
از روزی که انسان پای در زمین گذاشته بود، با بندنافی نادیدنی به دل مادر زمین وصل بود.
آب و غذا و تمام نیازهای حیاتیاش را از زمین تامین میکرد.
اما عجیب بود که خود را از زمین جدا میپنداشت و ساده لوحانه درکهشکانها دنبال جای بهتری برای ادامه زندگیاش میگشت.
روزی بالاخره درِ سنگین فضاپیما باز شد و آخرین انسان نگاهی به پشت سرش انداخت و پایش را روی پله گذاشت، بالارفت و خودش را داخل کابین گنجاند.
پلهها جمع شدند. جای پایش آخرین ردپای انسانی بود، آخریننگاهش را به دل زمین دوخت. زمین خشک و بی آب و علف.
فضاپیما از زمین برخاست. این انسان اولینگونهای بود که خودش را با دست خودش، از روی زمین منقرض کرده بود.
زمین مثل مادری که مهاجرت فرزند ناخلفش را تاب میآورد، بی صدا اشک ریخت.
اشکهایش سفرههای آب زیرزمینی و دریاچهها را احیا کرد.
سایر گونههای حیوانی در نبود انسان، نفس راحتی کشیدند.
زندگی طبیعی به زمین برگشته بود. آبها روان بودند و برگها باز سبز شدند.
مادرزمین متوجه شد که باز آبستن گونهای به نام انسان است، پس از مدتی باز شامپانزهها در دست فرگشت، تکامل پیدا کردند.
انسانهایی از دل زمین زاده شدند. مادر زمین برای فرزندان نورسیده اش، آرزوهایی داشت.
اما چه حیف که حماقت بشری انتها نداشت.
انسان همان انسان بود و راهش همان راه پیشین.
باز انسانها گول اندک هوش بیشترشان را خوردند. مغرور شدند و سلطهگری را شروع کردند.
در زمانی اندک زمین را به زبالهدانی تبدیل و منابعاش را مصرف کردند.
باز انسان روی زمین ایستاد و به آسمانها نگریست و به شیوه سابق با ساده لوحیکودکانه، در سر آرزوی ترک زمین را پروراند.
تنها زمین بود که میدانست او اولین نفری نیست که این فکر به ذهنش خطور کرده است!
پانویس:
رجعت: مفهومی که به بازگشت دوباره انسانهای مرده به دنیا اشاره میکند. اغلب در گفتمان دینی اسلام به معنی بازگشت امامان به زمین بعد از ظهور امام زمان است. که این داستان سعی میکند از زاویه دیگر به مفهوم رجعت بنگرد.