حالا یک بعد از ظهر تابستانی است
در اتاق خواب تاریک و گرمم پنکه را روشن کرده ام و روی دو تشک دست ساز سنتی که مادرم دوخته و دو بالش که آنها را هم او درست کرده دراز کشیده ام و به فیلم ملی و راه های نرفته اش نگاه میکنم پنکه دارد خنکم میکند نمیدانم چه بنویسم
در مورد هر چیزی میشود نوشت ولی آنها چیز نمیشوند دارم به مهارت و معرفت مادر پیر و مهربانم فکر میکنم. با پشم و پارچه و نخ چنین چیزهای قشنگی درست کند این کارها را از مادرش یاد گرفته
از بچگی یادم می آید که او خودش تشک و لحاف و بالش ها را درست میکرد
از بزاز آشنای محله پارچه های رنگارنگ میخرید و با چرخ خیاطی جهیزیه اش از آنها کیسه ای مستطیلی میدوخت. تشک دو لایه دارد .یکی آن زیری که سفید و ارزان است و پشمها را داخل آن میریزند و با نخ سفید کلفت و سوزن بزرگ آن آستر پر از پشم را خانه خانه میکنند که پشمهایه زده شده قلمبه قلمبه نشوند بعد آنها را به رویه رنگی رنگیشان می اندازند و تشک میشود
ولی لحاف سخت تر است یک زاهرا خانومی بود که خیلی خیلی بامزه بود تویه محلی نزدیک با پسر و عروس و نوه هایش زندگی میکرد پیر بود و لباسهای عجیبی میپوشید شبیه کولی ها بود ولی کولی نبود ساده دل و خوش حرف بود
مادرم خیلی دوستش داشت پیدایش میکرد و پشمها را در حیاط بهش میسپرد و او باچوب بلند و محکمش پشمها را حسابی کتک میزد که گره هایشان باز شود مثل حلاج های قدیمی تر از آن چیزهایه شبیه تار نداشت و کارش را با همان چوب انجام میداد
از روستایشان قصه های ساده و تکراری تعریف میکرد و از آتشهایی که عروسش میسوزاند و ظلمهایی که پسرش در حقش کرده میگفت
مادرم برایش نهار میداد غذا خوردنش هم مثل خودش بامزه بود
توی هر غذای آبکی بلافاصله نان خورد میکرد و ما به آن کارش میخندیدیم. کارش را خوب بلد بود توی محل معروف بود و زنهای خانه دار کارش را قبول داشتند
حتی مادرم تعریف او را به عمه ام که خانه شان در جای دیگری از شهر بود کرده بود و برای پشم زنی با آژانس به آنجا برده بودش که در پرونده کاری زاهرا خانوم یک موفقیت به حساب می آمد .
یک روز خاله مادرم یک لحاف به ما داد که تازه فهمیدم لحافهایی که مادرم و زاهراباجی درست میکرد در مقابلش شوخی ای بیش نبود وقتی رویت میکشیدی فکر میکردی زیر آوار زلزله مانده ای و به خوابی عمیق فرو میرفتی .بعدا که مادرم از حال و حوصله افتاد و زاهرا باجی هم مُرد دیگر لحافها از مد افتادند و پتو روی خودمان میکشیم که دردسرش هم کمتر است هر دو سال یکبار میشوریمش که زحمت آنرا هم خشکشویه محله میکشد .
این لحاف تشک که ما بهش یورقان دُشَح میگوییم جایگاه رفیعی در فرهنگ مردم آذربایجان دارد و هنوز هم مادرها برای دخترهایشان چند دست از آن را به عنوان جهیزیه میدهند که فردا روز اگر فامیلی خانه شان آمد و شب ماند بی بستر نمانند
کلمه تشک هم یک کلمه ترکی است از دوشماخ به معنی افتادن می آید که آدم رویش می افتد و به خواب میرود
وقتی کسی به بستر بیماری می افتد و به عیادتش میرویم بعنوان دعا میگویم خدا تشکش را سبک کند یعنی زود از تشک بیدار شود و روبه راه شود