ویرگول
ورودثبت نام
خشایار
خشایارمردی ۱۰۰۰ ساله
خشایار
خشایار
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

داستان خاطرات ممنوعه‌ ۱



عطر بدنش یا شاید هم بوی تند عرق او را دوست داشتم. هر موقع که نزدیکم می‌شد و یا وقتی که سوار موتور می‌شدیم و او از پشت سر، من را بغل می‌کرد، از بوی بدنش تقریباً مست می‌شدم.

یادم است که در اوایل ارتباط‌مان، او را دختری زیبا نمی‌دیدم و دقیق‌تر که به آن روزها فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که شاید این بوی بدن او بود که در ابتدا من را مجذوب خودش کرد و نه آن چهره‌ای که بعدها به زیبایی آن پی بردم، البته جسارت و عشوه‌گری‌های زنانه‌اش هم در ابتدا کار ساز بود و من را به سمتش جذب می‌کرد.

الان بهتر درک می‌کنم که حتی دلم نمی‌خواست او به حمام برود چون حیف بود که عطری به آن ارزشمندی که شاید کمتر کسی از آن برخوردار بود را با آب و شامپو بشوید و به سمت فاضلاب بفرستد.

اولین چیزی که در یک زن من را مجذوب می‌کند، چهره و بعد اندام آن است اما نمی‌دانم چرا بعد از مدت زمان زیادی که از آشنایی‌مان گذشت، پی به چهره و اندام زیبای او بردم. البته شاید علت این مساله در خود من بوده است زیرا چون هیچ وقت خود را آماده‌ی پذیرش هیچ زنی نمی‌دیدم، دور خود را حصار کشیده بودم و به هیچ زنی اجازه‌ی عبور از این مرز را نمی‌دادم.

اما او از دیوار بلند تنهایی من عبور کرد و وارد حریم خصوصی من شد. اینکه این کار را چگونه و به چه شکل انجام داد را نمی‌دانم ولی همین قدر می‌دانم که زنان توانایی‌های شگفت انگیزی دارند که به واسطه‌ی آن‌ها قادر به انجام غیرممکن‌ترین کارها هستند.

سال‌های زیادی از اولین دیدار من و او گذشته است. طبق روال طبیعی، مغز یک انسان معمولا سعی دارد تا خاطرات قدیمی را فراموش کند و تنها بر اثر یک اتفاق ممکن است چیزی را دوباره به یاد آورد اما طبق تجربه‌ای که داشته‌ام، بعضی از خاطرات استثناء هستند به طوری که تمایل شدیدی به زنده بودن در خاطر انسان دارند و من بعد از این همه سال، در تک تک روزهایم، او را به یاد می‌آورم، انگار همین دیروز بود که یک دیگر را در آغوش می‌گرفتیم.

اول

آذر

۱۴۰۴


داستانزن
۱
۰
خشایار
خشایار
مردی ۱۰۰۰ ساله
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید