
سلام سلام
مدتی است به این فکر میکنم که ادبیات فلسفی شاید در اصل تکرار چند مفهوم ثابت باشد.
گاهی احساس میکنم کتاب تکراری است با اینکه هیچوقت تکراری نیست.
گاهی با نویسنده همزاد پنداری میکنم و زندگی ام را شبیه به آن میدانم.
مثل یک گل که هزاران نقاش آن را کشیدند.
یکی مثل پیکاسو زیبا کشیده، یکی مثل من خط خطی کرده
ولی در آخر هر دو تصویر یک گل هستند.
یا گاهی رنج، که نویسنده با واژه ها بتصویر کشیده، شامل لایه های مختلفی از رنج های متفاوت است.
مثل درختی از رنج
هر شاخه یک نوع رنج
و نویسنده کسی است که زیر یکی از این شاخهها نشسته و از همان زاویه جهان را توصیف میکند.
و همیشه یک سوال در ذهنم شکل میگیرد
چرا کتاب بهترین دوست انسان است؟
شاید چون
رنج بی رحم ترین معلم انسان است.
من ترجیح میدهم کتاب معلمم باشد، نه رنج.
شاید اگر قرار بود همهی رنج ها را مستقیم تجربه کنم تا انسان را درک کنم،
دیگر نمی توانستم بنویسم،
شاید حتی نمی توانستم زنده بمانم.
گاهی به این فکر میکنم:
اگر رنجها را مثل معلمانی بی رحم تصور کنیم که هرکدام درسی بیوقفه میدهند…
شاید انسان بودن، سنگینتر از چیزی است که بتوان همیشه تحملش کرد.
کتاب را برای همزاد پنداری نمیخوانم، برای فهمیدن انسان میخوانم.
حتی گاهی کامل نمیفهمم چون شاید نویسنده نتوانسته خوب توصیفش کند.
اما گاهی شخصی مثل کافکا جوری چندین لایه را منتقل میکند که خواننده در داستان فرو میرود.
با کاراکتر اضطراب میگیرد، طرد شدن را حس میکند و آخر داستان دچار رنج اگزیستانسیال میشود.
توضیح نمیدهد تزریق میکند.
اما مثلا با وجود تمام احترامی که برای کامو قائلم، "بیگانه" هرگز نتوانست ابزوردیسم را آنطور که انتظار داشتم به من منتقل کند.
شاید مشکل از من باشد، شاید از محدودیت زبان، و شاید هم بعضی تجربهها اساسا" قابل انتقال کامل نباشند.
گاهی احساس میکنم حتی نویسندگان بزرگ نیز در برابر بعضی مفاهیم شکست میخورند.
و اینجاست که دیگر نمی نویسم و ترجیح میدهم خواننده باشم.
بنظرم ادبیات هنر است
هنر کشیدن تصویری جدید از یک مفهوم شاید تکراری
کتابها به من کمک کردند انسان را بهتر بفهمم.
و امروز که این مطلب را مینویسم شاید دیگر از دیدن رنج خسته شده ام، تکرارش عذاب آور شده.
و معتقدم بجای تماشای رنج و بتصویر کشیدن بهتر است به این فکر کنم
"چه کاری میشود کرد؟"