ویرگول
ورودثبت نام
محمد صالح باقری شکیب
محمد صالح باقری شکیب
محمد صالح باقری شکیب
محمد صالح باقری شکیب
خواندن ۷ دقیقه·۳ روز پیش

نوشته سی‌ام

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
وقت بخیر

دیروز فرصت نشد که بنویسم، شب قبلش هم که حوصله برادرم سر رفته بود و نذاشت که چیزی که شروع شده بود به جای خوبی برسه. چند روزی هست که سعی دارم خوابم رو تنظیم کنم، اما نمیدونم چرا اینقدره سخته برام.

امروز بازم دیرتر از قبل از خواب بیدار شدم اما تا حدودی میتونم بگم روز بهتری نسبت به چند روز گذشته بود. همچنان غمیگنم و به خودم این حق رو میدم که ناراحت باشم. اما دیگه این اجازه رو به خودم نمیدم که بخوام کم بیارم یا اینکه این غم بخواد من رو از کارهایی که باید انجام بدم دور کنه. شاید خیلی موفق نبوده باشم اما بیشتر قبل دارم سعی میکنم. امیدوارم که بتونم هندل کنم.

بگذریم. برگردیم به ادامه خاطره ای که داشتم تعریف میکردم.

دختر خانم ساجدی چند دقیقه ای رو اونجا موند و درباره ی اینکه احساس میکنه که داره کم کم از دستش میده و این خیلی ناراحتش میکنه. بهش گفتم که شما هر کاری که از دستت برمیومد رو داری انجام میدی. و همین مستقل از هر نتیجه ای که حاصل بشه کافیه. بهش گفتم که باید قوی باشه.
کمی که صحبت کردیم پیشنهاد کردم که کمی قدم بزنیم. غیر از راهروی بخش جای دیگه ای نبود که بخوایم قدم بزنیم، همین هم غنیمتی بود. گاهی اوقات تاب و توان روی پا وایسادن هم نداشتیم چه برسه به اینکه بخوایم قدم بزنیم.

قدم زدن ایده خوبی بود. فضای اتاق با نیم نگاه های اطرافیان به اندازه کافی سنگین شده بود و هر لحظه داشتم بیشتر از قبل خجالت میکشیدم. این موضوع که اطرافیان چه فکری درباره ام میکنن خیلی برام مهم بود. احساس میکردم که صحبت با دختر خانم ساجدی توی همچین شرایطی تصور خوبی از من توی ذهن بقیه نمیذاره. چقدر احمق بودم؟!

رفتیم سمت راهرو. بین بچه ها فقط من بودم که اینقدر توی سالن پرسه میزدم و توی این چند ماه پرستاره ا هم عتدت کرده بودن و کاری به کارم نداشتن. کلی تابو شکسته بودم که قدم زدن توی راهرو چیز مهمی در برابر اونها نبود. حالش بهتر شده بود و داشت از خاطرات کودکیش و اینکه چقدر مادرش رو دوست داره صحبت می کرد. از اینکه چقدر دوست داره که بتونه مثل مادرش به بچه هاش محبت کنه. تا حالا بچه هاش رو ندیده بودم. فقط از خانم ساجدی شنیده بودم که دو تا نوه داره. کمی دلداریش دادم و گفتم که قطعا اگر بیشتر از مادرتون به بچه ها محبت نکرده باشید، کمتر نکردید. شاید نیم ساعت یا یک ساعتی میشد که توی راهرو قدم میزدیم و هر از چند گاهی کنار پنجره آخر راهرو می ایستادیم و بیرون رو نگاه میکردیم.

تو همین حال و هوا بودیم که یهو چشمش به ساعت بالای کانتر پرستاری افتاد و خیلی متعجب گفت که چند ساعته که اینجاییم؟!
+ نمیدونم شاید یکی دو ساعتی میشه که اومدید اتاق ما.
- واقعا؟! ببخشید تورو خدا. شما رو هم ناراحت کردم. خیلی اذیت شدید با این حالتون!
+ (با کمی خنده و شیطنت، طوری که وانمود کنم من چیزیم نیست) مگه حالم چشه؟
- وایییییی! معذرت میخوام. منظوری نداشتم. ان‌شاءالله خدا شفاتون میده و سلامت برمیگردید پیش خونوادتون.
بازم سوتی داده بود. خواستم بیشتر اذیتشون کنم اما روم نشد.
+ (خیلی آروم ولی توام با لبخند) ان‌شاءالله. خدا خانم ساجدی رو هم شفای خیر بده ان‌شاءالله.

سری تکون داد که نفهمیدم حاکی از تایید بود با تشکر. تشکر کرد و وقتی خواست که بره. خیلی آروم گفتم که اگر خانم ساجدی بیدار بودن و شرایطش محیا بود بفرمایید که چند دقیقه ای رو مزاحمتون بشم.
- چشم، حتما. شما که مزاحم نیستید. مثل برادر نداشتمید.
+ خدا حفظتون کنه. لطف دارید.

رفت سمت اتاق. من ایستادم دم پنجره و همچنان بیرون رو نگاه میکردم. تیغ آفتاب شکسته بود و هوا کمی ابری بود. قاب تصویری که از این پنجره هست برای من هنوز هم خیلی عزیزه. کلی خاطره خوب و بدم دقیقا همونجا رقم خورده. چندباری خواستم که برم و چندساعتی رو اونجا باشم. یک بار هم که از دکتر تهمینه خواهش کردم که صحبت که برم تو بخش، اما خیلی محکم گفت که نمیشه دیگه. نمیدونم که باید از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت.

