کنار شیشهٔ بخارگرفتهٔ پنجره نشسته بود و از بین قطرات باران خیابان را مینگریست. عصر یک جمعهٔ سرد زمستانی بود و از صبح آسمان دلش گرفته بود و میگریست. مثل همیشه یک فنجان قهوه سفارش داده بود. تا زمان آماده شدن قهوه درخواست زیرسیگاری کرد و سیگاری آتش زد، اما غیرعادی میکشید؛ یا روشن میکرد و آنقدر از پنجره بیرون را نگاه میکرد تا خودبهخود تمام شود، یا آنقدر محکم پک میزد که با خودم میگفتم الان پس میافتد. هر از گاهی صدای رد شدن ماشینی از خیابان سکوت کافه را میشکست. در آن باران کسی از خانه بیرون نمیآمد، چه برسد کافه بیاید و قهوه بخورد. مشتری ثابت بود؛ یک سالی میشد که میآمد، تقریباً یک روز در میان. همیشه کنار پنجره و همیشه یک فنجان قهوه. اوایل با شکر مینوشید، اما چند ماهی بود که تلخ سفارش میداد. خوشسیما بود و چهرهاش به دل مینشست. چشمانی میشی داشت و نگاهش مستقیم به قلب مخاطبش تیری میزد. خوشصحبت بود، گرچه من تا کنون با او سخن نگفته بودم. گاهی میدیدم با خانمی صحبت میکند که هر دو از همصحبتی یکدیگر نهایت لذت را میبردند، اما چند ماهی بود که همصحبتیای نبود و در سکوت قهوهاش را مینوشید و میرفت. زیر چشمانش گود افتاده بود و موهایش ژولیده بود. گاهی انگشتانش را لای موهایش میبرد و از پیشانیاش پس میزد، اما ژولیدهتر از قبل میشد. اولین بار که سیگار دستش دیدم باورم نمیشد. از ظاهرش پیدا بود که دود وصلهٔ ناجوری به زندگیاش است؛ انگار به زور لبانش را به سیگار میزد، اما از وقتی تنها به کافه میآمد، همدمش دود شده بود. فضولیام گل کرده بود و حوصلهام هم سر رفته بود. با خودم گفتم امروز میروم و سر صحبت را باز میکنم؛ چرا ناگهان عوض شده بود؟
فنجان قهوه را برداشتم و به سمت میزش رفتم و گفتم: «بفرمایین آقا، سفارشتون آمادهست.»
پک سنگینی به سیگار زد و به پنجرهٔ بخارگرفته فوت کرد و گفت: «ممنون.»
گفتم: «اجازه هست بشینم؟»
چشمان خستهاش را سمتم چرخاند و گفت: «بله، البته.»
گفتم: «کمی با هم گپ بزنیم؟»
با صدایی خستهتر از نگاهش گفت: «بزنیم، خوشحال میشم.»
«اسم من فرهاده، اسم شما چیه؟»
_ «بهنام هستم.»
«از آشنایی با شما خوشبختم. مدت زیادیه که به کافهٔ من میاین و به من افتخار میدین، اما خب فرصت آشنایی بیشتر پیش نیومده بود.»
_ «منم خوشبختم. بله، حدوداً یک سالی میشه میام اینجا. فضای دنج و دلچسبی داره این کافه، بهم آرامش میده.»
«از این بابت خوشحالم، طراحی همهش کار خودمه.»
سری تکان داد و چند دقیقهای به سکوت گذشت.
«میشه چند تا سؤال خصوصی بپرسم؟»
_ «البته، مشکلی نیست. زندگی من یه زندگی سادهست مثل بقیه؛ اتفاق خصوصی و خاصی نیست تو زندگیم.»
«شما از اولی که اومدین همیشه یه سفارش داشتین و انگار از قوانین خاصی پیروی میکردین و هیچوقت تغییری تو این قوانین ندادین، در صورتی که من هیچ مشتری مثل شما ندارم. در واقع تنها مشتری من که هیچوقت ذائقهش عوض نشد شمایین. حتی پیشنهادای منو قبول نمیکردین و خب برام عجیبه این قضیه.»
_ «بهت حق میدم عجیب باشه. من یه نظامی هستم. تو تمام زندگیم قوانین مشخصی داشتم و ازشون پیروی میکردم، البته به جز…»
«چند ماه اخیر؟»
_ «بله… درسته، چند ماه اخیر.»
«میتونم بپرسم چرا؟»
_ «خب، راستش… چی بگم؟ چیزی ندارم بگم.»
نمیتوانستم جلوی کنجکاویام را بگیرم. فکرم مثل اژدهای چندسر بود که میخواست تمام زندگی او را بکشد بیرون و ببلعد. گفتم: «به خاطر اون خانم؟»
مکثی کرد و سیگارش را خاموش کرد و گفت: «آها… فرزانه. بله، فرزانه… شاید به خاطر اون خانم باشه.»
سکوت کردم تا ادامه بدهد.
ـ «من از روزی که اومدم تو این کافه با فرزانه اومدم. چند سالی بود با هم ارتباط داشتیم و همه چیز خوب بود. تصمیم گرفته بودیم یک روز در میون قدم بزنیم و به اینجا میرسیدیم. یه چیزی میخوردیم و گپ میزدیم و برمیگشتیم. زندگی شیرین بود تا وقتی که…»
سکوت کرد. نمیتوانستم دیگر سؤال کنم. احساس کردم که فرزانه مرده است و تنها شده. دوباره به پنجره نگاه کرد و گفت: «عاشق هم بودیم. عشقمون بیبدیل بود. باورم نمیشد که…»
پررویی کردم و گفتم: «چی شد مگه؟»
آهی کشید و گفت: «یهو نمیدونم از کجا سر و کلهٔ یه خواستگار براش پیدا شد. پولدار بود؛ کارخونه داشت، خونه، ماشین، باغ، همه چی. اولش مقاومت میکرد و میگفت من تو رو میخوام فقط، اما کمکم…»
اشکی از چشمش سرازیر شد و ادامه داد: «کمکم بهونه میگرفت، بداخلاقی میکرد، حساس شده بود. میخواست صبر منو لبریز کنه که داد سرش بزنم، اما اون فرزانهٔ من بود، نمیتونستم سرش داد بزنم. بهش گفتم فرزانه جان چرا رفتارت عوض شده؟ چرا با من بدرفتاری میکنی؟ منکر میشد و میگفت نخیر، من همیشه همینطوری بودم، تو توجه نمیکردی و تو حساس شدی. اما حساس شده بود، اذیت میکرد و من میفهمیدم. من میفهمیدم که منو رنج میده تا ولش کنم و برم؛ منو عذاب میده تا خودش عذاب وجدان نداشته باشه از اینکه یکی دیگه رو به عشقش ترجیح داده. منو میشکنه تا وجدان خودش راحت باشه از اینکه خودش نبود که این عشقو خراب کرد. میفهمیدم که محو ثروت اون مرد شده. خودشو ملکهٔ قصر اون شاه میبینه، غرق در طلا و جواهرات و خدم و حشم. بهش گفتم فرزانه جان، من تا چند ماه دیگه میتونم خونه بخرم و برات عروسی بگیرم. بیا کنار هم خوشبخت بشیم، هر چی دارمو به پات میریزم. تو دلیل زندگی و پیشرفت منی. با هم به جاهای خوب میرسیم، اما…»
چشمانش را پاک کرد و گفت: «اما همینجایی که شما نشستین نشست و با چشمای قشنگش به من نگاه کرد و گفت چیزی بین من و تو نبوده. الکی شلوغش نکن. من و تو عاشق هم نبودیم اصلاً. من از اولم دلم به این رابطه راضی نبود، اما خب تو پسر خوبی هستی و اذیتم نکردی، منم کنارت موندم. الانم میخوام تمومش کنم. دیگه سمت من نیا.»
مکث کرد و ادامه داد: «اما فرهاد، دروغ میگفت. چشماش به من گفتن که داره دروغ میگه. بین ما هم عشق بود و هم محبت، اما ثروت اون مرد کورش کرد. من و عشقمونو ندید دیگه. وقتی بهم گفت دیگه سمت من نیا و از اون در رفت بیرون، احساس کردم تمام شیرینی زندگیمو با خودش برد. زندگیم شد مثل همین قهوه، مثل طعم دود این سیگار. زندگیم تلخ شد. برای همینه دیگه نیازی نمیبینم قهوهمو با شکر بخورم. دیگه نیازی نمیبینم صحبت دلنشینی با کسی داشته باشم. همه چیز باید مثل روزگارم تلخ باشه، حتی لباسای تیرهم.»
مانده بودم چه بگویم. همه چیز تصور میکردم الا این اتفاق. به زور چند کلمه در ذهنم کنار هم چیدم و گفتم: «خب من نمیتونم کاری بکنم؟»
گفت: «آخرین خبری که ازش دارم اینه که چند روز دیگه میره انگلیس و برای همیشه دیگه فرزانهٔ من وجود نداره. ببخشید، نمیدونم چرا اینارو برات گفتم و ناراحتت کردم. شاید چون کسی تا حالا نپرسیده بود چته.»
گفتم: «چرا وقتی ازت پرسیدم به خاطر اون خانم رفتارت عوض شده گفتی شاید؟»
گفت: «چون هنوز باورم نمیشه نیستش. بعضی وقتا یادم میره چه اتفاقی افتاده و نمیدونم چرا قهوهم تلخه و سیگار دستمه، غذای خوبی نمیخورم و دیگه منظم نیستم. دنبال دلیل میگردم ببینم چرا زندگیم عوض شده. فرزانه اینجور دوست نداره، اما یهو یادم میاد فرزانهای نیست. برای همین میگم شاید. هنوز باورم نمیشه.»
سکوتی چند دقیقهای فضا را پر کرد. هوا تاریک شده بود و چراغ خانهها و مغازهها از پشت پنجره سوسو میزدند. برخاست و شال و کلاه کرد که برود. گفتم: «کجا؟ خیس میشین، صبر کنین یکم بارون آرومتر بشه.»
برگشت و گوشهنگاهی به من کرد و گفت: «دل آسمونم مثل قهوهٔ شما تلخ شده، با زندگی من جور شده… چه بهتر.»
و در باران و هوای سرد زمستانی از نظر پنهان شد.