"وقتی کسی را ندارید صبح از خواب بیدارتان کند، وقتی کسی را ندارید شب منتظرتان بماند و این که هر کاری دلتان خواست انجام دهید، اسم این وضعیت را چه مینامید، آزادی یا تنهایی؟" بوکوفسکی
تا روزی که رنج، دست از سرمان برندارد میدانیم هنوز زنده ایم.
یک روز از خودمان میپرسیم
چرا باید ادامه بدهیم؟
واقعا چیزی هست که ارزش تحمل این رنج را داشته باشد؟
روزی که همه چیز در برابرمان پوچ و مسخره و تاریک مینماید.
وقتی بی کس و کارترین موجود این جهان شدیم.
وقتی در دنیایمان چیزی بجز سیاهی نماند.
تک و تنها
زخمی و بی رمق
در آسیب پذیرترین حالت یک انسان
هنوز قلبمان برای چیزی میتپد؟
یا با اولین زخم زبان، اولین آسیب، تحقیر، تمسخر، بی عدالتی و ظلم برای همیشه آخرین شعله درونمان خاموش میشود و این نمایش تراژیک مسخره را پایان میدهیم؟
طعم گیلاس هنوز ارزش تحمل این رنج و درد را دارد؟
ثروت و شهرت جلوی این نکبت و فلاکت را میگیرد؟
شاید توجیه خوبی برای افرادی که خیلی چیزها در دنیا دارند باشد، اما برای کسی که بیماری روحی و جسمی دارد یا رنج سایرین عذابش میدهد شاید کافی نیست. کسی که بارها بخاطر درد روحی یا جسمی، رنجور و زخمی کف اتاقش به خود پیچیده و با دستهایش سرش را فشار میدهد، نمیشود از طعم گیلاس گفت.
نمیشود از در آغوش کشیدن این وضع اسفناک گفت.
نمیشود گفت این توت شیرین را بخور و دوباره دستت را روی شعله ی رنج بگیر و سوختن و درد را نظاره کن.
بنظرم اینها کافی نیست. حتی گاهی بی معنی مینماید.
بوکوفسکی میگفت
"همیشه نور امیدی هست، شاید انقدرها که میگویند نباشد، اما انقدر هست که با آن ادامه دهی."
آنجا در تاریکی
یکی نور خدا را پیدا میکند
یکی نور خانواده
یکی نور عشق
یکی نور انسانیت
یکی خشم انتقام از اهریمن و پلیدی را
اما درسی که من از زندگی گرفتم این بود که وقتی کسی از خودکشی حرف میزند یعنی در تکاپوی پیدا کردن باریکه ای از نور و امید است.
چیزی که نجاتش دهد.
چیزی که واقعا ارزشمند باشد که سینه خیز و کشان کشان این زندگی زجرآور را تحمل کند.
لبه پرتگاهی ایستاده که برای سقوط نیازی به طوفان ندارد
کوچکترین شوخی یا زخم زبان و ظلم مثل یک باد ملایم آن را داخل پرتگاه مرگ هل میدهد و بسیاری داغدار و سوگوار عزیزشان میشوند.
بسیاری از ما لبه پرتگاهیم
و انگار بعضی افراد از حال بقیه غافلند.
زخم زبان و تمسخر و تحقیر تمامی ندارد.
ظلم و بی عدالتی بیداد میکند.
اینجاست که بوکوفسکی میگوید
"از انسان مینویسم اما از انسانها خوشم نمی آید، از صورتهایشان خوشم نمی آید، از خنده هایشان، دستهایشان"
"هرچه از انسان ها دورتر باشم حالم بهتر است"
گاهی تنها نور امید یک پیوند عاطفی است و همه میدانیم انسانها ناامیدمان میکنند.
پیوندهای عاطفی اغلب بسیار آسیب پذیرند.
"خنجرهای بیشماری در من فرو رفتهاند، وقتی گلی به من تعارف میکنند، نمیتوانم دقیقا بفهمم که چیست!" چارلز بوکوفسکی
بعضی ها اگر مهربان نیستند کاش لااقل بی آزار باشند.
آنجاست که هربار شخص مهربانی را میبینم که از انسانیت مینویسد و انسانی رفتار میکند قلبم برایش میلرزد.
قلب های پاکشان در ظلمات چنان میدرخشد که دیدنشان زیاد سخت نیست، با چند خط نوشته آنچنان نوری از خود ساطع میکند که انسان را به وجد می آورد.
آنجاست که احساس میکنم این دنیا هنوز ارزشش را دارد.
احساس میکنم باید برای زندگی جنگید.
برای انسانیت و مهربانی.
احساس میکنم همه به آن نیاز داریم.
هنوز قلبم برای چیزی میتپد که تا لحظه آخر زندگی حتی سینه خیز ادامه دهم.

میان ما فرشتگانی مانند مادر ترزا و گاندی بیشمارند اما تریبونی نیست.
همین اندک صدا را از ما دریغ نکنید.
در این روزگار نغمه آزادگی و انسانیت را خفه میکنند اما
انواع جنایتکاران مانند نتانیاهو و هیتلرهای زمانه صدای عرعرشان گوش فلک را کر کرده و بوی تعفن افکارشان ملتی را خفه کرده و به ستوه آورده.
ای کاش نویسنده بودم و میتوانستم داستانی بنویسم که دلهای سنگی را نرم کند.
اما افسوس که توانش را ندارم.
اگر توانش را دارید بنویسید که
در این تاریکی چراغی نیست جز نور نوشته شما 🕯