هفته ای یکبار، شد اندیشه بَن ⛔
تا دگر کمتر بگویم من سخن 🤐
غنچه کرد شعر از دل تحریمها
لاله بشکفت از همین تهدیدها
بَـن اگـر آیـد، شـود آغـازِ من
هر قفس گردد، پرِ پرواز من 🕊
اینچنین اندیشه شد اندیشمند
زورمــنــــــدم من، نترسم از گزند 🐢

در میان جنگلی آشفته حال
بود کرمی میان سیب کال
گاز میزد سیب را با انزجار
هی بنالید و بگفتا این شعار
که چرا من این چنین، خُرد و زبون
سینه ام چون لاله مالامال خون
آن یکی را داده ای هم پا و دست
از برایم هرچه دادی، بود پست
من شدم نخجیر و اینها بلبلان
زندگی بر من پریشان همچنان
ناگهان توفان به آن جنگل رسید
سیب کال افتاد و بلبل هم رَمید
کرم میپیچید و فغان میداد سر
ناله میکرد و نبودش یک سِـپـَر
زخمی و رنجور از آن توفان و باد
گوشه ای رفت و، ز سیبش دل نهاد
شاخه ای جُست و بچسبید آزمند
بخت یـار بود و نیـامد یک گـزنـد
خسته از دنیا و رنجور از جهان
تار میپیچیـد، دورش پاســبان
پیله ای میبافت، از تار و پـود
تا دمی آسوده شـد از آن فـرود
خلوتی میساخت در دنیای شَر
تا بـه آرامـش رسد بــار دگــر
غرق ظـلـمت گــشـت دنیایــش دمی
دست شست، از سیب و از دنیا همی
ناله اش خاموش گشت و سر نهاد
غرق خواب و، فارغ از بیـداد و داد ⚖️
خُـفت راحت لای ابریشـم بـسی
گـشت پنـهان، ندید آن را کـسی
مدتی بگذشت و کرم هشیار شد
یاد نور آن دم در او بیدار شد
درد و رنجش را همی از یاد برد
پیله اش تنگ و غمش انگار مرد
پیله اش گرم و کمی بیمار بود
مـدتـی در انـزوا تبـدار بـود
پیله را بشکافت، با دندان ز کین
تا رود روی زمین، آن خشمـگین
ناگهان دید بر پشتش دو بـال
رنگ، آبی و نقشش پر ز خـال
دید دنیا را بـرابـر نیلـگون
جنگل زیبا پر از گلها، فزون
جنگل و سیب و سقوط آورد یاد
رنج و سختیها از او پروانه زاد
بال بـگـشود زیبـا، سـوی آسـمان
رقص رقصان رفت سمت بیکران
شاعر: اندیشه 😹

این شعر قسمت دوم پست قبلی کـــ🐛ــــرم هست.
اگر دوست داشتید اونم بخونید 🤍🌷
آهنگ: Arrival of the Birds