بیرون رو نگاه میکردم و به این فکر میکردم که تهش قراره چی بشه؟ کدوممون زنگ رو میزنیم و کدوممون زنگوله تابوتمون زده میشه؟ حال خودم بهتر بود. حداقل دکتر اینجوری میگفت. بین بچه های همسن و سال خودمون حال علی از همه بد تر بود. داشت برای پیوند آماده میشد و از طرفی کسی که قرار بود که بیاد و پیوند بزنه منصرف شده بود. علی اون زمان خیلی ضعیف شده بود. هنوز هم شوخ طبع بود اما خیلی ضعیف شده بود. شنیده بودم که امروز هم دارو میگیره، خواستم برم سری بهش بزنم.

جلو اتاقش که رسیدم از شیشه روی در سرکی کشیدم و متوجه شدم که تختش خالیه. برادرش هم توی اتاق نبود. قلبم شروع کرد که محکم تپیدن. خون توی رگهام یخ بست. مطمئن که بهم گفته بود که امروز هم دارو داره. خانواده اش سعی کرده بودن که نفهمه کسی برای پیوند نیست اما خودش متوجه شده بود و این رو به من گفته بود. با خودم فکر کردم که نکنه ناامیدی از پا درش آورده باشه. توی دلم به خودم نهیب زدم که زبونت رو گاز بگیر.

پا تند کردم و خودم رو رسوندم به کانتر پرستاری. کسی اونجا نبود. با صدای نه چندان بلند خانم سهرابی رو صدا زدم. چند ساعتی رو سرپا بودم و حالا با دیدن اون صنحه بیشتر از قبل رمق از پام رفته بود. نتونستم خودم رو نگه دارم. سر خوردم و به دویوار مورب کانتر تکیه دادم. آقای مرادی از اتاق روبرویی که بیرون اومد، دیود سمتم.

- چت شده؟ چرا زنگ تختت رو نزدی؟ هزاربار بهت گفتم نیا بیرون. تو آخرش کار دست خودت میدی.
چیزیم نیست. علی کجاست؟
- اووووووووه. نکن. توروخدا از این کارا نکن. همون موقع که داشتید این مسخره بازیا رو راه مینداختید هم به خودت گفتم هم به دکتر. گفتم نکنید این کار رو. شاید یکی دو روزی حالتون رو خوب کنه اما تاوان داره. گوشتون که بدهکار نیست.
این رو که شنیدم زدم زیر گریه. فقط سعی میکردم که صدای گریه ام بلند نشه. خانم سهرابی هم رسیده بود بالا سرم. میشد نگرانی رو از توی صداش شنید. گفت آقای مرادی چیشده؟
- هیچی بابا. الکی داره شلوغش میکنه. هزاربار بهش گفتم جای اینکه اینقدر به بقیه اهمیت بدی به خودت اهمیت بده، کو گوش شنوا؟
+ چیشده خب؟ چرا اینجا نشستی؟ بلندش کنید، بلندش کنید ببریمش رو تختش.
- هیچی. رفته در اتاق 6. افشاری رو ندیده. حالا داره اینجوری مسخره بازی در میاره. بلند شو پسر بلند شو خودت رو جمع کن. افشاری چیزیش نیست. بردنش ایزوله. باید آماده بشه برای پیوند.

باورم نمیشد. همینطور که اشک میرختم گفتم چرا دروغ میگید؟ اونکه کیس پیوندش کنسل کرده بود.
با تعجب نگام کرد. تو .. . بلند شو بلند شو. خودت رو به این زمین نمال. برای ما دردسر میشه. پدرش رفته با طرف صحبت کرده. قانعش کرده که بیاد با دکتر صحبت کنه. دکتر هم بهش فهمونده که هیچ عوارضی برای اون نداره. دکتر گفته نوبت عملش رو لغو نمیکنه. اگر آماده باشه فردا یا نهایتا پسفردا پیوند میشه.

هنوز باورم نمیشد. به خودم که اومدم دیدم همه کسایی که شیفتشون بوده و یکی دو تا از همراه ها بالا سرم وایسادن. یکم خودم رو جمع و جور کردم و قبل از اینکه بخوام بگم تشنمه. یکی یه بطری آب باز شده رو گذاشت تو مشتم. چند قلوپی که خودم حالم بهتر شد. ولی هنوز باور نکرده بودم. مرادی زد زیر کتفم و با همون زور همیشگیش که گاهی بابت این اذیتش میکردیم بلندم کرد و برد سمت اتاق خودم. میخواستم روی تخت بشینم که گفت وایسا. گانت کثیف شده. میسپارم برات گان بیارن. دیگه هم از این کارا نمیکنی. فهمیدی؟!

گاهی که عصبانی میشد، خیلی تند برخورد میکرد. اما هنوز هم دوستداشتنی بود. هیچ وقت اون روز هایی که هوام رو داشت فراموش نمیکنم.

چند دقیقه ای گذشت. منم روی تخت صندلی شو نشسته بودم. یادم نمیاد که کی برام گان جدید آورد. تشکر کردم و ازش خواستم که پرده ها رو هم بکشه. گان رو که عوض کردم. گان کثیف رو توی پلاستیک گذاشتم و رفتم سمت سطل زباله جلوی در.

1405.03.22

_MJ_

روزنوشتخاطره
۰
۰
محمد صالح باقری شکیب
محمد صالح باقری شکیب
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید