مادرم خاله ای داشت که خدا بهش اولادی نداده بود دائم موهایش نارنجیه حنا بود همه آن رنگ را قرمز میدیدند ولی به نظر من شبیه نارنجی بودو سیگار میکشید با نی ای که بعش موشلوح میگفتند و نگاه ها و حرفهایش تلخ و گزنده بود مادرم میگفت او آدم روزهای سخت است و اگر او نبود من نمیتوانستم از پس شماها و خرجهایتان بر آیم او از مادر بزرگم که در هفت سالکی من مرد دوسال بزرگتر بود و با هم به شهر آمده بودند ولی لهجه و رفتار و کردار روستایی برعکس خواهرش از سرش نیفتاده بود و همانطور نخراشیده و بی نزاکت و وحشی باقی مانده بود ولی خوب مادر بزرگ من بهتر از او بود بختش هم کمی بهتر بود شش شکم زاییده بود خانه بهتری داشت و خوشگلتر هم بود خانه آنها در محله های ناجور و خیلی شلوغ بود محله هایی که بیشتر از تبریز رنک و بوی دهاتهایمان را داشت دیوارهایش کاهگلی و پر از باغ و گاو و گوسفند بود میکفت خانه کریم باقری هم چند خانه آنور تر است ولی من ندیده بودمش دیوار خانه خودش هم کاهگلی بود یک خانه همکف همیشه تاریک و خنک با یک زیر زمین تاریکتر که به خانواده هایه فقیر و نگونبختی اجاره میدادند مستاجر وقتی از بیرون میخواست وارد خانه شان شود با اینها چشم تو چشم میشد که برای من خیلی عجیب بود مادرم اورا پناهی برای خودش میدانست او سالها در نانوایی کار کرده بودومستمری بگیر شده بود و یک شوهر بسیار نفرت انگیز و چاق و بد اخلاق داشت که صدای زشت تو دماغیش هنوز توی سرم است مثل سگ و گربه هم همیشه دعوا داشتند و همدیگر را کتک میزدند مادرم مرا گاهی با اتبوس از راه ها و محله هایی که دوستشان نداشتم و در آنها خودم را غریبترین میدیدم و هیچ رشته علفتی نداشتم به محله تنگ و دراز و بی ریخت و خاکیه آنها میبرد بعد دو بار اتبوس عوض کردن چند صد متر هم پیاده میرفتیم تا به خانه تاریک و خنک آنها که برایم شبیه دنیایی دیگر بود برسیم به شوهرش عموغلی میگفتیم اما دایی هایم بهش سوت انگلی که نمیدانم معنیش چیست میگفتند .اسم خاله مادرم ام البنین بود یعنی مادر پسرها که در مورد او کاملا برعکس شده بود و ایممی صدایش میکردند او یک هوو داشت و شوهرش از او چند پسر و دختر و نوه هم داشت من متوجه آن روابط خانوادگی پیچیده و زندگیه فقیرانه و ناچیزشان نمیشدم روحم آنجا در عذاب بود من در محله ای فراخ و آسفالت با استانداردهای اروپایی بزرگ شده بودم آنها وحرفهاو فکرهایشان حتی نگاه هایشان با ما فرق داشت من نمیفهمیدمشان و دوستشان نداشتم یک روز آنها از مکه برگشته بودند فقط آنروز خانه شان صفا و رونق داشت پر از مهمان و میوه و غذاها و شربتهای لذیذو درجه یک فامیلهایه پر تعداد وبی نزاکتشان گوسفند را پیش پایشان سر بریدند و تبدیل به کباب برگ کردند و پختند دایی هایم با فامیلهای دهاتی و نخراشیده آنها خوب و صمیمی بودند و میگفتند و میخندیدند در میان نوه های هویش دختری بود که در سیاهی به سادیو مانه تنه میزد میگفتند پدرش بندری است ولی من پدرش را ندیده بودم از پشت بام آنها کوه هایی سرخ و بالای آنها آپارتمانهایی سبز دیده میشد اینها درست ته جهنم بودند جهنمی با خاک رس که برای سفالگری میبردندش ما به آن ات توپراغی یعنی خاک گوشت میگفتیم و از ورز داذنش خوشمان می آمد از خانه ما تا خانه آنها اندازه چند آبادی فاصله بود یکی از بچه محل ها که شنیده بود آنحا پر از خاک رس است با برادرم رفته بودندو کلی ازش برداشته بودندکه کاسه درست کنند ولی کاسه هایشان چندان شبیه کاسه نشد😂. یک روز ایممی با چشمی گریان و حالی پریشان به خانه ما آمد معلوم شد شوهر نفرت انگیزش پستانش را چنان فشار داده که آسیب جدی دیده او چند ماه درخانه ما بود و در خانه خودمان حق نداشتیم دست به ظرف میوه و یخچال بزنیم مادرم میگفت بچه های هوویش را با سخت گیری تربیت کرده همان هوا توی سرش مانده از حرفهایش نرنجید گاهی داستانهایی از اسرافیل و اسماعیل و میکاییل و جبرائیل که نمیدانستم کی هستند برایمان میگفت و فارسی را هم تازه یاد کرفته بود و برنامه ها و اخبار تلوزیون را برایمان ترجمه میکرد هرچقدر هم میگقتیم ما خودمان بلدیم به گوشش نمیرفت یک روز دایی ام آمد که شوهرت خود کشی کرده گویا پیرمرد دهاتیه نخراشیده که از طرف او طرد شده بودبه دختر ده ساله همسایه پیشنهاد بیشرمانه میدهد دخترک هم به مادرش میگوید و او بالا می اید و هرچه که لایقش بوده بهش میگوید وقتی میرود این کرگدن پیر از شدت تحقیری که شده بود با طناب پلاستیکی بند رخت که از نرده های پله میبندد خودش را حلق آویز میکند که خلاص شود ولی طناب پاره میشود و با آن وزن سنکین زمین میخورد و تا آخر عمر زمینگیر شد خاله مادرم میگفت خاک برسر با نخ قرقره خودش را دار زده هر وقت میرفت که کثافتش را تمیز کند مشت و لگدی میخورد و گریه میکرد روزگارشان خیلی سگی بود بعد گفت دیگر من نمیتوانم ازش پرستاری کنم و با همان مقرری اش اورا به خانه سالمندان فرستادند آخرین باری که به ملاقاتش رفته بودند گفته بود علی( پرستارش) مرا میزند ولی نمیکذارد من بزنمش همانجا هم مرد بعد ایممی آن خانه تاریک و خنک را فروخت و دو دستی تقدیم دایی کوچکم کرد که بتواند خانه ای بخرد ولی او نتوانست.گردنبند طلای سنگینش را هم به مادرم داد و چند صباحی در خانه ما ماند و به رحمت خدا رفت