همیشه دوست داشتم یک داستان در مورد کفترها و کفتر بازها بنویسم .البته خودم هرگز کفتر بازی نکردم ولی برادر بزرگم از سن خیلی کم عاشق کفترها شد و من هم میدیدمشان در یک بامداد گرگ و میش تابستانی که بااعضای خانواده در حیاط خوابیده بودیم یک لحظه از سرو صدای قفس پرنده هایش بیدار شدم و آخرین تقلا و جنبش بال زیبای کفتر سفیدی را در دندان گربه ای دیدم .آن اولین مواجهه من با واقعیت خشن دنیا و قانون بکش تا زنده بمانی بود ضربه بزرگی به روحیه ام بود و تا مدتها کابوسش را میدیدم ولی برای برادرم مهم نبود باز هم کفترهای بیشتری خرید همسایه روبرویه مان کفتر باز قهاری بود که بعد از مرگ همسرش در تصادف با مینی بوس پول دیه اش را به احداث یک کفتر خانه اندازه خانه خودش در پشت بام با صدها کفتر کرد در همان محله پسر خاله ام هم کفتر باز بهتری بود و همه کفتر بازهای محل از مهارت خیره کننده اش در دزدیدن و جلد کردن کفترهایشان به دست او در هراس بودند .برای آنها یک ننگ بود که یک بچه کفتر جلدشان را بقاپد و وارد دسته خودش کند و گه گاهی کارشان به دعوا و کتک کاری هم میکشید یک بار من از او پرسیدم کفتر بازی چه لذتی دارد ؟
گفت وقتی دسته کفترهایت را در آسمان محله میبینی که جولان میدهند انگار خودت هم داری پرواز میکنی و سری توی سرها داری .موقع گفتن آن حرفها چشمانش پر از ذوقی بود که قابل وصف نیست.آنها سر کوچه جمع میشدند و دسته های کفترها را نگاه میکردند و بحث های کارشناسی راه می انداختند
این دسته علی ساندویچه
اون تهرانی رو از سیروس بلند کرده
دسته مسعود هر روز بزرگتر میشه
چه فایده داره کفتر اینقد پایین بپره؟
اوهو ناصر هم دسته هوا کرد
اون دوتا کفترِ مجید رنو به کل کفترهای محله می ارزن
و چیزهایی شبیه این .آن موقع ها کفتر خیلی چیز مهمی بود و قسمت اعظم بحثهای روزمره جوانها وغیر جوانها در موردش بود مثلا میگفتند کفترهایی هست که میبرند از شیراز یا مشهد ول میکنند و باز می آید در تبریزخانه خودش را پیدا میکند که به آنها کفتر مسافتی میگویند البته آن موقع من این کلمه مسافتی را نشنیده بودم یا کفتر بازهای دانه درشتی بوده اند که سر همین قضیه برگشتن از شیراز کامیون و خانه شرط میبستند یا کبوترهایی بودند که قد بسیار بلند و غیر عادی داشتند و بچه مچه ها با آب و تاب از سعادت زیارتشان لاف میزدند انگار که به دیدار انشتین یا بروسلی نائل شده بودند اسمهای ترکی کبوترها هم باحال بود
قره قویروخ(دم سیاه) قره آغ قویروخ( سیاهِ دم سفید) اوزون پاچا( پابلند) مَلّاغی ( کبوتری که هنگام پرواز معلق میزند!)ساری کوینح( پیرهن زرد که کفتری بود با بال و سر و گردن و دم سفید و سینه و پشت زرد رنگ) فیلی( که معنیش را نمیدانم) ایاغی توهلی( پاپَر که پاهایش به طرز جالبی با پر پوشیده شده بود) تهرانی و...
به کفترهایشان نخود میخوراندند که گردن کج شده شان راست شود و بعدها آمپول زدن به کفترها را هم یاد گرفتند پسر سبزه ولاغر وبا ادبی به اسم خلیل از محله ای خیلی دور که دوست پسر خاله ام بود و در قهوه خانه باهاش آشنا شده بود بهش گفت کفتر بازی برای ما فقیر فقراس که خونه هامون کوچیکه و دلمون میپوسه نه شماها که تو کاخ میشینید .و آن حرف به گوشش رفت و بساط کفتر بازی را جمع کرد و پشت بند او برادرم هم از آن جرقه بیرون خزید.و من مدتها به آن حرف فکر میکردم که چطور توانست چنان اثری در جان آنها بگذارد .آنها از محله ای بودند که حتی موتور رو هم نبود و بعد از پیاده شدن از تاکسی یا اتوبوس باید از کوچه هایه باریک و شیب داربسیاری عبور میکردند و بعد چند راه پله را طی میکردند و بعد دوباره چند معبر باریک و پر پیچ و خم را میرفتند و باز یک راه پله ۳۰ پله ای دیگر که پله هایش اکثرا پوسیده و ریخته و نامرتب بودند را بالا میرفتند تا به خانه اشان میرسیدند .وقتی کوچه هشت متری و خانه های ۱۵۰ متری ماها را میدید واقعا فکر میکرد ما کاخ نشینیم .حالا هم برادرم هم پسر خاله او و هم آن پیرمرد همسایه مرده اند و کفتر بازی هم تقریبا از مد افتاده و کمترکسی آن اصطلاحات و اسمها را یادش مانده من چندین بار به حرف خلیل فکر کرده ام که گفت کفتر بازی مال ما فقراست که خانه هایمان کوچک است و دلمان میپوسد .به نظرم آنها آرزوها و حسرتهایه دلشان را به بال کفترهایشان سنجاق میکردند که بالایه بالایه بالا بروند و سربلندشوند.در نظر آنها گرچه نمیتوانستند بیانش کنند آن کفترها آرزوهایشان بود که سر به فلک می سایید که اگر خودشان سهمی از رفاه و شادی و خوشبختی ندارند کفترهایشان سفیر لیاقت و هنرهای قدرنادیده شان میشدند که ای فلک لاکردار لا مروت ای چرخ کج مدار و خلق ناسازگار ببینید من از همین خانه قبر مانند وسط جهنم زمینی در این ناکجا آباد بد مسیر آبرو ریز حرفی برای گفتن و هنری برای نمایش دارم