سلام دوستای عزیز ویرکولی فک کنم این اولین باره که دارم یه مطلبی رو مستقیما تو ویرگول تایپ میکنم و قبلش همه مطالبم رو تو نت گوشی مینوشتم و اینحا تایپ میکردم .منظورم از عنوان این پست دقیقا در مورد آخرین لحظه زندگی هر آدمه راستش من از بچگی خیلی به مرگ فمر میکردم ولی سه سال قبل که برادرم مرد و جسدش رو با دستای خودم برداشتم و تو کاور گذاشتم دقیقا و کاملا با مسئله مرگ برخورد کردم اون روزا حس میکردم وارد یه فاز یا مرحله خاصی از زندگی و بلوغ عقلی و عاطفی شدم که درک عمیقتری از زندگی و مرگ بهم میده و یک ورد یا جمله مهم در مورد مرگ بهم الهام شد یا با کشف و شهود بهش رسیدم و این بود که خداوند را وِردیست از اقیانوس علم بیمرانش که در لحظه مرگ به گوش بنده اش بگوید و به همان یک ورد هرچه گره در کار اوست بکشاید و اورا به مرگ مشتاق و از دنیا بیزار گرداند .خودم عاشق این جمله شده بودم و دائم زیر لب تکرار میکردم و به نظرم برای خدا این کوچکترین کاریه که در حق بندش میکنه او همیشه اون بالایه بالایه بالاس و ما نمیتونیم متوجه حضورش بشیم ولی اون لحظه آخر مثل خورشید یک اشعش رو به قلب بنده خودش میتابونه و اون ورد همراه اون اشعه تو گوشش خونده میشه و نجات نهایی هم همونجاست که دست از دنیا میشوره و به مرگ مشتاق میشه اون لحظه های سخت آخر که مغز به سبب شوکهایی مثل کاهش اکسیژن مکانیزم سوروایو رو فعال میکنه گنجه تصاویر و اصوات فراموش شده باز میشه و بشر سرگذشت خودش رو مثل یه فیلم میبینه اونجاست که فهمش وارد بالاترین مرتبه ممکن میشه و جواب همه سوالهاشو پیدا میکنه و با دلی راضی از این دار مصیبت کوچ میکنه ممیککککوچکومیکنهداچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