ویرگول
ورودثبت نام
شکیبا مرادیفر
شکیبا مرادیفر
شکیبا مرادیفر
شکیبا مرادیفر
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

لبه ی تیغ

دختری با قد بلند و هیکل درشت، با چشم های ریز پشت عینک ته استکانی اش، با لبخند های بی مهابا که شاید با عبور فکری از خاطرش همراه است... فکری که نباید به کلمه تبدیل شود..و با دستپاچگی سعی میکند جمعش کند و تمرکزش را برگرداند ...

جواب سوال هایم را با لحنی آرام و جملاتی کوتاه میدهد.. انگار سوال ها آشفته اش میکند، نمیداند از کجای این دفتر حجیم باید بگوید که شاید بفهمم...

شانه هایش افتاده و قوز میکند، دستهایش را روی هم و روی پاها میگذارد، جوری که انگار معطل اند و کاری از دستشان بر نمی آید..

در چهره اش به جز همان لبخند های ناگهان، هیچ احساسی را نمیشود دید، با تمام قوا همه را پشت عینک و صورت ماسکه اش پنهان میکند..

میگوید: آره درسته با سر زدم توی صورت دکتر مرکز (و لبخند)

آره فکر خودکشی دارم، تا حالا شیش بار خودکشی کردم

وقتی عصبانی میشم باید کسی رو بزنم یا خودمو.. با تیغ میزنم(آستین لباسش را که بالا میزند اسکار های قدیمی با فاصله های کم دیده میشود..)

از مرکزی میگوید که از هشت سالگی در آنجا زندگی میکند، از تختش و از هم اتاقی هایش..

از اینکه چند بار از آنجا فرار کرده است و چند بار درگیر شده و چند نفر را کتک زده است...

پدر و مادر؟ جدا شده اند و مرا گذاشتند هاجر(همان مرکز) و با خجالت میگوید خب من معمولی نبودم خانم دکتر...

به خودم می آیم، خودکار را زمین گذاشته ام و رفته ام به دنیای او... به خودم می آیم؛ با تلنگر همان لبخند...وقت مصاحبه خیلی وقت است تمام شده است...

روزهای بعد که به دیدنش می روم با اشتیاق به سمتم می آید سلام میکند و مثل کودکی دور و برم میچرخد که باهم برویم اتاق ویزیت... حسی شبیه ترس اجازه نمیدهد با او راحت باشم‌...

کلماتی در ذهنم مرور میشود؛ بوردرلاین، پوچی ،روابط ناپایدار ...

روز آخری که قرار است از بیمارستان ترخیص شود و به مرکز نگهداری برگردد از پشت استیشن پرستاری میگوید: خانم دکتر میشه یه مُهر بزنی کف دستم؟

میزنم، وقتی بیرون می آیم بی مهابا بغلم میکند...

با خودم فکر میکنم اگر چند روز دیگر بماند باز هم بغلم‌ میکند یا ...؟

و این آخرین باری میشود که او را در بخش می بینم...

در چهره

روایت تجربی
۲
۲
شکیبا مرادیفر
شکیبا مرادیفر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید