ویرگول
ورودثبت نام
اندیشه
اندیشهبرای دوستم مینویسم تا مرا بشناسد، برای مادرم
اندیشه
اندیشه
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

افسانه ای که حقیقت بود

از وقتی بچه بودم همیشه عاشق افسانه ها بودم.

عاشق موجودات ناشناخته تو کتاب ها.

یکم که بزرگتر شدم فهمیدم افسانه ها واقعی نیستن.

در دنیا هیچ سیمرغی وجود نداره

فهمیدم ققنوس دروغه.

باز وقتی بزرگتر شدم فهمیدم افسانه ها حقیقت دارند.

سیمرغ وجود داره.

ققنوس واقعیه.

امروز دوست دارم فکر کنم ققنوس نماد فردی بود که با زحمت، دانش و تجربه کسب میکرد و با آواز خودش در رنج میسوخت تا مانند فردوسی جاودانه بشه.

"بسی رنج بردم در این سال سی"

"عجم زنده کردم بدین پارسی"

چقدر زیبا

چقدر واقعی

و چقدر نجات بخش

عاشق سیمرغ عطار شدم

وقتی پرنده ها دنبال سوپرمن میگشتند

و وقتی سی پرنده به قله قاف رسیدند

حقیقت رو در آیینه دیدند

سیمرغ کسی نبود جز خودشان 😍

سیمرغ همان وحدت جامعه بود.

با خوندن سیمرغ عطار فهمیدم سوپرمن خودمونیم.

این برهوت دنیا که محل عذاب ما سیب خوردگانه تنها وقتی گلستان میشه که همه تبدیل به گل بشیم.

اون روز چقدر قشنگه 🤗

گلستان دنیا 😍

هنوزم عاشق افسانه ها و نمادهام

عاشق فرهنگ این خاکم

این زیر شعر "ریشه در خاک" فریدون مشیری رو میزارم که عاشقشم.


تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و

اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده‌ست.

دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده‌ست.

غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن بُرده‌ست!

تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیان‌کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!

تو را با برگ‌برگِ این چمن پیوندِ پنهان است.

تو را این ابر ظلمت‌گستر بی‌رحم بی‌باران،

تو را این خشک‌سالی‌های پی در پی،

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران،

تو را تزویر غمخواران،

ز پا افکند!

تو را هنگامۀ شوم شغالان،

بانگ بی‌تعطیل زاغان،

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش،

که از آن سویِ گندم‌زار،

طلوع با شکوهش خوش‌تر از صد تاج خورشید است؛

تو با آن گونه‌های سوخته از آفتابِ دشت،

تو با آن چهرۀ افروخته از آتش غیرت،

ـ که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است،

تو با چشمانِ غم‌باری،

ـ که روزی چشمۀ جوشان شادی بود و، ـ

اینک حسرت و افسوس، بر آن

سایه افکنده‌ست خواهی رفت.

و اشکِ من تو را بدروردخواهد گفت!

من اینجا ریشه در خاکم.

من اینجا عاشق این خاکِ اگر آلوده یا پاکم.

من اینجا تا نفس باقی‌ست می‌مانم.

من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم!

امید روشنایی گرچه در این تیره گی‌ها نیست،

من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می‌رانم.

من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی

گُل بر می‌افشانم.

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید.

سرود فتح می‌خوانم،

و می‌دانم

تو روزی باز خواهی گشت!

15hz-20hz

خاک
۱۸
۵
اندیشه
اندیشه
برای دوستم مینویسم تا مرا بشناسد، برای مادرم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید