قلبم تا حلقوم بالا آمده است. بیتابی و تلاطم و درد چنان بر جانم پنجه افکندهاند که احساس مرگ میکنم. در احتضاری مداومم؛ رو به زوال؛ خفقان؛ خفقان؛ لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام مینهند و دیر میگذرند که احساس خفگی میکنم. نمیتوانم در خویش بیارامم، این جامه بر من تنگی میکند. آه از این کفشِ تنگ و بیتابیِ فرار؛ آه از این زندگی؛ آه...
درست شبیه پوست کندن از گوسفند قربانی، اما زنده زنده؛ پوست کندنِ زندۀ گوسفند؛ درست شبیه یک سامورایی مغموم با چشمانی مغرور و مصمم در حال «هاراگیری»؛ دستاندرکار یک انتحار آرام و خودآگاهانهام؛ خنجری را از پهلوی چپ در سینه فرو بردهام و قلب خویش را با نوک خنجر میجویم. قلبی که میبایست قربانی نجات من —از رنجی که نه شایستۀ یک انسان است— گردد. دستاندرکارِ آفرینشی دشوار و باشکوهم.
درست مثل کسی که در انبار کاه دنبال سوزن میگردد و نمییابد، دنبال روزنۀ امیدی هستم و راه بهجایی نمیبرم. پی امید را گرفتن در سرزمینِ ناامیدیها میتواند بیهودهتر از گشتن بهدنبال سوزن در انبار کاه باشد. عجیب نیست که اینهمه شعر دربارۀ امیدواری داریم. شاعران همیشه دنبال چیزهایی هستند که وجود ندارند، یا در دسترس همه نیستند، درست شبیه سیمرغی که تا ستیغ قلههای دستنایافتنی اوج میگیرد، با شاهپرهای خیال تا آن دوردستهای ناپیدا اوج میگیرند تا برای آنها که توانِ بلندپروازی تا دوردستها را ندارند مژدهای، امیدی، نویدی چیزی بیاورند. شاید اینجا امیدواری همان خرگوشی بودهاست که شاعرِ شعبدهباز همواره میتوانسته از کلاهش بیرون بیاورد و مردمان ناامید را دوباره و دوباره و هر بار متعجب کند.
درست مثل سربازی که تنها یک گلوله در خشابِ اسلحهاش مانده و مطمئن است که نمیتواند از پسِ همهشان بر آید، پشتِ به تنهاییام دادهام و اسلحهام را به سمت مخالف نشانه رفتهام، به سمت هر کسی که بخواهد قدم از قدم بردارد و پیش بیاید. دست از سر من بردارید، عقب بروید. من دیگر توان جنگیدن ندارم، توان دل بستن، تابِ تحملِ شکستن ندارم، دیگر تحملِ از دست دادن، نایِ از دست رفتن ندارم.
درست مثل سربازی که اسلحهاش را نشانه رفته سمت هر کسی که بخواهد جنازهاش را از روی زمین بردارد، روی جنازهام ایستادهام. لولۀ تفنگ را مثل پستانِ مادر دهان گرفتهام و انگشتم را روی ماشه میفشارم تا اگر کسی خواست یک قدم جلو بیاید، آخرین قطرۀ مانده در خشاب را توی دهانم بچکانم. هرچقدر هم عمق و غلظت ظلمات در این انبارِ کاه بیشتر شود، درخشش سرد آن سوزن را نمیتواند محو کند. آخرین روزن امیدی که به آن دل بستهام، آخرین گلولۀ مانده در خشابم.
.
.