
قصه ای شنیدم ز شهری در دور دست . زبان رسمی آنجا سکوت بود و سکوت . شهردار آنجا فردی بسیار طمعکار بود. هرگاه شخصی از چیزی لذت میبرد ، شهردار آن را با خود میبرد . یک طعم جدید ، یک شی خاص و حتی یک لباس مخصوص .
روزی شهرداری نزد آنان آمد و شیشه بزرگی در میدان شهر گذاشت . گویی که هیچ اتفاق تازه ای نیوفتاده است ، گفت :« هر شخصی که شکایت یا پیشنهادی در رابطه با وضعیت شهر دارد ، روی ورقه ای بنویسد و آن را درون شیشه بگذارد.»
ابتدا مردم شهر به تکاپو افتادند . روز های اول به دلیل ترس نزدیک شیشه هم نمیشدند . گویی احساس میکردند که این یکی از آزمایش های شهردار است . بعد از یک هفته ترس جای خود را به کنجکاوی و هیجان داد . همه میخواستند چیزی بنویسند اما هنگامی که برگه ای برمیداشتند ، خواسته های خود را فراموش میکردند . مردم به یاد چیز هایی افتادند که روزی آن را معمولی میپنداشتند . اما حال آن را مانند رویایی قاب کرده بودند .
مردی شکمو روی ورقه نوشت :« میتوانیم دوباره مجوز صدور کیک دانمارکی را صادر کنیم . »
دختر بچه ای روی ورقه نوشت « خرس عروسکی ! ستاره قبلا یک خرس عروسی داشت . »
زنی جوان نوشت :« کلاه های فرانسوی را مدت هاست ندیده ام . تولید آنها پیشنهادی فوق العاده است . »
اینگونه بود که سراسر مردم خواسته های پیش و پا افتاده اشان را روی کاغذ نوشتند . بعد از چهار هفته ظرف شیشه ای پر شد از درخواست های مردم روستا . شهردار که از نقشه اش لذت میبرد ، یکی یکی خواسته های مردم را برآورده کرد .
شیرینی های دانمارکی دوباره در شیرینی فروشی ها پیدا شدند ، خرس های عروسکی به ویترین مغازه ها برگشتند و کلاه های فرانسوی بر سر زنان جوان نشست .
مردم آرام تر شدند . حتی بعضی ها هنگامی که شهردار از کنارشان میگذشت ، سر خم میکردند و زیرلب میگفتند :« شاید آنقدر ها هم بد نیست .»
چندی نگذشت که شهردار شیشه ی بزرگتری به میدان آورد . این بار گفت :« برای آبادانی بیشتر شهر ، هر کس عزیز ترین چیز زندگی اش را روی کاغذ بنویسد . تا بدانیم شهر چه چیزی کم دارد .»
مردم بی درنگ دست به قلم شدند .
یکی نوشت :« صدای خنده ی پسرم.»
دیگری نوشت :«باغچه خانه ام »
و پیرمردی با دستان لرزان نوشت :« اسمم.»
زمانی که مردم به خانه هایشان رفتند ، شهردار شروع کرد به خواندن برگه ها . سپس مانند همیشه ، دستور داد تا دارایی هایشان مصادره شود .
از فردای آن روز ، خنده ی کودکان در شهر کمتر شد . باغچه ها خشک شدند و پیرمرد ، هر چه فکر کرد نتوانست نامش را به یاد آورد .
ترس دوباره به شهر بازگشت اما اینبار این ترس همراه با آگاهی بود .
زنی که روزی از کلاه های فرانسوی نوشته بود ، گفت :« ما اشتباه کردیم . ما از او شیرینی دانمارکی خواستیم ، ولی باید حق گرسنه نبودن را میخواستیم .»
دخترک که خرس عروسکی اش را در آغوش کشیده بود ، زمزمه کرد :« ستاره و بقیه دیگه نباید چیزی داخل شیشه بگذارند .»
مردم برای نخستین بار ، نه روی کاغذ ، که روبه یکدیگر حرف زدند . کم کم زبان فراموش شده ای در شهر جان گرفت . زبانی که سال ها زبان رسمی شهر نبود :« سخن گفتن با یکدیگر.»
هفته بعد ، شهردار به میدان آمد تا شیشه ای تازه بگذارد . اما پیش از آنکه دستور بدهد ، مردم در میدان جمع شده بودند . نه کسی کاغذی در دست داشت ، نه کسی سرش پایین بود .
دختر بچه جلو رفت . عروسکش را فشرد و گفت :« اینبار اگر چیزی بخواهیم ، از خودمان میخواهیم . نه از تو.»
مرد شکمو گفت :« کیک دانمارکی را میتوانیم خودمان بپزیم.»
زن جوان گفت :« کلاه ها را خودمان میدوزیم .»
پیرمردی که نامش را فراموش کرده بود ، با صدایی رسا گفت :« و اگر اسم هایمان را دزدیده باشی ، نامی جدید برای خودمان انتخاب میکنیم .»
شهردار خندید اما خنده اش اینبار در میدان گم شد . چون سکوت شهر شکسته شده بود . یکی از مردم شیشه را برداشت . دیگری آن را روی زمین کوبید و شیشه با صدایی بلند شکست .
و از آن پس ، مردم شهر یادگرفتند پیش از آنکه حق و حقوق حیاطی اشان را پس بگیرند ، ارزش های بزرگ زندگی اشان را حفظ کنند :« نامشان را ، حافظه اشان را ، امیدشان و صدایشان را ! .»
حافظه اشان را ، نامشان را ، امیدشان و صدایشان را .»