گلیتا حسین پور اصفهانی·۳ ماه پیشروایتهای ناگفته از بازار متحرک زیرزمینی؛ دستفروشان مترو تهرانروزانه بین چهار تا شش هزار نفر از مسافران مترو تهران دستفروشانی هستند که هیچ ایستگاهی منتظر آنها نیست.
شکیبا مرادیفر·۴ ماه پیشلبه ی تیغدختری با قد بلند و هیکل درشت، با چشم های ریز پشت عینک ته استکانی اش، با لبخند های بی مهابا که شاید با عبور فکری از خاطرش همراه است... فکری…
الناز پوریمین·۶ ماه پیشدنیاهای موازی درون: روایتی از تکرار، انتخاب و تکاملدر سالهای اخیر، بیشتر از همیشه دربارهی تکرار الگوهای زندگی صحبت میشود. موقعیتهایی که با ظاهری تازه، اما با حسی آشنا بازمیگردند: روابطی…
مرضیه مددی دارستانی·۳ سال پیشپادکست دَردانهاین متن بخشی از اپیزود پادکست دردانه در رابطه با اندام گرایی افراطی در جامعه است. دردانه رو میتونید توی کست باکس سرچ کنید
Sahar Keshvary | سحر کشوری·۳ سال پیشاز طبقه پنجم تا طبقه دوم! روایت یک سال همراهی من با اکسبیتومن در کنار اکسبیتو و اکسبیتو با من رشد کرد. حالا که یک سال از حضورم در کنار این تیم میگذره، روایتی کوتاه رو با شما به اشتراک میذارم...
فاطمه محمدبیگی·۸ سال پیشدو سبزآبیِ کهن نشسته بودم روی صندلی دور ستون دانشکده و داشتم آخرین غروبهای زمین رو میخوندم. درست وسط مهمترین نامهای که از سنسینی رسیده دست نویسنده، هیبت مردونهای جلوی پام وایساد. سرم رو که بالا گرفتم، دیدم استاد اٙوِستامه. دو تا چشم سبزآبی، موهای کوتاه نقرهای و صدای بَمِ گرمی که انگار از یه زمان دور میاد. پا شدم.- راه گم کردی خانوم بیگی.راه گم کرده بودم توی رو...
فاطمه محمدبیگی·۸ سال پیشمی سازم برات دو قدم از پسر که مشغول تماشای اثاثیهی داخل مغازه بود، جلوتر رفت. یک لحظه برگشت چیزی بگوید که چشمش به میز گرد کوچک پشت ویترین افتاد. ماند. پسر هم پشت سرش ایستاد. دختر کمی عقب آمد و به میز اشاره کرد.- چقدر خوبه! به درد خودم میخوره که هی بذارمش اینور اونور.نگاه پسر رو...