در دایره لغات من، معشوق جایگاهی ندارد . هر کودکی مادرش را اولین الگو زندگی اش قرار میدهد . من در تقلای تقلید از اطرافیان ، مادرم را در قلب دایره لغاتم نشاندم . با پاهای کوچکم ، خیابان برفی ای را طی کردم که رد کفش های کهنه او بجا مانده بود .
در میانه مسیر ایستادم . نه از خستگی،نه از تردید. بلکه از هجوم سوز زمستان و برف هایی که تا بالای زانو هایم آمده بودند . خواستم در رویاهایم پناه بگیرم اما برف حقیقت ، مشتی بر صورتم کوبید . سوزش گونه هایم وادارم کرد تا تصمیمی جدید جایگزین تصمیم کهنه ام کنم . جایگاه مادر را تغییر ندادم . اما دور کلمه اش ، با آتیش ترین قرمز ممکن خط کشیدم .
مادرم دو الگو برایم شد : یک برای آنکه مسیر رد کفش ها را هرگز فراموش نکنم و دو برای آنکه آن را طی نکنم .
زمانی که قدم هایم را به سوی دیگری چرخاندم ، لبخند مادر را از پشت سرم احساس میکردم . او در قفسی که خودش آن را ساخته بود ، عذاب میکشید و میخندید . میخندید اما اشک میریخت . و من بی صدا دور و دور تر میشدم . با این حال صدایش را میشنیدم که تشر میزد :« عشق همین است . »
عشق تحصیلات را از مادر دزدید . تابلو های نقاشی اش را فروخت . نوشته هایش را سوزاند و او را زندانی کرد . من بزرگ شدم . از دختر کوچیک خانه ، تبدیل به بازگرداننده اشیایی شدم ، که عشق آنها را ربوده بود . نفرت ، به هر معشوقی که در مسیر برفی ام بر من ملحق میشد ، غلبه میکرد . آنجا بود که ، تنهایی را آموختم .
زمانی که خواستار عشق بودم تمام اطرافیانم مرا از داشتنش محروم کردند . هرچند زمانی که تنهایی را انتخاب کردم ، همه آنها با تقلای همراهی بازگشتند . من نمیدانستم چه کنم ، برای همان تمام آنها را در دایره لغاتم وارد کردم . هر واژه ، باری بر روی شانه هایم شد.
شام و صبحانه ام ، غم دیگران بود . گاهی شب ها هم ، تنهایی وارد خانه ام میشد . میخندید و مسخره ام میکرد .
تمام دنیا دست به دست همه داده بودند تا من پایان مسیر را نبینم . اما من دفتر دایره لغاتم را پاره کردم و با شتاب ، بی واژه ، ادامه دادم .
کسی را نمیشناختم . میدویدم و میخندیدم . در نهایت ، به انتهای مسیر رسیدم . در ابتدای مسیر ، مادر لبخند میزد . میان راه دوستانم-انهایی که دیگر مرا نمیشناختند- در حال بازگشت بودند . سرم را بالا گرفتم . آخرین دانه برف... در یک لحظه رنگین کمان را در وجودم احساس کردم . شاید عشق همان برف است . برای همان انقدر فریبنده بنظر میرسد . دستان خشکیده ام را بالا آوردم تا آن را لمس کنم . فکر می کنم عاشق «آخرین برف زمستان» شده ام .
زمزمه کردم :« هیچکس نمیتواند در یک لحظه ، هم اولین باشد ، هم آخرین ... اما آخرین برف زمستان ، پایان تاریکی است و شروع روشنایی .»
تمام مدت ، سایه ای کنارم ایستاده بود . خندید و گفت :«درسته .»
علامت سوال ذهنم به صدا درآمد . ابتدا نمیدانستم که او کیست. هرچند پیش از دیدنش ، میدانستم یک کت بلند قهوه ای پوشیده . آرام گفت :« هیچ چیز...بجز چشمای تو . » نفسم را حبس میکنم ، قلبم زنگ هشدار را به صدا در میاورد .
گویی تمام این مدت صفحه ای از دفتر دایره لغاتم سالم بود و اسم او در آنجا نوشته شده بود . با شتاب برمیگردم. منی که برای نابودی عشق به دنیا آماده بودم . تمام مسیر او ،نسخهی فراموششدهی خودم ، را همراهم داشتم . لبخندی میزدم و خودم را -که درست رو به رویم ایستاده بود- را در آغوش میگیرم . بله ! من، گذشته و آینده همو ملاقات کردیم؛ و در یک لحظه، آخرین و اولین هم شدیم. خدای من ، چقدر که من این کت قهوه ای ام را دوست دارم !