ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۵ دقیقه·۹ روز پیش

اداره فاضلاب

من بخاطر بی هنری و سه بار اخراج از کار بخاطر بی نظمی و دعوا و خرابکاری ( که هر سه تهمت بود) برای جامعه خطرناک شناسایی شدم آن موقع ۲۶ سالم بود و مجرد و بی فکر یعنی حرفی که آنها زده بودند تا حدودی درست بود من ممکن بود دردسر ساز و غیر قابل اعتماد و همانطوری که آنها نوشته بودند خطرناک باشم یک کاغذ در اداره ای تاریک و بسیار ناجور که واقعا شبیه فاضلاب بود و توصیفش برای هیچکس باورپذیر نیست بهم دادند فقط میخواستم از آنجا بیرون بروم بوی سیگار و رطوبت و حتی رنگ تازه و لاک ناخن به هم آمیخته بود زن زیبا ولی سرسری ای که پشت میز زهوار در رفته ای نشسته بود هم سیگار میکشید هم لاک میزد و هم به پرونده های مسخره رسیدگی میکرد باید اسمش را اداره فاضلاب میگذاشتند شاید هم بود یکی از مراجعه کننده ها که مثل من بینابینی تشخیص داده شده بود با ترس و لرز گفت لااقل آن هواکش را روشن کنید مرد بسیار بد هیبت و نکره ای که انگار از سر بساط تریاک بلند شده بود از داخل کمد بیرون آمد و یک چک محکم توی گوشش زد و گفت فضولی موقوف و باز داخل کمد رفت البته کمد نبود اتاق دیکری بود منتها چون پول نداشتند که برایش در حسابی بسازند آن شاهکار کوفتی را ساخته بودند بینابینی سیلی خورده خشکش زده بود من داشتم از آن همه نکبت بدحال میشدم از زن سرسری پرسیدم خوب حالا من کجا باید بروم در جواب حرف بسیار بدی گفت که نمیشود نوشت و همکاران ترسناکش زدند زیر خنده از زیر پایش یک موش فاضلابی بزرگ را با پایش به طرف من شوت کرد من از موشها بسیار میترسیدم و گفت چرا یه قرمساق اینو نمیکشه همان مرد بدهیبت از کمد خارج شد و با مهارتی زیاد چاقویی را به طرف موش پرت کرد و کشتش بعد آنرا داخل کیسه سیاهی کرد و باز توی کمد رفت زنک به چهره رنگ پریده و متعجب من نگاه کرد و گفت چیه تاحالا یه قرمساق ندیدی که موش بگیره؟ و به لاک زدن ادامه داد مرد بد هیبت از کمد داد زد قرمساق پدر جاکشته در دلم به خودم گفتم فرار کن اینجا جای موندن نیست زن سرش را بالا آورد و گفت راه فراری نیست معلوم شد فکرهای مرا میشنود دست و پایم یخ زده بود من توی این فاضلاب چه غلطی میکردم بعد مرد جوان و درازی گفت پشت سر من بیایید دری چوبی و باد کرده که شبیه در طویله بود را باز کرد راهرویی تاریک و دراز بود ما دوتا مثل آدمهایی که به اتاق گاز میروند ترسیده و لرزان بودیم پاهایمان توی گل متعفنی فرو رفته بود ولی به نور آخر دالان دلخوش بودیم بیش از صد متر در آن باتلاق متعفن جان کندیم بهتر از آن اداره جهنمی بود و بالاخره به هوای آزاد رسیدیم یک ساختمانی شبیه مدرسه یا زندان یا انباری متروکه با شیشه های شکسته بود که هوایش تازه بود و نور طبیعی داشت و بویه بدی نمیداد بدون اینکه چیزی بگوید به راهرو برگشت اسم بینابینیه سیلی خورده محسن بود هنوز رد دست آن مرد بدهیبت روی صورتش بود گفتم تورو چرا انداختنت اینجا بیچاره نای حرف زدن نداشت قد کوتاه بیست و سه چهار ساله بود گفت نمیدونم والا به شدت بغض داشت کم مانده بود بزند زیر گریه تنهایش گذاشتم تا خودش را پیدا کند از شیشه های شکسته منظره یک خرابه که نخاله های ساختمانی و خانه های خراب و تپه های زباله دیده میشد یعنی اگر موفق به فرار میشدیم تازه به آنجا میرسیدیم از صبح چای نخورده بودم و گرسنه هم بودم نمیدانستم چکار کنم آنجا خیلی بزرگ و دلهره آور بود کار من از دلهره گذشته بود یک در لمسه کاری شده با یک شیشه کوچک بود که تویش دیده میشد پسر و دخترهای جوانی بودند که به حرفهای استادی گوش میکردند آرزو کردم کاش جای آنها بودم آن در طوری بود که صدا و ضربه را انتقال نمیداد فقط میتوانستم ببینمشان اگر آنجا دانشگاه بود پس ورودیش کجا بود آن در طویله مانند دوباره باز شد سه تا بینابینی دیگر وارد شدند که یک مرد پنجاه ساله یک دختر ۲۵ ساله و یک مرد ۴۰ ساله و هر سه بدقواره و نخراشیده بودند داشتم فکر میکردم آدم چه موجود پر دردسر و پیچیده و نکبت باری است و آخر اینهمه هیاهو رستگاری کجاست؟ خودم را به آن راه زدم نزدیک شدم و اول سراغ چای و خوراکی را گرفتم دختر که اسمش سمیه بود دوتا آبنبات داشت که از هیچ چی بهتر بودند مرد چهل ساله مسعود نام داشت و بخاطر سرقت اینجا افتاده بود و مرد پنجاه ساله مثل من برای جامعه خطرناک تشخیص داده شده بود و اسمش علی بود نمیدانستیم چه بر سرمان آمده و نزدیک بود گریه امان بگیرد محسن یک کارتن یخچال پیدا کرده بود و رویش دراز کشیده بود از دختر جوان که خیلی نچسب و بی ادب بود پرسیدم مگه نباید تورو مینداختن بند زنان گفت چه میدونم والا اینم عاقبت ماس که با نره خرا یه جا باشیم مرد پنجاه ساله گفت نره خر باباته دوزاری چه گوهی خوردی که انداختنت اینجا و سمیه یک لگد به ساق پایش زد و فرار کرد میدانست که مرد چاق به این راحتی نمیتواند بگیردش معلوم بود درس مادرقهبگی را خوب یادش داده اند سردردی که همیشه از چای نخوردن شروع میشد سراغم آمد با خودم فکر میکردم تگر اینجا یکی دندانش درد بگیرد یا بلایی سرش بیاید تکلیف چیست

بی نظمیمرد
۹
۴
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید