سکوت در هم آمیخته با شر روزگار من
زیاد که حرف میزنم داستان درست میشود فکر میکنند هیچ حقیقتی نیست که به زبان نیاورده باشم اما هر لحظه وجود انسان در دایره حقیقت میگذرد و وسعت پیدا میکند و من نیز از این قاعده مستثنی نیستم نمیشود همه چیز را گفت حتی اگر آدمی باشی که بیست و چهار ساعت نطق میکنی بعضی چیزها برای خود انسان است و بعضی احساسات را نمیشود به رشته تحریر درآورد واقعیت انسان این است که همه چیزش حول محور خودش میگردد و این مرتبه دانی انسان است و تا برسد به مرحله عالی راه بسیار طولانی است... اما آنچه انسان دارد در وهله اول خود اوست انسان نه میتواند و نه میخواهد که از خودش دور شود چیزی که گهگاهی ما آن را عشق مینامیم هم همین است ما معشوق را نیز حول محور وجودی خود معنا میکنیم من باور نمیکنم انسان کسی را دوست بدارد اما در هر آیینه از آن چیز ، خود را نبیند... هر کسی عالم خود را دارد و تهی گشتن از این عالم بیمعناست. اول محبوب انسان خود اوست و تا با این خود کمی کلنجار برود و برسد به خدا راه طولانیست .
من نیز خیال میکنم از این قاعده مستثنی نیستم همه چیز را حول محور خویش معنا میکنم و در واقع این من هستم که برای خوشایند خودم و احساسی که قرار است از او بگیرم او را بزک میکنم تا چند مدتی هم آرامشی باشد بر قلب مجروحم من عشق را نچشیدهام حتی الفبای آن را نیز نمیدانم خستهتر از آن هستم که پیگیر عشقهایی باشم که سر و ته آن را نمیدانم.. البته منظورم از عشق همین عشقهایی است که انسانی را درگیر خود میکند نه آن عظمتی که هر آیینه از آن کمال است و مقصود هر وجودی است ..
من دایره عشق را نمیدانم طول و قطر و وترش را هم نمیشناسم اما دلسوزی را چرا قلبم تکه پاره میشود از سختیهایی که برای خودم و دیگران حادث میشود دیشب با چشم درد و جرقههای وحشتناک و احساس اینکه قرار است چشمهایم از حدقه در بیایند به خواب رفتم خیال میکردم الان است که از حدقه خارج شود فشار روی چشم و پیشانی و صورت و گیجگاهم و گلویم را یکجا احساس میکردم ... گویی برای به خواب رفتن ساده هم باید امن یجیب میخواندم چند دقیقه ای گذشت و با بدبختی توانستم چشم روی هم بگذارم...
خواب دیدم صبور بدنش به حدی لاغر شده که تنها پوستی است و استخوانی حقیقتا دلم برایش سوخت با آن چشمان مظلوم همیشگیاش به من نگاه کرد و گفت نرو بمان از او درباره لاغری مفرطش پرسیدم نیشخندی زد و گفت کار توست تو کردهای از بس مرا اذیت میکنی بچه!!.. دلم برای بچه گفتنهایش و حتی برای فحشهایش هم میسوزد. اگر اکنون از من بپرسی عاشقش بودی که تا این حد تو را در خوابها گرفتار ساخته است یک نه بزرگ با قاطعیت از من خواهی شنید... من به هر احساسم نام عشق نمیگذارم. البته نه اینکه خیال کنی دارم تعارف میکنم بی تعارف و حقیقتا هیچ کدام اینها مصداق حقیقی عشق در قاموس من نیستند من هر تجربه و احساس را اسمی میگذارم و از برچسب عشق خودداری میکنم مثلا برای یک تازه اشنایی، روانم بسته شده است و حقیقت امر نیز همین است مثل آدمهای معتاد میشوم و به دنبال عکسی یا مطلبی از او میگردم تا با آن به احساساتم شاخ و برگ بدهم و اینگونه گذری کنم از دردهایم ..احساسی که با او در آن لحظه به اوج میرسم احساس نابی است که با هر کسی چنین نیستم دوست دارم شاهد اتفاقات زندگیام باشد و شهادت او قرصم میکند برای ادامه زندگی ...
اما مع الاسف خیلی از آدمها گنجایش این نوع احساس را ندارند و خودم نیز گاهی از این نوع احساسات خسته میشوم..
اما سخنم خواب دیشبم بود صبور همیشه مظلومیت خاصی دارد اصلا نمیشود از مظلومیت او کاست نمیشود جور دیگری او را دید..
دلم برایش میسوخت ولی عاشقش نبودم میخواست مرا نگه دارد اما دلم آنجا را نمیخواست...
طبق معمول جسمم آنجا بود ولی روح و روانم در پی آن بود که چگونه از آنجا بگریزم اما او مرا میخواست درست مثل همان موقعهایی که تازه تبریز آمده بودم و هرازگاهی میترسید که دل به کسی داده باشم ..دلم میخواست ای کاش میتوانستم خواهرش باشم یا مادرش برایش دلسوزی میکردم و میگفتم الهه به جهنم به درکات بیا خوبت کنیم بیا برویم تا درمان شوی بیا از اضطرابهای شبانه تهی شوی... بیا برادر بیا شانه های خواهریام برای تو بگذار الهه برود به درک بگذار با هر که میخواهد باشد تو غصه او را نخور.. صبور کاش به جای آنکه عقد همسری مان با تو خوانده میشد رگ و ریشهمان یکی بود و میتوانستم از تو در برابر غمها محافظت کنم با آنکه خیلی مواقع هم رنجم میدادی اما ساعاتی دلم میخواست خواهرت باشم و الهه را به درک واصل کنم تا بتوانم تو را احیا کنم...
با سردرد زیاد و چشم درد این بارقه از احساساتم را نوشتم بماند به یادگار شاید روزی آنها را خواندم شاید...
پ/ن : زنها وقتی تماما احساسات مادرانه را در یک رابطه تجربه میکنند یعنی هویت جنسی خود را در برابر آن فرد میبازند ..
او برای من تنها برادریست که در بخشی از زندگی من به دست زمان به فراموشی سپرده خواهد شد اما این تجربه نیز از آن دست تجربه های وجودی ام بود که باز حول محور وجودی خویش میگذشت نه چیزی بیش از آن ...