ـ میخواهم بنویسم...
ـ از عشق؟
ـ اری، شاید از عشق.
ـ چیزی از آن میدانی؟
ـ من حتی به آن باور ندارم...
ـ پس از چه میخواهی بنویسی؟
ـ نمیدانم، من عشق را نمی شناسم، تو میشناسی؟
ـ میشناسم، به خوبی...
ـ پس به من بیاموز!
ـ عشق آموختنی نیست.
ـ پس برایم توصیف کن!
ـ عشق غیرقابل وصف است.
ـ برایم تشبیه کن!
ـ عشق سه گانه ای درهم است، درد، رنج، دیوانگی، مانند خورشید زیبا، همانقدر دست نیافتنی و سوزان؛ شوقش خون را در رگ ها منجمد میکند، دردش آنها را از جنس سنگ میکند، دلتنگی اش قلب را آتش میزند، داغش میکُشد.
ـ مسخره است! این همه عشاق، چه کسی مُرد؟
ـ جسمی که تو میبینی آری، زنده است...روح آدمیست که میمیرد.
ـ مگر یک احساس چقدر قدرت دارد؟!
ـ عشق یک احساس نیست، یک جادوی جاودانه و قدرتمند است.
ـ اگر بگویم به جادو باور ندارم چه؟ اگر بگویم عشق وجود ندارد چه؟
ـ روزی، به غروب خورشید خیره خواهی شد.
خاطرات در ذهنت خواهد چرخید، هزاران خاطره.
اشک هایت ناخواسته روی گونه هایت می غلتد و لبخند گوشه لب هایت جا خوش میکند.
آن روز به عشق ایمان خواهی آورد...
آن روز در مقابل این جادوی عظیم تعظیم خواهی کرد...

پ.ن : نوشته ساعت یک و خورده ای صبح
پ.ن²: بعد مدت ها تایپ کردم، آخرین نوشته رو سال پیش نوشته بودم، درواقع از شهریور هیچ چیزی ننوشته بودم.
پ.ن³: به شخصه اصلا به عشق اعتقاد ندارم، حس احساسی به اسم عشق و جادو وجود نداره، فقط نیازه و عادت و وابستگی.
شاید بخوره به حساب بی تجربه بودن، ولی از همون بچگی اینطور فکر میکردم.
پ.ن⁴: توی ویرگول پرنده پر نمیزنه، امیدوارم با این مسابقه جدید یه اتفاقاتی بیوفته.
پ.ن⁵: یه جمله از آهنگی که این روزا به شدت زیاد گوش میدم.( حتی همین الان )
Honestly without you in my life
Deep inside I’ve never felt alive...
یه موسیقی بی کلام مهمونتون میکنم.
واقعا قشنگه.