حالا میخواهم نوشتن را بی هیچ پیشداوری و ملاک فنی کیفی یا حتی اخلاقی شروع کنم چنته من از فکر و سواد و دانش و فلسفه خالی است سعی میکنم آرام و بی آزار مثل یک نسیم خنک از کنار سبزه ها بگذرم میگویند نتها وصل شده و خردم میتوانند به اینستا و تلگرام بروند ولی برای من هیچ اتفاقی نیفتاده دارم فکر میکنم از این چیز چه حرفی براژی گفتن میشود پیدا کرد .یک نفس عمیق میکشم و با چشمان بسته رد تخیلیه اکسیژن در مغزم را تصور میکنم که کاملا بی پایه و اساس است دارم به روح فکر میکنم که دقیقا کجای مغز یا وجود انسان است مثل گشتن دنبال خدا که آخرش میگویند یک واقعیت فلسفی یا یک همچین چیزی است پس آنهمه کتاب آسمانی و جنگ و جدل و آیه و حدیث و قصص انبیا چه؟ خوب آنها هم همگی استعاره و آرایه های ادبی بودند و دست ما به کجا بند است؟ میگویند توی این دنیا که نمیشود دید و فهمید و آن دنیا یعنی بعد از مرگ و زیر خاک همه چیز مشخص میشود و تبه کاران به سزای اعمالشان میرسند و آدم خوبها به بهشت میروند و همه چیز خوب میشود .خوب باید بشینیم و امیدمان به زیر خاک باشد من نمیخواهم حرفهای تلخ بزنم و ادای آدمعای زیاد دان را دربیاورم و آروغ روشنفکری بزنم یکبار یک حرفی انگار از عالمی ناشناخته به من الهام یا وحی شد که گفتم خداوند را عز وجل وردیست از اقیانوس علم بیمرانش که پر لحظه احتضار به آن زمان که خود داند و محتضر در گوشش زمزمه میکند و به همان یک ورد هم و غم از دلش بزداید و به مرگ و فنا مشتاق شود و جواب همه سوالات در همان یک ورد است .البته از کودکی آفت قلمبه حرف زدن و میل به خودنمایی در کلام من بود ولی اینیکی را خیلی دوست داشتم انگار یک حقیقت ناشناخته ای پشتش هست و به لحظات شیرین ان دی ای که نمیدانم چیست اشاره دارد مغز انسان هنوز چیز ناشناخته ای است ولی خوب بزرگان علم خیلی بیشتر از آدمهای معمولی بهش آشنایی دارند و همان ان دی ای را و هزار چیز آنجوری را هم آنها گفته اند من با تجربه ناچیز و ناقابل خودم یک چیزهایی فهمیدم که در شرایطی خاص مثلا کاهش سطح اکسیژن در مغز و یا کاهش چیزهایی که من حتی اسمش را نمیدانم مغز یک مکانیزمهای دفاعی یا مراقبتی یا چیزهایی که اسمشان را نمیدانم دارد که طی آنها موادی را آزاد یا ترشح میکند که درک انسان را به بعد دیگری میبرند مثلا درکش از مقوله زمان یا دسترسی اش به قسمتهای پنهان و عمیق حافظه یا مکانیزمی برای مرگ سریع و بدون درد که در لحظه سقوط از ارتفاع اتفاق میفتد و بشر قبل از برخورد دردناک با زمین گویا که مغزش مثل تلوزیوتن یک دکمه خاموش کن داشته باشد مرگ را رقم میزند من یکبار به حالی شبیه آن فرو رفته بودم ضربه سنگینی به سرم خورده بود ابتدا در هوشیاری شاهد و ناظر کاهش حافظه و عملکرد مغزم شدم میدانستم که دارد اتفاقات بدی برایم میفتد بعد تشنج کرده بودم و در بیمارستان به حالی شبیه پرواز روح افتاده یا دچار شده بودم هرچه بود شیرین و زیبا و فراواقعی بود میتوانستم پیکر خودم را میان هاله ای از نور کاملا سفید و همزمان وضع خواهرم در خانه را ببینم که از قوانین فیزیکی فراتر بود مگر میشود انسان در آن واحد در دو نقطه دور از هم باشد؟ دانشمندها این حالات را به مکانیزمهای بسیار پیچیده مغز و همان چیزهایی که ترشح میکند و تلاشش برای زنده ماندن یتا کاهش درد و دسترسی به جاهای پنهان حافظه و اینجور چیزها که من نمیتوانم درکشان کنم ربط میدهند خدا انگار خیلی خیلی آن بالا بالا هاست و گاهی خیلی به ندرت یک چشمکی به انسان میزند و یک سیستم بسیار دقیق و سریع و قدرتکند حسابرسی دارد که با چیزی شبیه اشعه در یک ثانیه حساب میلیونها انسان را رسیدگی میکند و از بین آن میلیونها چند نفر را لایق دانستن رازهای خیلی بزرگ و زندگی جاوید و ثروتهای عظیم میداند و برای بقیه به همان ورد که ارزشش با سیستمی که من خساب کردم چیزی حدود سیسصد هزار تا هشت میلیون دلار آمریکاست کفایت میکند پس شما میتوانید با این علم ناچیزی که من دارم به ثروتی معادل آنچه گفتم برسید یعنی آن یک یا چند ثانیه چنان لذتی به شما خواهد داد که ارزشش آنقدر است و شما به جواب همه سوالات سختتان میرسید خدا له شما میگوید که دلیل رنجها و ناکامی هایتان چه بوده و هرقدر که عقده و خشم و کینه و نفرت که در وجودتان تلمبار شده بود در همان یک ثانیه با آن اشعه او از بین میرود و پاک و منزه میشوید به مرگ نیستی مشتاق و بعد همه چیز برای همیشه تمام میشود و حسابها پاک