
کوهستان ما به خاطر شرایط جوی، فصلهاش همیشه قاتیپاتی بود.
زمستونا میشد بهار، و یهو بهارش میرسید به تابستون.

پاییزم که نمیدونم کجا رفته بود، نبود... 😁

وقتی گلها میاومدن، پروانهها هم بودن. 🦋
خیلی هم زیاد بودن.
من بهشون توجه داشتم.
نه به شکل خاصی، ولی میدیدمشون دیگه.
زیبا بودن، سبک بودن، بیصدا بودن...

یه بار یادمه یه پروانه داخل پیله بود.
پیله ترک خورده بود.
فکر کردم گیر افتاده و کمک لازم داره🫠🙃
پیله رو باز کردم.
فکر کنم فاجعه شد 🤕
البته پروانه آزاد شد و اتفاقاً پرواز هم کرد.
ولی نمیتونم تضمین بدم که ناقص نشده باشه.
اون زمان، توی عالم کودکی بهش فکر نکرده بودم...
اما حالا که بهش فکر میکنم…
اینکه همیشه لازم نیست برای درست شدن یا نجات پیدا کردن،
عجله کنیم یا با فشار جلو بریم.
بعضی چیزها اگر قرار باشد شکل بگیرند،
در زمان خودشون شکل میگیرند.
نه با زور زودتر میشن،
نه با رها کردن لزوماً از دست میرن.
فقط زمان میخوان.
و شاید بخشی از رشد،
یاد گرفتن همین باشه،
اینکه همیشه کنترل کردن، کمک کردن نیست…
و همیشه عجله کردن، نجات دادن نیست.
گاهی فقط باید اجازه بدیم
چیزها در زمان خودشون اتفاق بیفتن...
البته این به این معنی نیست که تلاش نکنیم یا کاری نکنیم.
تلاش کردن سر جاشه.
محکم هم سر جاشه 😁🌱
فقط شاید بعضی وقتها لازم باشه بفهمیم
کِی باید ادامه بدیم،
و کِی باید اجازه بدیم چیزها مسیر خودشون رو برن.
شاید یه روز داستان نجات یه مار غیر سمی توی کوهستان رو هم براتون تعریف کنم… 🐍
که همه فکر میکردن داره تلویزیون تماشا میکنه 😂
(این نوشته صرفاً تجربهای شخصی از نگاه و خاطرات است)