کنه امیر خان ؟ هر کاری دوس داره بکنه بره بگرده شاید بازم بار خورد بهش میدونو ببینه فعلا یه هفته ای اینجا بچرخه چشش اینجارو بشناسه تا ببینیم چیکارس ناصر پنجاه و چند ساله که گوش شکسته و آهنین مینمود دست رو شونه کریم گذاشت گفت این بچه دهاته امیر خان این دستا کار کردس بیل زده بار برده جونش پخته کاریه نگرانی نداره گفت حالا برو دور بزن برا خودت که خوب جایی غل خوردی بعد در پایین به آن مردی که بهش موز داده بود گفت یه کامیون سیب زمینی پیاده کنم چقد باید بگیرم ؟ عباس گفت ده تومن ولی تو این بازار دوازدهم را داره چون کارگر کم شده خیلیا برا اربعین رفتن زیارت کارگر کمه گفت اون مرده اون پشت بهم هشت و چارصد داد عباس گفت باشه خدا بیشترش کنه پولاتو سف بچسب خیلی سفت بیا یه پرتغالم از این گنده ها بخور خود حاجی گفته کارگرا میتونن بخورن مشکلی نیس این مرده خیلی دل گندس گدا نیس کریم یک پرتغال از آن گنده ها برداشت و با مهارت خورد جوری که انگار تو باغ پرتغال بزرگ شده است پرتغال خیلی شیرینی بود انگار نژاد خاصی بود بعد دوباره از مغازه بیرون رفت اینبار به جای سمت راست به سمت چپ رفت چقدر خوب بود که خودش را میان انبوهی از انسانها میدید قیافه ها و تیپهای جور واجور از هر جمعی حرفی میشنید میوه ها را میدید ماشینها را میدید گربه ها سگها پولدارها باربرها قوی ها ضعیف ها او داشت دنیای تازه را با چشمانش مزمزه میکرد تا به وقتش ببلعد دنیای تازه شلوغ و پر بار. آناناسها چشمش را گرفته بودند خیلی دوست داشت اسم آنها را بداند و اگر شد یکیشان را بخورد نمیدانست چه مزه ای میدهد و چجوری میخورندش به پیر مردی که جلوی مغازه داشت با آفتابه آبی رنگ آب میپاشید نزدیک شد داشت توی دلش تمرین میکرد که چجوری بپرسد مرد متوجه آمدن او شد به تجربه در یافته بود که اینجور آدمها اکثرا برای پرسیدن اسم آناناس یا نارگیل یا زرشکهای تازه و چیزهای آنجوری می آیند حتی میتوانست حدس بزند که اسمش کریم است او زبان باز نکرده گفت اونا آناناسن قیمتشم دو تومنه خیلیم خوشمزس اگه خواستی یکی بدم ببر امتحان کن با خودش گفت دو تومن یعنی پول بیستا از آن گونی ها که بردم ولی انگار که نبرده بودم ببینم چه مزه ای داره این چیزه قشنگ گفت یکی بده گندشو بده انگار تمام دنیا را توی دستش داشت هیجان زده بود نمیدانست برود میدان را بگردد یا برود توی مغازه آناناس را بخورد چند قدم از مغازه دورتر شد ولی نتوانست تاب بیاورد و برگشت سرعت گامهایش را بیشتر کرد میخواست ببیند تویش چه رنگی است وقتی رسید دوتا از کارگرها با نیسان رفتند پی کاری ناصر خان و یکی دیگر آنجا بودند به طرف ناصر خان رفت گفت من چیز خریدم از اینا ناصر گفت از اینا که خودمونم داشتیم حالا میخوای بخوریش بار اولته؟ آره اسمش چی بود آناناس آهان آناناس اینو چجوری میخورن؟ مثل آدم میبرنش توشو میخورن چه ذوقیم کرده.

بیا اینو ببر بخوریم من بلد نیستم.

باشه برو از آبدارخونه سینی و کارد بیار ببرمش .پر از هیجان بود انگار میخواست بمب خنثی کند ناصر اول کاکل را برید گفت بیا این تهشو لیس بزن حیفه. داشت به دقت به دستان او نگاه میکرد بعد پوستش را با برشهای عمودی کند گفت این پوستاشم دور ننداز نگه دار بعدا میلیسی سعید باربر قدیمی دیگر گفت ناصر خان این بچه از دهات اومده جای اینکه بهش آداب معاشرت یاد بدی پس فردا آدم بشه اینکارا چیه یادش میدی یکی ببینتش فک میکنه اینجا اسیر نگهش میدارن .

باربر جماعت آداب ماشرت لازم نداره حیفه اینهمه پول داده واسه تیتیش بازی و ادا اصول هدرش بده بچه باس یاد بگیره نباز باشه قدر پولشو بدونه آداب ماشرت واسه چیشه. ولی گوشهای کریم انگار این حرفها را فیلتر میکرد اولین لیس را به ته آناناس زد به نظرش خیلی عالی بود بویش اورا دیوانه کرده بود سرشار از ذوق بود میخواست طعم گوشتش را زیر دندانهایش حس کند

سیب زمینیمرد
۷
۳
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید